تبليغاتX
میرا
میرا
می‌نویسم که بگذرد
90/03/25
در پایین تخت، مادرم، که دَمه‌های آن احتضار از درون می‌لرزانیدش، و گریه نمی‌کرد اما گه‌گاهی خیس اشک بود، اندوه ِ بی‌اندیشه‌ی شاخ‌وبرگی را داشت که باران بر آن بکوبد و باد، زیر و زبرش کند.


در جست‌وجوی زمان ازدست‌رفته
طرف گرمانت - 420
89/08/11
بی آن‌که کسی نگاه‌شان کرده باشد

به جمعیت نگاه کرد. مه بود، یا شاید داشت از پشت شیشه‌ای بخارگرفته می‌دیدشان. می‌دانست که هر جا نشسته باشد می‌فهمد که مخاطب‌اش فقط اوست. گفت : اواخر موشک‌باران متوجه شدیم که گل‌های سرخ، برگ داده‌اند. برگ‌های سبز روشن و کوچک. غنچه‌هاشان هم باز شده بودند. بی آن که کسی باشد که نگاه‌شان کرده باشد. بر ساقه‌های لخت انار هم برگ‌های سرخ و ریز جوشیده بود. انگار آدم‌ها باشند یا نباشند مهم نیست. آن وقت گربه‌ها آن‌قدر لاغر شده بودند و طوری دور پر و پای آدم می‌لولیدند و با صوت زیر و کش‌دار میومیو می‌کردند که دل‌مان مالش می‌رفت که ما در این جشن بهار بیگانه‌ایم. اما حالا فکر می‌کنم که شاید حق با بهار بود، با همان ساقه‌های لخت. بر این پهنه‌ی خاک چیزی هست که به‌رغم ما ادامه می‌دهد. نفس ِ بودن به‌راستی موکول به بودن ِ ما نیست، و این خوب است. خوب است که جلوه‌های بودن را به غم و شادی ِ ما نبسته‌اند. خوب است که غم ِ ما، با استناد به قول ِ شاعر «اگر غم را چو آتش دود بودی» دودی ندارد، تا جهان جاودانه تاریک بماند.
بایست گفته باشد : ما هم باید زهرابه‌ی تلخ دوره‌ی خودمان را در گلوی خودمان نگاه بداریم و بگذاریم آن دیگران که می‌آیند، با زهرابه‌های خودشان گلو تر کنند.
اما گفت : ما در تقدیس ِ همین نفس ِ بودن، کاری نکرده‌ایم.


آینه‌های دردار - هوشنگ گلشیری

89/06/23
همه‌ی آنچه گذشت را روزی خواهم نوشت. جزء به جزء. حتا اگر واکاوی‌اش، روح‌ام را به گرداب سخت‌ترین عذاب فرو بیندازد. نه به این خاطر که به احمقانه‌ترین آرزوی کودکی‌ام (دشوار زیستن، مثل آدم‌های داستان‌ها) به شکلی مکتوب پاسخ گفته باشم. نه به این خاطر که از معدود تجربیات مهیب و سودهنده‌ی زندگی‌ام بوده است. نه به این خاطر که برای رها شدن از این کابوس‌های بی‌پایان، راهی جز نوشتن نمی‌شناسم. تنها و تنها به این خاطر که یقین دارم انسان نباید بیهوده رنج بکشد. آنچه گذشت (نه نفس ِ رخدادها، که آنچه در بطن ِ آنها به دست آدم‌هایی معمولی انجام می‌شد) چنان بر روح‌ام سنگین آمد که تا همین چند وقت پیش، در حالتی خلسه‌گون، هر چه می‌جستم نامی و مفهومی برای آن نمی‌یافتم. بعدتر، دیدم که در اندیشه و زبان، واژه‌ای جز «رذیلت» برای آن جعل نشده است.
انسان بیهوده رنج نمی‌کشد. ادراک‌های ما، اگر حقیقی می‌دانیم‌شان، باید چیزی به این جهان اضافه کنند، حتا اگر قبلا بارها روایت شده باشند. رذیلت‌های انسانی باید نوشته شوند و باید چنان به‌قوت وصف شوند که میزان ِ ویران‌گری‌شان، و حجم درد و اندوهی که به زندگی ما سرازیر می‌کنند نمایان شود. و دیگر نیازی به وصف ِ‌ فضیلت نیست. تاریکی یک بدیل بیشتر ندارد.

