من هم میخواهم نیکو. همهی اینها را میخواهم. دریایی هم میخواهم، پرموج و طوفانی، سقفاش یک آسمان ِ تمامابری. کنارش یکی از آن ساحلهای وحشی پر از صخرههای سیاه و نوکتیز. دریایی که تا فاصلهی چندین کیلومتریاش هیچ آبادیای، آدمیزادی نباشد. بروم بنشینم روی یکی از همان صخرهها، سازدهنی بزنم. نگران هم نباشم که ناشیگریام مبادا گوش کسی را بیازارد. ناشیانه است سازدهنیزدنام. مثل گذراندن لحظاتام. مثل بلع و هضم سخت و ساکت روزهای بیاتفاق اما شلوغام. مثل زندهگیام. ناشیگریای است که با هزاران هزار سال تمرین هم نمیشود کاریاش کرد.
(عنوان از نیکوست.)
شنبهشب ِ اولی که لندن بودیم، هوا بارانی بود، و خیلی سرد. توی مترو، دیروقت، روبروی من و مامان، دخترکی 20-19 ساله نشسته بود. مست بود یا های یا خمار یا هر چه، نمیدانم. برایم مهم هم نبود. بیشتر از هر چیز به نظرم خسته میرسید. مچاله شده بود توی صندلی. توی تاریکی انگار افتاده بود توی چالهای پر از گل. کفشهای پاشنهدار و جورابشلواری مشکی نسبتن کلفتاش گل ِ خالی بود. دامن کوتاه و کت مشکیاش هم جابهجا گلی شده بودند. دستهایش را توی سینه جمع کرده بود. کف دستها زیر دو بغل. چانهاش چسبیده به کمی بالاتر از سینه. هر از چند گاهی، یکی دو سانت سرش را بالا میآورد، از زیر چتریهای شلختهی مشکی، با آن چشمهای آبی ِ عجیب ِ انگار کمرنگترشده میان ِ آن پوست ِ رنگپریده و نشسته میان آن سایهی تیره، شتابزده دیدمان میزد، نگاهش را دوباره تند، پایین میانداخت. پاهایش را در این لحظات انگار یکهو میکشید توی خودش. انگار یکهو لرز کرده باشد. یا خواسته باشد کوتاهترشان کند. لب پاییناش را گاهی آرام میگزید.
رضا ایستاده بود وسط راهرو، میخندید و میگفت باید توی فیلمهای هارور بازی کند این. و فاطمه که کنارش نشسته بود نگران بود بالا نیاورد دخترک. از معدود آدمهایی بود که نمیتوانستم خیالبافی کنم در موردشان. انگار پیشینهای نداشت اصلن. فقط نگاهش میکردم تمام ِ مدت. نگاهش میکردم که انگار وقتی پلک فرومیبست، فرو میافتاد توی یک تاریکی محض گردابمانند، و پلک که باز میکرد، میلغزید توی یک روشنایی ِ دلمرده که چشماش را میزد. و زندگیام سنگین شده بود از تصور حجم متورم و غلیظی که هستی ِ دخترک داشت در آن لحظات. دمل ِ چرکین ِ آماسیدهای بود شب بیست و نه مارس.
چند روزی بود میخواستم چیزکی بنویسم از سفر پانزدهشانزده روزهام. از تجربهای طولانی و متفاوت. دیدم تمام ِ لندن، حالا برایم یعنی همان دخترک، دیروقت، توی مترو.

نقاشی از : Willem de Kooning

گاهی زمستان/مشتی برف را/از روی زمین برمیداشتیم/به هم میسپردیم/برای تابستان/گاهی در سرما و زمهریر/به هم میگفتیم :/راستی ما چه زود پیر شدیم./زمستان/برای خوشبختی/هیچ تقلا نمیکردیم/فقط/پنجرههای مرده در سرما و برف/ما را تسلی میداد.
کلمات از احمدرضا احمدی و عکس از اینجا
سرنوشت بعضی نوشتههای وبلاگی، درست مثل سرنوشت کارهایی هستند که آدم گاهی توی زندگیاش میکند یا میبیند. مثل حرفهایی که گاهی میزند یا میشنود.
