تبليغاتX
میرا
میرا
می‌نویسم که بگذرد
86/08/27

برایم بسیار اتفاق می‌افتاد که تمام شب را در دشت بدوم. جوان بودم و نمی‌دانستم که دویدن نشانه‌ای از فرار است. در آن زمان، برای رسیدن به جایی می‌دویدم چون مطمئن بودم که جایی هست که همیشه می‌توان به آن رسید. هنوز نمی‌دانستم که بیمارم. فکر می‌کردم یک آدم طبیعی هستم.

فکر می‌کردم که بین نامشابه و غیرطبیعی تفاوتی هست.

 

میرا/کریستوفر فرانک/67

86/08/24

نیمه‌شب از خواب پریدم و دیدم از دریچه‌ی کولر صداهایی می‌آید. خرده‌های شن بودند که به دیواره‌ و سقف کولر می‌خوردند. گمان خوش‌بینانه‌ای بود، گمان باران. پتو را پیچیدم دورم و رفتم کنار پنجره. هوای زشتی بود. تاریک بود و حجمی هولناک از غبار و شن و خاک و برگ خشک، تا چشم کار می‌کرد، با باد، هوهوکشان این‌سو و آن‌سو کشیده می‌شد و خود را به شیشه‌ها می‌کوبید. خرده‌‌های سفال گلدان‌های حیاط با فاصله‌هایی عجیب، کف حیاط پخش شده بودند. لامپ‌های راهروی خانه‌های روبه‌رو، فانوس‌هایی کاغذی و کوچک و خاموش را می‌ماندند وقتی محکم فوت‌شان کنی. یکی‌یکی به سقف‌ها‌ می‌خوردند و می‌شکستند.. آسمان، گاه که از پشت حجم پیدا می‌شد، سرخ بود.

صبح، وقتی با چشمانی سنگین از خواب، با قاشقی که تهش به نمی‌دانم کدام ماده‌ی شیرین‌ای آغشته بود و مدام به دست‌ام می‌چسبید، چای‌‌ام را هم می‌زدم، به حجم وحشی و خردلی‌رنگ دیشب فکر می‌کردم که حالا معلوم نبود داشت کجا را درمی‌نوردید و گوشم به گزارش هواشناسی رادیو بود که هوای 22 آبان 86 را صاف تا قسمتی ابری، پیش‌بینی می‌کرد.

86/08/15

با هر سرعتی که به سوی درک چیزی حرکت کنیم با همان سرعت داریم به ترک و از‌دست‌دادن‌اش نیز نزدیک‌تر می‌شویم.

همه‌ی ما شهسواران ترک‌ایم. خواه یا ناخواه. چیزهایی که داریم و یا به دست می‌آوریم را یا خودمان ترک می‌کنیم و یا آنها ما را. یا درک‌شان می‌کنیم و از دست می‌دهیم‌شان و یا ناشناخته می‌آیند و ناشناخته هم رها می‌شوند. ما در تمام طول ِ بودن، در دالان ِ بی‌نهایت ِ کسب‌ و ترک‌ در حرکت‌ایم. و هر کس، بنا بر باورهای خود، این کسب و ترک‌های مدام را آن‌طور که می‌خواهد توجیه می‌کند. و من مدت‌هاست دوست دارم جملات کی‌گارد را آن‌طور که می‌فهمم بفهمم وقتی می‌گوید «آنان به بالا می‌جهند و از نو به پایین می‌افتند و این کار نه سرگرمی بدی است و نه نظاره‌ی آن خالی از لطف است. اما هر بار که فرو می‌افتند نمی‌توانند یک‌باره برپا ایستند بلکه لحظه‌ای نوسان می‌کنند و همین نوسان نشانه‌ی آن است که در جهان بیگانه‌اند.»

86/08/09
چو گلدان خالی لب پنجره...

دردناک‌ترین لحظه، پس از مرگ شاعری که زمانی دوست‌اش داشته‌ای، یکی دو ماه بعد از قضیه فرا می‌رسد. وقتی که رفته‌ای کتاب‌فروشی همیشگی و به عادت، توی قفسه‌ی شعر داری دنبال کتاب‌های تازه می‌گردی. چشم‌ات روی نام او می‌لغزد و بعد... عنوان‌های آشنا.

زمان چندان مجال تکرار به او نداد. حالا فقط می‌تواند تجدیدچاپ شود.

86/08/07

می‌دونی جو ؟! یکی از قوانین نانوشته‌ی زندگی ما آدما اینه که اگه بخوایم نهایتن به چیزی یا کسی گند زده نشه یا گند نزنیم خودمون یا اون گند نزنه، دو راه بیشتر نداریم. یکی اینکه کلن از اول بی‌خیال‌اش بشیم و سمت‌اش نریم و دست‌اش نزنیم. یکی دیگه هم اینکه اگه رفتیم و شروع کردیم، از دست‌ بدیم‌اش.

بعضی قانون‌ها مطابق واقعیت نیستن. این یکی متاسفانه اصلن از اون‌ بعضی‌ها نیست.

