چند شبی است متوجه شدهام هر چه بزرگتر میشوم دستهایم بیشتر از قبل شبیه دستهای مادرم میشوند. پی هیچگونه استعاره و نمادی هم توی این جمله نباشید که این یک جملهام خالی از تمام این چرندیات است. صرفن شبها وقتی دارم اساماس میزنم و نگاهم توی آن نور اندک میافتد به انگشتهایم میبینم روزبهروز بیشتر دارند شبیه انگشتهای مادرم میشوند. و دوست دارم این موضوع را. بینهایت دوست دارم.
یک عدهای هستند دل آدم بدجوری میسوزد برایشان بس که بدبختاند، که الان برایتان میگویم کدام عده. دیدهاید حتمن شما هم از آنها که هر جا میرسند، از سلف دانشگاه بگیرید تا مهمانی و عروسی و عزا، هنوز ننشسته شروع میکنند زدن پنبهی دین و مذهب و سر تا ته. از آنهایی که اگر پیرمرد یا پیرزن بیچارهای از سر عادت، توی خیابان بهشان بگوید حاجآقا یا حاجخانوم انگار ناموسیترین فحش عالم را خورده باشند طرف را هفتلا میکنند میگذارند کنار. همانهایی که خجالت میکشند از چادرپوشیدن مادرشان یا نمازخواندن دوران راهنماییشان. و الخ. بعد اگر اینها را زیر نظر گرفته باشید نزدیکهای محرم و رمضان و اینها که میشود دیگر بدجوری موتورشان داغ میکند. چپ و راست به ریش عوام جاهل و کوتهفکر میخندند (و خدا میداند چقدر مضحک و مایهی تفریح است دیدن یکیشان وقتی با آن شور و شعف دارد در جمع بقال و قصاب و نانوای محل، در باب رسالت ازلی و ابدیاش : «چیستی روشنفکری» خطابه و مباحثه میکند و میدانی که طرف یا اصلن نمیفهمد چی دارد میگوید یا فهمیده و میداند بقیه نمیفهمند و الا که در تعصب و کورفکری و خشکمغزی از هزار شیخ بیسواد هم بدتر است.)
بعد منتها اینجا یک اتفاق خیلی جالبی میافتد. این سه چهار روز حوالی عاشورا تاسوعا. همینها، همین افراد خیلی بامزه و دوستداشتنی، ظهر و شب تاسوعا و عاشورا و شام غریبان که میشود دور میافتند ببینند کجا غذای نذری/مفتی میدهند بروند شکمچرانی. کجا قیمه میدهد کجا قرمهسبزی کجا شُله کجا چلوکباب زعفرانی که بالاخره پیاده یا سواره هر طور شده برسانند به این آخری. نیم ساعت آخر هم بروند سینهای چیزی بزنند که ضایعای چیزی نباشد. دقیقترین آمار شام و ناهار روضههای شهرتان را شک نکنید باید از همینها بگیرید. میروند سر سفره مینشینند بین همانهایی که عمری فحششان دادهاند و نذری همانهایی را میخورند که توی شبنشینیهای انتلکچوآلشان پشت و رویشان کردهاند. سطلسطل و ظرفظرف هم میبرند توی یخچالهایشان انبار میکنند مبادا این دو روز مفت برود از کفشان.
از قضا یکی، همین اطراف ما، دقیقن اینطوری است و واقعن چقدر خوشحالم بابت داشتناش. هر سال این مواقع که میشود صرف دیدناش هم حالام را خراب میکند. هر گندی هستی برای خودت باش، سرت هم خوش، آدم باش ولی حداقل. مالیاتی چیزی ندارد به خدا.
نفرت خاصی دارم از استادهایی که شب ِ امتحانشون حس کسی بهم دست میده که میخواد بره یه جایی کتک بخوره برگرده.
با صدای رادیو از خواب پریده بودم. گوشهایم این روزها تیز شده. خبری از تعطیلی نبود. بیرون را نگاه کردم. برف میآمد. ریز و تند. ولو شدم دوباره. دیدم اساماس دارم. باز کردم. تو بودی. خواندم. خواندم. باز هم خواندم. بیرون را نگاه کردم. چند باره خواندم. صبا. صبا. صبای غمگین من. صبای قشنگ من. اشک داری الان توی چشمهای سیاهات مگر نه ؟ مامان مهربانات حتمن بیدار شده و بهش خبر دادید تا حالا. نگاهاش را توانستی تحمل کنی بعد از شنیدن خبر ؟ نتوانستی. میدانم. لرزش صدایش را ؟ میدانم. میدانم. باقیاش را اما نمیدانم. اینکه چطور اشکهایش را تحمل خواهی کرد. عصر سردی که تنها راه میافتد برود تهران برای خاکسپاری خواهرش را چطور. چهار ضلع اتاقات که یک ضلعاش راه دارد به اتاق مامانات را چطور. امتحانهای گندتر از گند امروز به بعد را چطور. تازه شرط میبندم به موازات این اتفاق لعنتی، یادت از پریسا هم میافتد هی. از آن روزهای لعنتی. از آن روزها که هنوز نمیشناختمات. کسی نیست بهم بگوید مگر حالا که میشناسمات و باز زندگی روی وحشیاش را نشانات داده چه غلطی میتوانم بکنم ؟ هان ؟ هیچ. هیچ. هیچ.
