به جمعیت نگاه کرد. مه بود، یا شاید داشت از پشت شیشهای بخارگرفته میدیدشان. میدانست که هر جا نشسته باشد میفهمد که مخاطباش فقط اوست. گفت : اواخر موشکباران متوجه شدیم که گلهای سرخ، برگ دادهاند. برگهای سبز روشن و کوچک. غنچههاشان هم باز شده بودند. بی آن که کسی باشد که نگاهشان کرده باشد. بر ساقههای لخت انار هم برگهای سرخ و ریز جوشیده بود. انگار آدمها باشند یا نباشند مهم نیست. آن وقت گربهها آنقدر لاغر شده بودند و طوری دور پر و پای آدم میلولیدند و با صوت زیر و کشدار میومیو میکردند که دلمان مالش میرفت که ما در این جشن بهار بیگانهایم. اما حالا فکر میکنم که شاید حق با بهار بود، با همان ساقههای لخت. بر این پهنهی خاک چیزی هست که بهرغم ما ادامه میدهد. نفس ِ بودن بهراستی موکول به بودن ِ ما نیست، و این خوب است. خوب است که جلوههای بودن را به غم و شادی ِ ما نبستهاند. خوب است که غم ِ ما، با استناد به قول ِ شاعر «اگر غم را چو آتش دود بودی» دودی ندارد، تا جهان جاودانه تاریک بماند.
بایست گفته باشد : ما هم باید زهرابهی تلخ دورهی خودمان را در گلوی خودمان نگاه بداریم و بگذاریم آن دیگران که میآیند، با زهرابههای خودشان گلو تر کنند.
اما گفت : ما در تقدیس ِ همین نفس ِ بودن، کاری نکردهایم.
آینههای دردار - هوشنگ گلشیری
دوم اسفند. هوا ابری است. کمی مانده به عصر. آن روز بارانی، یک ماه پیش، همین آلبومی که دارم گوش میدهم را گوش میدادیم. هر دو غمگین بودیم، گمانم تو هم نمیدانستی از چه، اما نمیتوانستیم بر زبان بیاوریم که غمگینایم، گو اینکه نیازی هم نبود.
بالاتر برف میبارید. توی آن کوچههای پررنگ که گوشههای گلآلود داشتند و شبیه کوچههای شهر تو نبودند. قبلتر، تپههای اوین را نگاه کرده بودیم. پرسیدیم، درد است دانستن اینها یا تسکین؟
صدای پاهای ازشتابدرهمپیچیده. خشکی ِ گلوی ترسیده و منتظر. تقلای چشم، پشت تاریکی چشمبند. تنی که نمیداند زیر باران ِ گلوله به کدام سو بگریزد... سکوت ِ پس از تیربار، کرخت و آرام، لای پرهیب ِ دره تهنشین میشود. فتح تپهها سهم حقیران است از زمین.
این خاک از فرط ِ خون و اشک، تلخ و شور شده است ولی هنوز عقیم نیست. ولعاش انگار تمامنشدنی است اما از هر چه بلعیده جوانهای تازه میرویاند. ما داستان را میدانستیم و مقابلشان ایستاده بودیم، و پاسخ همین بود.
برنگرد. نگاهشان نکن. دیر یا زود، در تاریکی فرو میغلطند. دستام را بگیر. نگه دار. گندمزارهای پای تپه را میبینی؟