تبليغاتX
میرا
میرا
می‌نویسم که بگذرد
86/12/24
در ستایش زمستان

گاهی زمستان/مشتی برف را/از روی زمین برمی‌داشتیم/به هم می‌سپردیم/برای تابستان/گاهی در سرما و زمهریر/به هم می‌گفتیم :/راستی ما چه زود پیر شدیم./زمستان/برای خوشبختی/هیچ تقلا نمی‌کردیم/فقط/پنجره‌های مرده در سرما و برف/ما را تسلی می‌داد.

کلمات از احمدرضا احمدی و عکس از اینجا

86/12/23
به خاطر چیزهایی که نمی‌خواهم، رای می‌دهم.
86/12/19

سرنوشت بعضی نوشته‌های وبلاگی، درست مثل سرنوشت کارهایی هستند که آدم گاهی توی زندگی‌اش می‌کند یا می‌بیند. مثل حرف‌هایی که گاهی می‌زند یا می‌شنود.

بعد از نوشتن بعضی پست‌ها حس می‌کنی دیگر دوست‌شان نداری یا به هر دلیلی دیگر نمی‌خواهی شریک‌شان باشی با بقیه. بدوبدو می‌آیی به خیال خودت زرنگی می‌کنی، تا کسی کامنت نداده پاک‌اش می‌کنی، خیال هم می‌کنی تمام شده رفته پی کارش. غافل از اینکه پست مزبور، به شکلی سر و مر و گنده، توی گوگل‌ریدر بقیه ثبت شده، حضور پررنگ دارد، در هر زمان که بخواهند قابل‌دست‌رسی است، تا دنیا دنیاست خیال ِ پاک‌شدن ندارد و کلن تبدیل شده به یک شست غول‌پیکر در برابرت.

خاطره خود کلانتر جان است. بله آقای نامجو. بله.

86/12/19
Carnival of Rust

واگن پنج – کوپه‌ی سه

مامان خوابیده. شال‌گردن می‌بافم. هر از چند گاه وجب‌اش می‌کنم. در حین بافتن، آهنگ‌هایی که تازه دانلود کرده‌ام را برای اولین بار می‌شنوم. آهنگ‌های معدودی هستند آن‌هایی که همان بار اول دل می‌برند. اغلب آهنگ‌ها دفعات سوم‌چهارم به بعد کشف می‌شوند.

اولین دانه‌ی رج جدید را نبافته رد می‌کنم. دخترک روی تخت بالا شانه‌به‌شانه می‌شود. دو تا زیر. نور کمرنگی به نور چراغ‌خواب روشن من اضافه می‌شود. دو تا رو. زیپ ساک‌اش را باز می‌کند. دو تا زیر. دو تا رو. درپوش دو تا ظرف، آرام باز می‌شوند. بوی شامی و سبزی‌خوردن می‌پیچد توی تاریکی کوپه.

 

واگن پنج – کوپه‌ی سه

«نماز ، نماز». صدا با شدت تمام می‌رسد و محو می‌شود. مثل نور ماشینی که در کسری از ثانیه اتاقی تاریک را روشن می‌کند. توی خواب و بیداری نمی‌فهمم صدا تا آخر واگن دارد اکو می‌شود یا تکرار. ترجیع‌بند تغییر می‌کند : «نماز صبح، خواب نمونین». تازه سرما را حس می‌کنم. ملافه را محکم می‌پیچم دورم. پاهایم را توی سینه جمع می‌کنم. چشم‌های سنگینی که سه چهار باری تقلا می‌کنند برای باز ماندن... و روی هم می‌افتند.

