تبليغاتX
میرا
میرا
می‌نویسم که بگذرد
86/09/26
ده کلاغ ، ده خورشید (1)

یه دونه از معدود حس‌های خوب این دنیا از کف اون‌هایی رفته که درک نمی‌کنن زیبایی و شکوه کلاغ به اون خوش‌تیپی رو ، وقتی زیر بارون به اون تندی، با اون پرهای خوش‌رنگ و خیس‌اش، نشسته روی تیر برق، از نوک‌اش آب می‌چکه و خیابون و ماشین‌ها و آدما رو طوری زیر نظر گرفته که انگار داره سان‌ای چیزی می‌بینه.

 

پ.ن : آواز کلاغا (+)

86/09/23
The truth of a thousand lies

مستند درپیتی نشان می‌داد شبکه‌ی 4، یکی دو ساعت پیش به نام جویبار جوانی. راجع به زندگی زن میان‌سالی بود که در اداره‌ای شبیه بهزیستی کار می‌کرد. یک جایی حوالی میدان شوش که به معتادها متازون و سرنگ می‌دادند و برای ایدزی‌ها گروهی تشکیل داده بودند به نام گروه رنگین‌کمان. وجه‌تسمیه‌ش چه بود هم نمی‌دانم. و اواخر کار، مشخص می‌شد که این خانم از شوهر معتادش (که با عشق باهاش ازدواج کرده و کلی برای ترک‌دادن‌اش تلاش کرده و دست آخر ازش جدا شده بود) ایدز گرفته.

گفت روزی که جواب آزمایش‌ام را گرفتم تا خانه پیاده راه رفتم و گریه کردم و از خدا شکایت کردم که حق‌ام این نبوده.

آخر سر، وقتی زن – به پیروی از همان شیوه‌ی کلیشه‌ای تلاش فیلم‌های ایرانی برای نشان‌دادن ادامه‌داشتن زندگی و امید – رفته بود میوه و این‌طور چیزها بخرد، می‌گفت آره. حالا فکر می‌کنم که خدا این بیماری را سر راه من گذاشت تا اگر هم قرار باشد از این به بعد کسی کنار من قرار بگیرد کسی باشد که واقعن خودم را بخواهد. و این دست اباطیل.

متوجه هستید که این توانایی ارزشمند آدمی‌زاد : گول‌زدن خودش، تا چه مایه در حفظ نسل بشر موثر بوده و هست ؟ خودفریبی یکی از آن کارهاست که هر کس بگوید من تا به حال انجام‌اش نداده‌ام باید بداند که درست در همان لحظه مشغول انجام‌اش است. سرزنش این کار هم به نظرم اغلب (نه همیشه) بیهوده است چرا که این هم چیزی است بسیار شبیه به فراموش‌کردن. با این تفاوت که در «فراموش‌کردن» برای رهایی از فشار و رنج، روی گزاره‌ا‌ی سرپوش می‌گذاریم و در «‌خودفریبی» برای رهایی از فشار و رنج، گزاره‌ای جدید دست‌وپا می‌کنیم. و همه‌ی ما می‌دانیم که فراموش‌کردن چه نعمت بزرگ و مفیدی است.

بشر هر چقدر هم خودش را زائر حقیقت نشان بدهد، خودش خوب می‌داند که در طول حیات‌ چندین هزار ساله‌اش بدجوری به شعار «آرامش از حقیقت بهتر است» پای‌بند بوده. خب شاید حق هم داشته. دوست داشته بتواند با توسل به کسی، چیزی، مفهومی، شعاری، هر طور شده زندگی را ادامه دهد. نسیه را ول کرده نقد را چسبیده. به هر حال، برای موجودی که «في ‌کبد» خلق شده باید این‌طور گزینه‌ها را باز گذاشت.

86/09/18

دمی‌ین همان‌طور که جوراب‌هایش را درمی‌آورد، به این فکر می‌کرد که نداشتن بعضی چیزها برای آدمی‌زاد مثل نداشتن خرطوم است برای فیل. منتها همین‌طور که چندوچون این تشبیه را می‌کاوید متوجه شد که نمی‌تواند این گزینه را با اطمینان در مورد مردی که حضورش را این اواخر در همین بستر، احساس می‌کرد روا بداند چون در این صورت، هر دو به یک اندازه محق بودند. بنابراین خودش را این‌طور تصحیح کرد که بعضی‌ها بدون بعضی چیزها مثل فیل بدون خرطوم‌اند و بعضی دیگر مثل فیل بدون عاج. و البته که ماکایلا را خرطوم خود می‌دانست.

ماکایلا مشغول کشیدن پرده‌های هال بود. دمی‌ین همان‌طور که در نور نارنجی آباژور، محو می‌شد، احساس کرد با این تشبیه به احساس حقارت‌ای که چند لحظه پیش داشت، دامن زده است. کمی با جوراب‌هایش ور رفت و بدون یافتن دلیلی مخالف، ناگهان اندیشید تشبیه‌اش اساسن بی‌پایه و چرند بوده است. بلند گفت : اصلن گوربابای فیل. و جوراب‌هایش را پرت کرد پشت سرش. ماکایلا برگشت، یکی دو ثانیه‌ای نگاه کرد و بعد خندید.

دیگر وقت‌اش بود. بدون شک.

86/09/07
لانگ‌شات 1

پیرزن گیر داده بود به نخی که از پایین پالتوی خاکستری‌اش آویزان بود. می‌پیچیدش دور انگشت لرزان اشاره. تا انگشت به زحمت کمی عقب می‌رفت و رگ‌های سبز، کمی بیشتر از قبل بیرون می‌زدند، نخ رها می‌شد. باز می‌پیچید. عقب می‌کشید. رها می‌شد. زنی که کنارش نشسته بود دست‌اش را گرفت. وقتی روی‌اش را برمی‌گرداند سمت پیرزن، نور مات لامپ‌های کم‌مصرف مطب، گودی زیر چشمان‌اش را بیشتر از آنچه بود نشان می‌داد. گفت «مامان. بذار.» پیرزن ول‌کن نبود. سعی می‌کرد دست زن را پس بزند. به زحمت گفت «نه.» زن گفت «بذار. ول کن.» و با یک حرکت سریع، نخ را کند و انداخت روی زمین.

پیرزن کمی ماند. یکی دو بار دست‌ کشید پایین پالتو. بعد مردمک‌ها را خیلی آرام حرکت داد سمت آنجا که دست زن، نخ را رها کرده بود.

نخ را نمی‌دید. می‌شد از خیرگی بی‌نگاه‌اش فهمید.

86/09/07
سرود سربازان شکست‌خورده (...)

86/09/04
The Carnival Is Over

یادم بماند امروز را. که باران آمد بالاخره و چاله‌های کوچک خیابان‌ها را پر کرد و یکی در میان رنگ خون بودند چاله‌ها. انگار سر هر کدام از کوچه‌ها گوسفندی ذبح کرده باشند.

خب. کسی چه می‌داند مسیر خون به کجا ختم می‌شود. اگر چاله‌ای سر راه‌اش نباشد.