بعد از نوشتن بعضی پستها حس میکنی دیگر دوستشان نداری یا به هر دلیلی دیگر نمیخواهی شریکشان باشی با بقیه. بدوبدو میآیی به خیال خودت زرنگی میکنی، تا کسی کامنت نداده پاکاش میکنی، خیال هم میکنی تمام شده رفته پی کارش. غافل از اینکه پست مزبور، به شکلی سر و مر و گنده، توی گوگلریدر بقیه ثبت شده، حضور پررنگ دارد، در هر زمان که بخواهند قابلدسترسی است، تا دنیا دنیاست خیال ِ پاکشدن ندارد و کلن تبدیل شده به یک شست غولپیکر در برابرت.
خاطره خود کلانتر جان است. بله آقای نامجو. بله.
واگن پنج – کوپهی سه
مامان خوابیده. شالگردن میبافم. هر از چند گاه وجباش میکنم. در حین بافتن، آهنگهایی که تازه دانلود کردهام را برای اولین بار میشنوم. آهنگهای معدودی هستند آنهایی که همان بار اول دل میبرند. اغلب آهنگها دفعات سومچهارم به بعد کشف میشوند.
اولین دانهی رج جدید را نبافته رد میکنم. دخترک روی تخت بالا شانهبهشانه میشود. دو تا زیر. نور کمرنگی به نور چراغخواب روشن من اضافه میشود. دو تا رو. زیپ ساکاش را باز میکند. دو تا زیر. دو تا رو. درپوش دو تا ظرف، آرام باز میشوند. بوی شامی و سبزیخوردن میپیچد توی تاریکی کوپه.
واگن پنج – کوپهی سه
«نماز ، نماز». صدا با شدت تمام میرسد و محو میشود. مثل نور ماشینی که در کسری از ثانیه اتاقی تاریک را روشن میکند. توی خواب و بیداری نمیفهمم صدا تا آخر واگن دارد اکو میشود یا تکرار. ترجیعبند تغییر میکند : «نماز صبح، خواب نمونین». تازه سرما را حس میکنم. ملافه را محکم میپیچم دورم. پاهایم را توی سینه جمع میکنم. چشمهای سنگینی که سه چهار باری تقلا میکنند برای باز ماندن... و روی هم میافتند.
تهران
از شیشهی تاکسی زل زدهام به خیابانها و کوچهپسکوچههای ناآشنا. از آن نوع زلها که آدم میتواند به بشقاب حاوی یک نوع غذای دریایی ناخورده و نادیده بزند. هیچچیز این شهر را نمیشناسم. هیچچیزش به نظرم حتا آشنا هم نمیرسد. میبینم هیچ این شهر شلوغ و متورم را دوست ندارم. هیچوقت نداشتهام. نگاهم را میگیرم. با موبایلم ورمیروم و به حرفهای خستهکنندهی پیرمرد راننده گوش میدهم. فکر میکنم به آن شرابی که توی فیلم Ashes of Time یارو تعارف دوستاش میکرد. که حافظه را پاک ِ پاک میکرد. خلاص. و من همین چند وقت پیش، بدون لحظهای تردید گفته بودم اگر کسی چنین چیزی به من تعارف کرده بود قطعن سرش میکشیدم تا ته. دیدم یک همچو عواقبی هم دارد. یعنی نسبت به همهچیز، همهکس، همهجا، همینطور بیخاطره میشوم. همینطور بیگانه. هیچ نمیدانستم این خوب است یا بد. تنها چیزی که میدانستم این بود که حالا یک نفر هست که هیچ نمیخواهم از یادش ببرم. و یادم افتاد به جوابی که او به این فانتزی داده بود. خوشایند بود، بینهایت خوشایند بود درک این یکسانی نوظهور.
احساس میکردم گم شدهام. دوست داشتم برگردم ایستگاه.
تهران
جوریدن ِ نگهبان ِ سفارت، کولهات را. گیردادن منشی، عکس سهدرچهارت را. فاکیدن ِ شش ساعت تمام علافی توی سالن ویزا، اعصابت را. علافی محض. بدون حتا یک صفحه کتاب. بدون حتا یک آهنگ. بدون حتا محض رضای خدا یک مکالمهی قابلتحمل. خمیازه. کسالت. علافی. چرت. بیهودگی ناب. تماشای لاسزدن مسئول سالن با دخترکانی که دوست دارند خارج از نوبت بروند مصاحبه. تماشای دخترکانی که خارج از نوبت میروند مصاحبه. وقت ساعت 45/9 و مصاحبهی ساعت 05/14. تلمذ از نظم و دیسیپلین مشهور انگلیسیها. انگشتنگاری. خانوم میگم فشار بده دستتو روی صفحه. بیشتر. ای بابا. جیمی این دستگاه خرابه که باز. دست چپتو بذار روی دست راست. آهان. حالا فشار بده. آهان. حالا اون یکی دست.