 

تهران

از شیشه‌ی تاکسی زل زده‌ام به خیابان‌ها و کوچه‌پس‌کوچه‌های ناآشنا. از آن نوع زل‌‌ها که آدم می‌تواند به بشقاب حاوی یک نوع غذای دریایی ناخورده و نادیده بزند. هیچ‌چیز این شهر را نمی‌شناسم. هیچ‌چیزش به نظرم حتا آشنا هم نمی‌رسد. می‌بینم هیچ این شهر شلوغ و متورم را دوست ندارم. هیچ‌وقت نداشته‌ام. نگاهم را می‌گیرم. با موبایلم ورمی‌روم و به حرف‌های خسته‌کننده‌‌ی پیرمرد راننده گوش می‌‌دهم. فکر می‌کنم به آن شرابی که توی فیلم Ashes of Time یارو تعارف دوست‌اش می‌کرد. که حافظه را پاک ِ پاک می‌کرد. خلاص. و من همین چند وقت پیش، بدون لحظه‌ای تردید گفته بودم اگر کسی چنین چیزی به من تعارف کرده بود قطعن سرش می‌کشیدم تا ته. دیدم یک همچو عواقبی هم دارد. یعنی نسبت به همه‌چیز، همه‌کس، همه‌جا، همین‌طور بی‌خاطره می‌شوم. همین‌طور بیگانه. هیچ نمی‌دانستم این خوب است یا بد. تنها چیزی که می‌دانستم این بود که حالا یک نفر هست که هیچ نمی‌خواهم از یادش ببرم. و یادم افتاد به جوابی که او به این فانتزی داده بود. خوشایند بود، بی‌نهایت خوشایند بود درک این یک‌سانی نوظهور.

احساس می‌کردم گم شده‌ام. دوست داشتم برگردم ایستگاه.

 

تهران

جوریدن ِ نگهبان ِ سفارت، کوله‌ات را. گیردادن منشی، عکس سه‌درچهارت را. فاکیدن ِ شش ساعت تمام علافی توی سالن ویزا، اعصابت را. علافی محض. بدون حتا یک صفحه کتاب. بدون حتا یک آهنگ. بدون حتا محض رضای خدا یک مکالمه‌ی قابل‌تحمل. خمیازه. کسالت. علافی. چرت. بیهودگی ناب. تماشای لاس‌زدن مسئول سالن با دخترکانی که دوست دارند خارج از نوبت بروند مصاحبه. تماشای دخترکانی که خارج از نوبت می‌روند مصاحبه. وقت ساعت 45/9 و مصاحبه‌ی ساعت 05/14. تلمذ از نظم و دیسیپلین مشهور انگلیسی‌ها. انگشت‌نگاری. خانوم میگم فشار بده دستتو روی صفحه. بیشتر. ای بابا. جیمی این دستگاه خرابه که باز. دست چپتو بذار روی دست راست. آهان. حالا فشار بده. آهان. حالا اون یکی دست.

لذت تام و تمام از پدیده‌ای به نام ملیت.

 

تهران

رساندن جنازه‌ی تب‌دار از بی‌خوابی و کلافگی‌ به هتل. عود ناگهانی وسواس‌‌ام نسبت به ملافه‌ها و توالت و حمام و کلن اتاق هتل. با نوک پا راه می‌روم توی اتاق. دل‌ام می‌خواهد خودم را بزنم از دست خودم. مامان غر می‌زند. می‌گوید حالا کسی نشناسدت فکر می‌کند اتاق‌ات تمیزترین و مرتب‌ترین جای دنیاست. منظورش این است که دهانم را ببندم و بگیرم بکپم. اتاق بغل، بناها پتک می‌کوبند به دیواری که تخت اتاق ما به آن تکیه دارد. کی بود می‌گفت سعادت، دست‌نایافتنی است ؟ توی روح‌اش.

 

هم‌چنان تهران

هدا کوچولو حالا پنج ساله است. وقتی بهش می‌گویی سیب می‌خوری پوست بکنم برات؟ ، می‌گوید اوهوم ممنون. وقتی می‌گویی هدا جون اون نمکدون رو بده به من، می‌گوید چشم. موهایش دیگر فرفری نیست. زهرا (آن یکی زهرا) و نامزدش که کنار هم می‌نشینند می‌دود می‌رود می‌نشیند بین‌شان. از این‌جور چیزهاست که آدم می‌فهمد بچه‌ای بزرگ شده. یکهو. خمیربازی می‌کنیم با هم. نقاشی می‌کشیم. مامان صدایم می‌زند. جواب‌ سوال‌اش را می‌دهم. هدا برای چندمین بار در این یکی دو سال، ازم می‌پرسد اگر اسم خواهر او زهراست پس چرا اسم من هم زهراست ؟ می‌خندم مثل هر بار، نازش می‌کنم و می‌گویم نمی‌دانم.