کسی یک بار محض دلداری بهم گفت آنهایی که اوایل زندگیشان سختی میکشند بعدها راحت زندگی میکنند. هه. حرف سراپا مسخرهای بود. چمیدانم. لابد طرف به عدالت زندگی یا دنیا یا همچو چرندی اعتقاد داشت. مثل این بود که بگوید کسی که قبل از 20 سالگی طاس بشود دیگر هیچوقت ریزش مو نخواهد داشت.
چی دارم میگویم ؟ میبینی ؟ حتا نمیتوانم دو خط عین آدم بنویسم برایت.
فقط میگویم که شکیبایی کن. مثل تمام این سالیان. ازم نپرس به خاطر چی باید این کار را بکنی، چون نمیدانم. همانطور که نمیدانم چرا همیشه اینطور اتفاقات، عدل همان وقتی میافتند که ترجیعبند زندگی آدم «حالا نه» «تو رو خدا حالا نه» است. به خاطر چی باید این کار را بکنی صبا ؟ نمیدانم. شاید، شاید، شاید فقط به خاطر همان دریچههای چوبی که از دیوار روبهروی پنجرهات به اتاق کناری راه دارند.
بیا. بیا تا این برفها آب نشده یک نیمهشب با هم راه بیفتیم برویم شکار خرگوش سفید. اصلن نمیدانم که این حوالی خرگوش دارد یا نه. اما بیا. دیدن خرگوشهای فرز و سفید توی برف، توی نور بینظیر بامداد، بیش از آنچه فکر کنی مشکل خواهد بود. هیزم جمع کنیم پشت یک تل برف. منتظر بمانیم روشن شود. آسمانِ صاف نگاه کنیم. دما معکوس شود. یخ بزنیم. شب را اگر دوام آوردیم، خورشیدنزده، شاید همانطور که نیمخیز شدهای و به من که انگار نه انگار شکار آمدهام غر میزنی، ببینی یکیشان را. تفنگات را آرام نشانه بروی سمتاش، وقتی ناغافل دارد اطرافاش را نگاهنگاه میکند. من هم نیمخیز شوم و سرک بکشم. بگویی سسسسسس. یقین کنم یک خرگوش ماده است. از نگاهنگاهاش. زیر لب بگویم ماده است. زیر لب بگویی گیرت آوردم. کمی تقلای بیهودهی پیش از مرگ کند، بی آنکه بداند. این طرف و آن طرف بپرد و حس کنم خطر را حس کرده. آرام بگویی لعنتی. ببینی نیستم کنارت. ماشه را بچکانی. صدای شلیک بین درختها بپیچد و بپیچد و برود تا آن دورها و بپیچد. حجمی بیفتد روی خاک.
خونی داغ ریخته باشد روی برف.

همین حالا را دوست دارم. همین حالا را که دارد برف میآید و من هی عین ندیدبدیدها مسیرم را کج میکنم سمت پنجره. ندیدبدید هم هستم انصافن. همین حالا را که یکی دو ساعت دیگر امتحان جزای عمومی 3 دارم و کلی صفحات ناخوانده و با لاابالیگری همیشگیام نشستهام به نوشتن. همین حالا که famous blue raincoat کوهن را زدهام روی تکرار و تکرار و تکرار، که شاید برفیترین ترانهای باشد که شنیدهام تا به حال. که اوج نمیگیرد هیچجا. آرام و یکدست و سنگین است مثل اندوههای ریشهدار. که کوهن 4 صبح یک روز احتمالن برفی از ماه دسامبر نوشتهاش. شاید نشسته روی زمین. تکیهداده به دیوار. با یک سیگار خاموش توی دست راست. روی برگههایی چروکیده. با زخم کهنهای نشسته میان دو ابرو. و اشکی که بدونشک، هیچ نیازی به چکیدناش نیست وقتی آن همه اشک و تلخندند واژهها.
دوستتان داریم جناب ال.کوهن.
روی دیوارها دارد برف مینشیند. خاک باغچه دارد یخ میبندد. باید خوب لباس بپوشم. راه باید زیاد رفت امروز.