بعضی قانون‌ها هم هستن که مثال نقض دارن. استثناء می‌پذیرن. این یکی متاسفانه اصلن از اون بعضی‌ها نیست.

بعضی قانون‌ها هم هستن که مشمول زمان و مکان خاص میشن. که این یکی باز هم متاسفانه اصلن از اون‌ بعضی‌ها نیست.

آره.

86/08/03

نگاه می‌کردم به فوج کبوترهایی که آن موقع صبح معلوم نبود از کدام بام پرید‌ه‌اند. هوای ساعت هفت‌ونیم مثل همیشه بوی فاضلاب می‌داد.

زمین هنوز از بارانی که دیشب به خیالم باریده بود خیس بود. پیاده‌روی جلوی خانه‌های جنوبی کوچه، بالا و پایین داشت. جلوی بعضی خانه‌ها نیم‌پله می‌خورد و بالا می‌رفت و جلوی بعضی دیگر نیم‌پله می‌خورد و می‌رفت پایین. باید حواسم جمع می‌بود و نگاهم را به کفش‌هایم می‌دوختم تا نیفتم. خوشحال بودم که بهانه‌ای پیدا کرده‌ام برای نگاه‌نکردن به پنجره‌ی خانه‌ای که تا چند روز پیش، هر روز عصر، موقعی که برمی‌گشتم، پسربچه‌ای انگار 3-4 ساله کنارش می‌نشست و وقتی از جلوی خانه‌شان‌ رد می‌شدم برای هم دست تکان می‌دادیم و او اصوات نامفهومی از خودش درمی‌آورد و من لبخند می‌زدم بهش و تا جایی که مهره‌های گردن به نگاهم اجازه می‌داد می‌دیدم‌اش. دندان‌های ناجوری داشت. کچل بود همیشه. و پوستی داشت به غایت بی‌رنگ. خوشحال بودم که هوا کمی سوز دارد و می‌توانم به این بهانه دست راست‌ام را توی جیب مانتوم کیپ نگه دارم و مشت‌اش کنم مبادا به عادت مالوف، جلوی خانه بیرون بخزد و بپرد بالا. بود تا چند روز پیش که در چند قدمی همان خانه، حس کردم آن پسربجه وجود خارجی ندارد. هیچ‌وقت نداشته است. شاید علت‌اش ماشینی بود که همان موقع از آن خانه بیرون آمد با یک مرد و دو بچه‌ی 10-12 ساله که عقب نشسته بودند و زن که در خانه را سه‌قفله کرد و از پله‌ها پایین آمد و نشست توی ماشین و رفتند و خبری از او نبود. هر چه بیشتر فکر می‌کردم بیشتر حس ‌می‌کردم اینکه پسرک هیچ‌وقت مو درنمی‌آورده و نوک انگشت‌هایش بیش از حد پهن بوده‌اند و نگاهش همیشه طوری بوده که انگار دارم برهنه از جلوش رد می‌شوم هیچ معنای خوبی نمی‌تواند داشته باشد. امروز نزدیکی خانه که رسیدم چشمانم را بستم و نفس‌ام را نگه داشتم. فاصله‌ی میان گام‌هایم زیاد شده‌ بود. پاهایم، لابد به حکم غریزه، انگار بخواهند از روی موانعی پی‌درپی بپرند به جلو پرت می‌شدند. دو سه پلاک جلوتر، متوجه شدم دستانم به طرز وحشیانه‌ای عرق کرده‌اند.

غروب روبه‌رویم بود. می‌دانستم کبوترها از صبح تا حالا همه‌اش پرواز نکرده‌اند. وسط‌ اش نشسته‌اند روی بامی. دانه چیده‌اند. خوابیده‌اند. ریده‌اند. و حالا باز کسی هوایشان داده و نشسته به تماشا و دارد عشق می‌کند. دیدم تا به حال هیچ‌وقت حرکت یک دسته کبوتر را در مسیر عمودی بالای سرم ندیده‌ام. همیشه یا روبه‌رویم هستند یا پشت‌سرم و مثل اجزای ‌ساکن یک تابلوی نقاشی که فقط خطای چشم می‌تواند بهشان جان بدهد در عرض افق، بال می‌زنند. به نظرم سنگین می‌آمدند. شاید خواب‌شان گرفته بود و مردمک چشمان کفتربازی که بهشان دانه می‌داد قصد نداشت از حرکت بازایستد.

سر و صدای پسرک پیچیده بود توی کوچه.

86/08/02

«اگر ترس زائيده‌ی ناآگاهی به چيزهايی است كه در اطراف‌مان می‌‌گذرد، بايد بگويم نوشتن تنها چتری است كه زير آن احساس ايمنی می‌‌كنم. چتری كه زير آن واقعيت‌ها خودشان را برهنه می‌‌كنند.»

رضا قاسمی/چتر و گربه و دیوار باریک

 

باز معلوم نیست تا کی. می‌نویسم که به خاطر بسپرم. می‌نویسم که فراموش کنم. می‌نویسم که بگذرد.