لذت تام و تمام از پدیدهای به نام ملیت.
تهران
رساندن جنازهی تبدار از بیخوابی و کلافگی به هتل. عود ناگهانی وسواسام نسبت به ملافهها و توالت و حمام و کلن اتاق هتل. با نوک پا راه میروم توی اتاق. دلام میخواهد خودم را بزنم از دست خودم. مامان غر میزند. میگوید حالا کسی نشناسدت فکر میکند اتاقات تمیزترین و مرتبترین جای دنیاست. منظورش این است که دهانم را ببندم و بگیرم بکپم. اتاق بغل، بناها پتک میکوبند به دیواری که تخت اتاق ما به آن تکیه دارد. کی بود میگفت سعادت، دستنایافتنی است ؟ توی روحاش.
همچنان تهران
هدا کوچولو حالا پنج ساله است. وقتی بهش میگویی سیب میخوری پوست بکنم برات؟ ، میگوید اوهوم ممنون. وقتی میگویی هدا جون اون نمکدون رو بده به من، میگوید چشم. موهایش دیگر فرفری نیست. زهرا (آن یکی زهرا) و نامزدش که کنار هم مینشینند میدود میرود مینشیند بینشان. از اینجور چیزهاست که آدم میفهمد بچهای بزرگ شده. یکهو. خمیربازی میکنیم با هم. نقاشی میکشیم. مامان صدایم میزند. جواب سوالاش را میدهم. هدا برای چندمین بار در این یکی دو سال، ازم میپرسد اگر اسم خواهر او زهراست پس چرا اسم من هم زهراست ؟ میخندم مثل هر بار، نازش میکنم و میگویم نمیدانم.
دنیا حتمن کمی قشنگتر بود اگر قانونی میداشت مبنی بر اینکه اسم هر کس فقط و فقط اسم خودش باشد و نه هیچکس دیگر. لااقل آنوقت شاید، محض ِ دانستن ِ اسم ِ آدمها هم که شده، برای شروع رابطههای جدید، انگیزهای میداشتم.
واگن 4 – کوپهی 6
خانم همکوپهای ازم میپرسد انتخاب رشته کردم ؟ تجربی میخواهم یا ریاضی یا انسانی ؟
واگن 4 – کوپهی 6
تخت بالا دراز کشیدهام. خنکی هوا مطبوع است. خوشحالم از اینکه موقع راهافتادن بلوز آستینبلند بنفش/صورتیام را پوشیدم زیر بارانی، و در نتیجه حالا هوا میتواند مطبوع باشد نه سرد و من میتوانم دستهایم را از زیر ملافه بیرون بگذارم. خوشحالم آهنگهای رندومی که از مارک نافلر و جاجیت سینگ دانلود کرده بودم همهشان خوب از آب درآمدهاند. خوشحالم که در ذهن پیرزن اهوازیای که حالا دارد آن پایین خرخر میکند تبدیل به یک خاطرهی خوب شدهام. خوشحالم که مامان را از برگشت با هواپیما منصرف کردم. خوشحالم که ویثاوت یو لاو، مای لایف، اینت ناثینگ بات دیس کارنیوال آو راست. خوشحالم که لذت بیبدیل سفر با قطار را عمیقن درک میکنم.
مشهد
بابا سه تا میسد کال است روی صفحهی موبایل. آمده است دنبالمان ایستگاه.
ازش میپرسم گلدانام را آب داده ؟ میگوید ها ؟ میفهمم نه.
پامچال کوچولو از دور خیلی پژمرده به نظر میرسد. آرام دست میکشم پشت یکی از گلهایش. نمیدانم خیال کردم یا واقعن با برگ کنارش آنطور آرام خزید توی دستم : گشایشی برای بازگشت به آغوش روزمرهگی. شادمانه.
پانوشت یک) معلوم است که سفرهای کوتاه را دوست دارم، نه ؟ سفرهای طولانی مثل زندگیهای طولانیاند. کمکم، از جایی که نمیفهمی دقیقن کجاست، شروع میکنند به پرشدن از اندوه و دلتنگی و دلزدگی.
پانوشت دو) علاقهام به تکهتصویرنویسی هم که مشخص است. نیست ؟ اصالت مجموعهتصاویر را حفظ میکند خب. مجموعهلحظاتی که کنار هم مینشینند و یک کلیت واحد ِ جدا از یکدیگر و جدا از کل روز را تشکیل میدهند.