بعد؟
جراحتی که باید مرور و ملال ِ‌ زمان را مرهم بداند.
و سکوت. با روحی آرام‌گرفته.
89/01/31
،
آسیب دیده‌ام. عمیقا. و اشباع شده‌ام. از جنگ برای بدیهیات. از فروخوردن خشم. از رنجی که تحمل می‌شود و تحملی که در سکوت به صبر تبدیل می‌شود. دل‌تنگی سهم ده‌بیست روز اول است. وجهی از انکار است. بیشتر که بگذرد، چیزی بیش از یک ماه، کم‌کم حس فقدان از راه می‌رسد. چندین هفته که بگذرد دست‌وپاشکسته راه می‌افتی. گریزی نیست. حرف‌هایی که تنها با او می‌گفته‌ای را با کسی نمی‌گویی. سمتی از وجودت که تنها با او معنا دارد را پس می‌زنی تا بازگشت‌اش. یاد می‌گیری آزادی بی‌معنایت را از خودت دریغ نکنی. و بیش از پیش در سکوت‌ات فرو می‌روی. کسی نمی‌فهمد. هیچ‌کس. خودم هم یک ماه دیگر نخواهم فهمید. پس چرا؟
تک‌تک این روزها را با امید شروع کرده‌ام و بی‌ امید تمام. ضعف هست یا نیست نمی‌دانم. مهم نیست. واقعیت دارد. فقط می‌توانم چشم‌هایم را مهار بزنم و بازشان نگه دارم تا باور کنم که این دقایق، روزها، قرن‌ها، دارند واقعا می‌گذرند و من درون یک سیاه‌چال بی‌زمان گیر نیفتاده‌ام.
حتا اگر یکدیگر را ترک کرده بودیم این‌قدر دشوار نبود. همه‌چیز در نهایت، همان آزمون کهنه‌ی توانستن است. مثل یک کسر که هر چه پیش‌تر می‌روی ساده و ساده و ساده‌تر می‌شود، تا برسی به دو عدد اول. ته تمام این ده یازده ماه، که ناامنی محض بوده، همین‌جاست که الان ایستاده‌ام. باید بتوانم. تو هم به همین‌جا رسیده‌ای. می‌دانم.

،
روبر.ل. برمی‌گردد. درست زمانی که مارگریت خیال می‌کرد کار از کار گذشته. نیمه‌شب تلفن زنگ می‌زند. کسی خبر از زنده‌بودن روبر.ل. می‌دهد. مارگریت می‌نشیند روی زمین. جلوی خودش را نمی‌گیرد. می‌گذارد تا این شکستن بیرون بریزد. از دهان، از بینی و از چشم‌ها. روبر.ل. برمی‌گردد. زخمی و محتضر. مارگریت می‌ماند. زنده‌اش می‌کند. و بعد، ترک‌اش می‌کند.
جنون. یعنی که تن از میان برداشته شود. مطلق ِ روح است که نفس می‌کشد. به صبح و ظهر و عصر و شب گیر می‌کند. خون‌ریزان، افتان‌وخیزان، پیش می‌رود. می‌رود. زنده‌گی می‌کند. می‌نویسد. هر شب. توی یک دفترچه‌ی سبزرنگ. مخاطب‌اش تو. تنهایی ِ دم ِ مرگ باید چیزی شبیه این باشد.
روزی که آزاد شوی همه را دور خواهم ریخت.

،
در عشق تو ام نصیحت و پند چه سود
زهراب چشیده‌ام، مرا قند چه سود
گویند مرا که بند بر پاش نهید
دیوانه دل است، پام بر بند، چه سود
88/12/14
... و به هنگامی که قاضیان
اثبات آن را که در عدالت ایشان شائبه‌ی اشتباه نیست
انسانیت را محکوم می‌کردند
و امیران
نمایش قدرت را
شمشیر بر گردن محکوم می‌زدند،
محتضر را
سر بر زانوی خویش نهادم.

و به هنگامی که همگنان من
عشق را
در رؤیای زیستن
اصرار می‌کردند
من ایستاده بودم
تا زمان
لنگ لنگان
از برابرم بگذرد...


(شاملو)
88/12/02

دوم اسفند. هوا ابری است. کمی مانده به عصر. آن روز بارانی، یک ماه پیش، همین آلبومی که دارم گوش می‌دهم را گوش می‌دادیم. هر دو غمگین بودیم، گمانم تو هم نمی‌دانستی از چه، اما نمی‌توانستیم بر زبان بیاوریم که غمگین‌ایم، گو اینکه نیازی هم نبود.

بالاتر برف می‌بارید. توی آن کوچه‌های پررنگ که گوشه‌های گل‌آلود داشتند و شبیه کوچه‌های شهر تو نبودند. قبل‌تر، تپه‌های اوین را نگاه کرده بودیم. پرسیدیم، درد است دانستن اینها یا تسکین؟

صدای پاهای ازشتاب‌درهم‌پیچیده. خشکی ِ گلوی ترسیده و منتظر. تقلای چشم، پشت تاریکی چشم‌بند. تنی که نمی‌داند زیر باران ِ گلوله به کدام سو بگریزد... سکوت ِ پس از تیربار، کرخت و آرام، لای پرهیب ِ دره ته‌نشین می‌شود. فتح تپه‌ها سهم حقیران است از زمین.

این خاک از فرط ِ خون و اشک، تلخ و شور شده است ولی هنوز عقیم نیست. ولع‌اش انگار تمام‌نشدنی است اما از هر چه بلعیده جوانه‌ای تازه می‌رویاند. ما داستان را می‌دانستیم و مقابل‌شان ایستاده بودیم، و پاسخ همین بود.

برنگرد. نگاه‌شان نکن. دیر یا زود، در تاریکی فرو می‌غلطند. دست‌ام را بگیر. نگه دار. گندم‌زارهای پای تپه را می‌بینی؟