تبليغاتX
میرا
میرا
می‌نویسم که بگذرد
86/11/30

هر یک روز که می‌گذرد بیش ار پیش از زندگی در شهر متنفر می‌شوم. چه کوچک‌اش، چه بزرگ‌اش. از همه نوع‌اش نفرت دارم. از زندگی در شهرهایی که کلی آدم را که میان‌شان هیچ اشتراک و نزدیکی‌ای وجود ندارد، روی دوش هم انبار کرده‌اند (تنها نقطه‌ی اشتراک شاید دست‌وپازدن در یک باتلاق باشد). آدم‌ها را مجبور کرده‌اند به تحمل همدیگر. به عادت‌کردن به همدیگر. به نگاه‌های سرد و بی‌تفاوت همدیگر. آدم‌هایی که فرقی نمی‌کند هم‌شهری‌ات باشند یا غریبه. فقط به درد آدرس‌پرسیدن می‌خورند. فضاهای مزخرف شهری هم که دیگر جای خود دارند البته.

یک روز می‌گذارم از این شهرهای لعنتی‌تان فرار می‌کنم می‌روم یک جایی خودم را گم‌وگور می‌کنم. شک نداشته باشید به این موضوع.

86/11/25
خوشبختی یعنی اس‌ام‌اس ِ پنج‌ ِ صبح.

86/11/24

طرف اگر بنا بود به جای آدمی‌زاد، میوه باشد، بدون شک یکی از آن کیوی‌های خوش‌تراش می‌بود که هر چقدر می‌گذاری‌شان توی یخچال، نمی‌رسند. نرم نمی‌شوند. از آنها که دست آخر وقتی پوست می‌کنی و می‌خوری‌شان زبان‌ات «آن‌طوری» می‌شود. صفت‌اش را نمی‌دانم. همان‌طور که تا چند روز میل‌ات به خوراکی‌جات از بین می‌رود کاملن.

86/11/21
ده کلاغ ، ده خورشید (2)

 

الف) در تراس قهوه‌خانه

سایه‌ی صندلی‌ها بر روی هم

جایی که عشق‌های کبیسه روزگار می‌گذرانند

و قطره‌های واپسین از برگ‌ها

پرهای ساری را می‌شویند

که دیگر پرواز نمی‌خواهد.

(اوخنیو مونتخو)

 

ب) آدم‌ها را می‌توان به دو دسته‌ی کلی تقسیم کرد. آنها که موسیقی Dead Can Dance را شنیده‌اند، و آنها که نشنیده‌اند. از هر دسته‌ای هستید پیشنهاد می‌کنم این قطـعه‌ را بشنوید که بعد از بارها شنیدن، هنوز هم جاهای غریبی می‌برد مرا. حجم‌اش را مجبور شدم کم کنم که به میزان قابـل‌توجهی به کیفیت‌ لطمه زده. فحش‌اش را می‌توانید نثار اینترنت دیال‌آپ‌ام کنید.

The Host of Seraphim

86/11/18
قبری که بهش می‌خندی... از آن ما
از بهشت‌ات بیشتر از جهنم‌ات می‌ترسم.
از جاودانگی بیش از هر دو.

86/11/11
My wine in silence

خدای عزیز.

قبول کن که کف دو دست، آن هم دو دست به کوچکی دست‌های من، سطح تماس خیلی اندکی است برای لمس بعضی چیزها.

86/11/10

عجیب‌اند این روزها. به غایت عجیب. احوالات تجربه‌ناشده‌ای را تجربه می‌کنم هر لحظه. احوالاتی که هیچ احتمال نمی‌دادم حالاحالاها سراغم بیایند. نضج‌ ِ کشف‌ناشده‌ترین بخش وجودم را احساس می‌کنم، همراه با نوعی رنــــج و شعف توأمان ِ ناشی از تغییـر. ناشی از باور وجـودی لمس‌نـاشده. از دیدن رنـگی نادیده. از بازیافتن کُـنجی گمشده. از رمزگشــایی اولین واژه از یک زبان اثیــری. از آموختن یک اسم‌شب‌.

پیش از این گمان می‌کردم باقی ‌ِ زندگی، همین خواهد بود. تکــــرار همین‌ها که بوده و هست. فکر می‌کردم هیچ احساسی، اتفاقی، چمی‌دانم، حرفی، خارج از همین‌ها که 19 سال تجربه‌شان کرده‌ام وجود نخواهد داشت. دیگر تجربه نخواهم کرد چیزی را که موقع انجام‌اش، بیان‌‌اش، فهم‌اش، احساس کنم اصلن ذات ‌ِ این پدیده نوست و نه فقط صورت‌اش. و حالا... حالا... خیلی ناگهانی. خیلی غیرمنتظره. دارم احوالات تجربه‌ناشده‌ای را تجربه می‌کنم هر لحظه. احوالاتی که هیچ احتمال نمی‌دادم حالاحالاها سراغم بیایند. آن هم از آغاز، چنین استوار. چنین شـالوده‌افکن. چنین شگفت. چنین متفاوت با آنچه نزد سایرین، تعریف می‌شود.