یکی از افسوسهای بزرگم تو زندگی اینه که بوکس بلد نیستم. بزرگترش اینکه جرئت یادگرفتنش رو ندارم. بزرگترترش اینکه کوچکترین علاقهای هم ندارم بهش.
انسانیترین ورزشه به نظرم. نه انسانی. انسان + ی.
پدیدهی جزوه، بدون شک یکی از اندوهبارترین پدیدههای عالم است و الا چه دلیلی دارد به محض اینکه بازش میکنی میگذاریاش جلوت یکهو آن همه کسالت و حس منفی بریزد توی دلت ؟ از خطوط کج و معوج و جملات بیسروته و نیمخوردهنیمنخوردهی کسی که جزوه را ازش گرفتهای چشمهات به دودو میافتد و میدود توی ذهنات که چقدر دیگر مانده یعنی ؟ سال دومی الان. پنج ترم حداقل. پسر ! پنج ترررررم ! پووووووف. به بعدترش. کنکور فوق. به همکلاسیهایی که محض رقابت سالم و کاملا اخلاقیشان، زیرآب هم را خواهند زد. به تکرار عذابآور تمام این 8 ترم، دو سال دیگر، موقع خواندن فوق : یکی دیگر از همان رقابتهای مضحک و دلبههمزن زندهگی که هیچوقت میلی به شرکت در هیچ نوعش نداشتهای و نخواهی داشت و سرزنش هم شدهای و خواهی شد از این بابت. به وابستهبودن آیندهی مزخرفات به همین دست اباطیل. به اینکه آیندهنگریات هم دیگر از جنس دلزدگی است نه دلبستگی. به دو سال جانکندن احتمالی آن موقع. بعدتر هم اگر جان درببری شاید برسی به سوالات خوب و دوستداشتنی در باب میزان دفعات شرکتات در نماز جماعت مسجد محله و مدت زمان عضویتات در بسیج دانشجویی و چندتکهبودن مایوی اموات و کلوخ طهارت در سایزهای مختلف. به خفهخونی که این روزها گرفتهای مبادا آیندهی طلاییات به گا برود. مبادا دستات همینطور توی جیب بابات بماند. به رشتهای که بر خلاف آنچه به نظر میرسد بیش از هر رشتهی دیگری آدم را محافظهکار و سرد میکند. به اینکه چی فکر کرده بودی ؟ معلوم است که خوب کارشان را بلدند. اینکه به طرز عجیبی داری نقش دانشجوی سربهراه را خوب بازی میکنی، مثل بازیگرهایی که دیگر از بس خوب بازی میکنند گاهی گند میزنند به نقش. به آن روزی که جلوی در دانشگاه، پلاکاردها و شعارها و چهرهها و نگاهها و حرفها و بحثها، بیش از هر چیز دیگری، یاد کتیبهی اخوان میانداختات. به پوزخند پلیسهای دانشگاه و شستهای هواشدهای که در موردشان با فرناز حرف زدی. به اینکه حالات به هم میخورد از خودت تا چند روز بعد و هنوز هم میخورد. به اینکه یک وقتی چقدر چیزهای کوچک و دوستداشتنی و والا داشتی برای خودت، توی ذهنات، که ارزش هزینهدادن را داشتند. به خوابی که توش با نیکو تکیه داده بودیم به دیوار و دستمان توی جیب پالتویی بود که روی پاهایمان انداخته بودیم و سراب احمد پژمان گوش میدادیم با آن نواهای غریب و ماتاش. و اشک.
انصاف را، چیزی باید پیدا شود توی این سگمصب سرما که یکذره، یکذره آدم را به گذر ثانیهها دلگرم کند (سرما کارکردهای زیادی دارد و یکیاش شبیه کارکرد «مملکتِ آشغال» است. آدم میتواند کرختیاش را بیندازد گردناش.) چیزی باید پیدا شود که کمکم کند وقتی رضا اولِ صبح، آنقدر باانگیزه دارد در مورد فلسفهی حقوق باهام حرف میزند محض رضای حضرت گه هم که شده آنقدر بیروح نگاهش نکنم. آنقدر ته دلم هی فرونریزد که «آخه لعنتی داری کی میشی؟»
- درخته رو میبینی اونجا ؟
- هان. آره ! خب ؟
- وجود نداره.
پ.ن : دلام میخواست به جای همهی اینا یکی پیدا میشد که آدم میتونست یه جور دیگهای بهش نگا کنه... که بهش احترام بذاره. بزرگ باشه. بزرگ.
پری/داریوش مهرجویی
پ.ن ۲ : درختان کاج/هاسهگاوا توهاکو/۱۵۳۹