حالم خوب است. اغلب خیلی خوب. و این روزها عجیب‌اند. انگار یکهو، بی اعلان ‌ِ قبلی، پرت شده باشم توی یک کــالبد دیگر. یک زندگی دیگر. تکرار ِ مدام‌ ِ نخستین لحظه‌ی هبـــوط ِ انسان بر زمین است انگار، هر نفس از این روزها. پر از کشــف. پر از اصالت. این تغییر دارد به خیلی چیزها معنــا می‌بخشد.

پوســت می‌اندازم.

«چنان چون روحی،

که جــسد را در پایان سفر...» *

 

 

یک) برخی نوا‌ها اصلن انگار ساخته شده‌اند که آدم جای شــرح‌حال بگذاردشان توی وبلاگ. بشنوید این یک‌ دقیقه و ده ثانیه را که بدجوری از آن برخی‌هاست.  برف/احمد پژمان

دو )* احمد شــاملو/میعاد/آیــدا در آینه

86/11/09

موسیقی خاصیت‌های عجیب‌غریب زیاد دارد. یکی‌اش اینکه به طرز عجیبی قابلیت دارد هر چیز مایلد و متعادلی را اکستریم کند. 

 

پ.ن : 10 بهمن، روز حمایت از دانشجویان دربند  (پ.ن گاهی از متن اصلی، مهم‌تر است. خیلی مهم‌تر.)

86/11/07

حسودم

، به گستاخی ذاتی‌تان :

نوزادان ناخواسته.

86/11/06
Tu Es Mon Autre

بگذار بهت بگویم. تو از آن آدم‌هایی هستی که بودن‌ات را، تولدت را، نباید به خودت تبریک گفت چون "بودن"، تنها چیزی که ندارد جای تبریک و شادباش است. تولد تو را باید به بقیه تبریک گفت. آره. تو یک همچین آدمی هستی صبا.

امروز را اول از همه باید به مامان خوبت تبریک بگویم که اگر تو را نداشت حالا توی آن خانه، بدون مهسا و محراب، حتمن خیلی تنهاتر از اینی که هست می‌بود. به بابات که عاشق‌ات است. مسکن‌اش بوده‌ای زمانی و حالا هم شک نکن که هستی. حالا هم مطمئنم هیچ‌کس را توی دنیا بیشتر از تو دوست ندارد. (می‌دانی ؟ گمان می‌کنم آدم‌ها وقتی شروع می‌کنند به پیرشدن دوست دارند کسی پیش روی‌شان هنوز جوان باشد. کسی هنوز اول بالیدن‌اش باشد. کسی با جاافتادن چهره‌اش، با قدکشیدن‌اش، با پخته‌شدن تدریجی کلام‌اش یا همچو چیزهایی بهشان القاء کند که زنده‌اند هنوز. کمک‌شان کند باور کنند تنها اثر زمان فرسوده‌شدن خودشان نیست. بالیدن هم هست. و وقتی این یک نفر، بچه‌شان باشد دیگر معلوم است چقدر بیش از پیش بهش نیاز و مهر خواهند داشت. و این چیزی است که من و تو نفهمیدیم و نمی‌فهمیم صبا، و الا شاید خیلی راحت‌تر از این زندگی می‌کردیم.) و به مهسا باید تبریک بگویم که همان یک‌ باری که دیدم‌اش از نگاهش پیدا بود چقدر دوستت دارد و چقدر فرشته‌اش هستی. و به محراب، که حتمن خودت می‌دانی چقدر برایش ویژه‌ای. خیلی خیلی خاص‌تر از مهسا یا هر کس دیگری هستی برایش. و کیانوش کوچولوی خوش‌تیپ من :پی که اگر نبودی حالا اگر می‌گفت «هبیج» ، خاله‌ای به این مهربانی نداشت که غش‌وضعف کند براش. و به خودم و به نگار هم باید خیلی تبریک بگویم. که اگر نبودی جمع سه‌نفره‌ی خوب و دوست‌داشتنی حالا‌مان، احتمالن دونفره می‌بود و یا شاید حتا رفاقتی در کار نبود اصلن. به نگار تبریک می‌گویم که خدا را شکر می‌کند بابت گذاشتن هستی تو کنار هستی‌اش. و به خودم که اگر نبودی خیلی تنهاتر می‌بودم. و مطمئن باش اگر نبودی که وقتی دارم از یک احساس احمقانه و بی‌منطق که رنج‌ام می‌دهد حرف می‌زنم سر تکان بدهی و بگویی می‌فهمی‌اش و تو بگویی چیزی را که من می‌فهمم با تمام وجودم، یک سری افکار و احساسات‌ام تا ابد درک‌ناشده باقی‌ می‌ماندند. مطمئن باش اگر نبودی زندگی‌ام به مراتب دل‌زده‌تر از اینی که هست می‌بود.

دوستت‌ دارم دخترک. تولدت مبارک.

86/11/05
یادم بمونه

استکان چایی‌ام تمام طول مسیر آشپزخونه تا اتاقم، توی نعلبکی لق خورد و همون صدایی رو داد که یه استکان چایی باید توی نعلبکی بده تا بفهمی چایی می‌خوای بخوری، همون صدا معرکه‌هه، و الان بی‌نهایت سرخوشم از این اتفاق.

86/11/03
Am I part of the cure or am I part of the disease

صبح امروز، سوم‌ ِ لعنتی ِ بهمن، کسی را تا آستانه‌ی مرگ، رنج دادم. بی‌ آنکه بدانم. دانستن و ندانستن اما گاه، چقدر بی‌معناست. چقدر خالی از اهمیت است دانستن و ندانستن، عمد یا سهو، وقتی با چنان اتفاق هولناکی چشم‌درچشم می‌شوی. وقتی زندگی و صدفه‌‌های مسخره‌‌اش به جایی می‌رساندت که آرزو می‌کنی کاش بیدار نمی‌شدی اصلن از خواب.

چقدر خوب که باید امتحان هم بدهی توی این احوال. کلاس سرد بود. خیلی سرد. می‌لرزیدم. پشت سری‌ام داشت با موبایل تقلب می‌کرد. سوالات را آرام می‌خواند و کسی آن‌طرف خط، جان می‌کند بشنود و جواب‌ها را برساند بهش. صورت سوال‌ها را کلمه‌کلمه و چندین بار می‌خواند تا بالاخره طرف می‌فهمید. وسطش گاهی محض طبیعی‌شدن جریان، چند تا سرفه می‌کرد. شیوه‌اش به نظرم ترحم‌انگیز می‌رسید. فرناز ازم قول گرفته بود بنشینم تا آخر جلسه. گفته بودم چیزی بلد نیستم بهت بگویم. گفته بود چکار داری تو ؟ بمان من می‌خواهم برسانم بهت. استاد که شروع می‌کرد توضیح هر کدام از 6 تا سوال، فرناز برمی‌گشت نگاهم می‌کرد و سر تکان می‌داد که بلدی ؟ و من سر تکان می‌دادم که نه. شروع می‌کرد زیر لب، تندتند چیزهایی گفتن. و نگاه خیره و ابلهانه‌ی من بهش. و پوزخند. و تنی که رمق هیچ کاری نداشت دیگر. نگاهی که توان نداشت بدود میان سطور در و برهم خطوط برگه‌ی دیگری. فرناز که هنوز می‌گفت و می‌گفت. کلماتی که انگار از زبان دیگری می‌آمدند. و سری که دوباره روی برگه پایین می‌افتاد. و سگ‌لرز. و سرما. و سردرد. و دقایقی که نمی‌گذشتند. و زمان که پتک‌اش را بی‌رحمانه‌تر از همیشه بر بدنم می‌کوبید. و رگ‌هایی که حس می‌کردم دیگر خونی تویشان جریان ندارد.

چیز دیگری نداشتم بنویسم. در روان‌نویس‌ را بستم. دخترک، پشت سرم، تازه رسیده بود به سوال 2. گفتم کاش اقلن دو کلمه بلد بودم بهش می‌رساندم که به این فلاکت تقلب نکند. بلند شدم برگه‌ی نیمه‌سفیدم را تحویل دادم. دلم می‌خواست کیفم را بردارم و فرار کنم. فقط فرار کنم. دور شوم از آن دانشکده‌ی لعنتی. از روزهایی که زیر فشارشان حتا نمی‌توانستم خم شوم که می‌دانستم امروزش اگر خم شوم فردایش خواهدم شکست. و بچه‌ها که برگشتند ببینند کی دارد بعد از بیست دقیقه، نیم ساعت برگه‌اش را می‌دهد. استاد، که گفت بیا برگه‌ی سوالاتت را ببر.

برگه را چپاندم توی جیبم. کیفم را برداشتم. رفتم دستشویی. از شیر، جز باریکه‌ای در آستانه‌ی انجماد، آبی نمی‌آمد. منبع‌ها را بسته‌اند که لوله‌ها نترکند توی این سرما. آب زدم به صورتم. نگاه کردم خودم را توی آینه. داشتم از حال می‌رفتم. انگشتم را زدم نوک رژ کم‌رنگی که توی کیف داشتم. و کشیدم روی لب‌ها. پدیده‌ای به نام «غریزه» را با تمام وجود درک می‌کردم. نمی‌خواستم باور کنم کم آورده‌ام جلوی زندگی‌. جلوی ساعت‌ها.

زدم از خفگی ِ ساختمان، بیرون. برف‌های پشت دانشکده هنوز آب نشده‌اند. بعضی قسمت‌هاش که کاملن پانخورده‌اند هنوز. راه می‌رفتم. پایم تا کمی بالاتر از مچ توی برف فرومی‌رفت. نفوذ آرام رطوبت و سرما را حس می‌کردم روی پوستم. آفتابی بود. آخ. دلگیر. دلگیر. چشم‌هایی که پر و خالی می‌شدند. تنی که هر لحظه امکان داشت ولو شود روی برف‌ها. عرقی که کف دست‌ها داشت بلور می‌بست.

تمام شد. می‌بینی ؟ تمام شد. این صبح لعنتی. دارد 12 می‌شود. دارد به ظهر می‌رسد. گذشت. تمام شد. اس‌ام‌اس می‌زنم. سر قولم ماندم. گند زدم، اما ماندم. آره. آره. دیدی ؟ تمام شد.

86/11/02

دعا می‌کردم نمیرد پیرمرد . هه. حالا با دوتارش چکار می‌کنند یعنی ؟

86/11/01
You must have been so high

خب تا امتحان‌ها تمام نشدند پست‌های امتحانی‌مان را بنویسیم بروند پی کارشان تا خرداد سال دیگر (که یقین دارم همین وضع زیبای حالا را تکرار خواهم شد آن موقع هم و این بی‌نهایت دلسردکننده است.)

روزی روزگاری اگر ساعت 5:55 آلارم موبایل‌تان زنگ زد و از خواب افسرده‌کننده‌ی عصر، بیدار شدید و صبح‌ 200 صفحه کتاب و جزوه امتحان داده بودید و فردایش هم 300 صفحه امتحان داشتید و تنها 100 صفحه خوانده بودید (یا کمتر) و وسوسه‌ی ادامه‌ی خواب بیداد می‌کرد مثل همیشه و قول داده بودید به کسی که بخوانید، خوب هم بخوانید، و در آن لحظه‌ تنها انگیزه‌ی خواندن‌تان همان قول بود، پیشنهاد می‌کنم به تنها گزینه‌ی ممکن چنگ در زنید. در یک حرکت سریع از تخت پایین بپرید، با سرعت هر چه تمام‌تر بروید آب سرد بزنید به صورت‌تان، خشک‌اش هم نکنید، بر‌گردید لامپ اتاق را روشن کنید و بنشینید روی تخت. کتاب مزبور را از زیر خروار کتاب‌ها و کاغذ بیرون بکشید و بنشینید به ورق‌‌زدن، ورق‌‌زدن، ورق‌‌زدن تا وقتی حس کنید دیگر واقعن وقت‌اش رسیده کتاب موردنظر را پرت کنید سمت دیواری دری کمدی جایی. این کار را بکنید.

و حالا چه باید کرد ؟ چی حال آدم را کمی عوض می‌کند در چنین وضع افتضاحی ؟ مکالمه‌هایی که به هوای بهترشدن حال‌مان شروع‌شان می‌کنیم و همیشه هم یک جایی همان اوایل‌اش متوجه می‌شویم بیش از پیش دارند حال‌مان را می‌گیرند ؟ کسی که کمی محبت کند به آدم ؟ یک لیوان چای داغ ؟ نسکافه ؟ (این یک قلم انصافن محض نمونه یک بار هم حال مرا عوض نکرده. نوشیدنی‌ای است به غایت به‌دردنخور) بادکردن آدامس خرسی ؟ ناخنک به غذای باقی‌مانده از ظهر ؟ دوش آب سرد یا ولرم ؟ لواشک کثیف ؟ بیرون‌زدن از خانه ؟ هواخوری ؟

خیر دوستان. خیر. کتاب را پرت کنید جایی که تا چند دقیقه‌ای چشم‌تان بهش نیفتد و بعد بدون لحظه‌ای درنگ به دامان «راک» و «متال» پناهنده شوید : این دو نعمت بزرگ زندگی. یک آهنگ راک یا متال با سابقه‌ی علاقه‌ی طولانی (مثلن)، با دوز مناسبی از بی‌قیدی، وحشی‌بازی و قوت، به احتمال زیاد، حال‌تان را کمی عوض خواهد کرد در حدی که بتوانید عصر و شب پیش رو را تحمل کنید.

 

(علاقه به «راک» و «متال» دو پیش‌فرض‌ نوشته‌ی فوق‌اند. اگر به هیچ یک از این دو علاقه‌ای ندارید باید پی راه دیگری باشید و ضمنن لازم است بدانید که صاحب یکی از آن زندگی‌های خیلی خسته‌کننده و بی‌مزه و سبز هستید.)