دنیا حتمن کمی قشنگ‌تر بود اگر قانونی می‌داشت مبنی بر اینکه اسم هر کس فقط و فقط اسم خودش باشد و نه هیچ‌کس دیگر. لااقل آن‌وقت شاید، محض ِ دانستن‌ ِ اسم‌ ِ آدم‌ها هم که شده، برای شروع رابطه‌های جدید، انگیزه‌ای می‌داشتم.

 

واگن 4 – کوپه‌ی 6

خانم هم‌کوپه‌ای ازم می‌پرسد انتخاب رشته کردم ؟ تجربی می‌خواهم یا ریاضی یا انسانی ؟

 

واگن 4 – کوپه‌ی 6

تخت بالا دراز کشیده‌ام. خنکی هوا مطبوع است. خوشحالم از اینکه موقع راه‌افتادن بلوز آستین‌بلند بنفش/صورتی‌ام را پوشیدم زیر بارانی، و در نتیجه حالا هوا می‌تواند مطبوع باشد نه سرد و من می‌توانم دست‌هایم را از زیر ملافه بیرون بگذارم. خوشحالم آهنگ‌های رندومی که از مارک نافلر و جاجیت سینگ دانلود کرده بودم همه‌شان خوب از آب درآمده‌اند. خوشحالم که در ذهن پیرزن اهوازی‌ای که حالا دارد آن پایین خرخر می‌کند تبدیل به یک خاطره‌ی خوب شده‌ام. خوشحالم که مامان را از برگشت با هواپیما منصرف کردم. خوشحالم که ویثاوت یو لاو، مای لایف، اینت ناثینگ بات دیس کارنیوال آو راست. خوشحالم که لذت بی‌بدیل سفر با قطار را عمیقن درک می‌کنم.

 

مشهد

بابا سه تا میسد کال است روی صفحه‌ی موبایل. آمده است دنبال‌مان ایستگاه.

ازش می‌پرسم گلدان‌ام را آب داده ؟ می‌گوید ها ؟ می‌فهمم نه.

پامچال کوچولو از دور خیلی پژمرده به نظر می‌رسد. آرام دست می‌کشم پشت یکی از گل‌هایش. نمی‌دانم خیال کردم یا واقعن با برگ کنارش آن‌طور آرام خزید توی دستم : گشایشی برای بازگشت به آغوش روزمره‌گی. شادمانه.

 

 

پانوشت یک) معلوم است که سفرهای کوتاه را دوست دارم، نه ؟ سفرهای طولانی مثل زندگی‌های طولانی‌اند. کم‌کم، از جایی که نمی‌فهمی دقیقن کجاست، شروع می‌کنند به پرشدن از اندوه و دل‌تنگی و دل‌زدگی.

پانوشت دو) علاقه‌ام به تکه‌تصویرنویسی هم که مشخص است. نیست ؟ اصالت مجموعه‌تصاویر را حفظ می‌کند خب. مجموعه‌لحظاتی که کنار هم می‌نشینند و یک کلیت واحد ِ جدا از یکدیگر و جدا از کل روز را تشکیل می‌دهند.

86/12/14
There's just too much the time can't erase

چهارده اسفند یعنی چهارده اسفند هزار و سیصد و هفتاد و شش. هزار سال هم بگذرد باز هم چهارده اسفند یعنی چهارده اسفند هزار و سیصد و هفتاد و شش. اصلن هر روز یعنی چهارده اسفند هزار و سیصد و هفتاد و شش. یعنی من و مریم و فاطمه، خانه‌ی خاله زهره. یعنی خبر. یعنی بوسیدن دیوانه‌وار عکس‌هایت توی آلبوم. یعنی مرور آن دو سه روز  ِ وحشتناک ِ فهم  ِ واژه‌ی کما. یعنی دو سه روز دعای مستجاب‌نشده. یعنی عروسک‌های نیمه‌کاره‌ی کاموایی‌ای که بهم قول داده بودی برایشان لباس بدوزی. یعنی سفره‌ی باز بدون آدم‌های دورش. یعنی تکرار تصویر رد پاهای شتاب‌زده، روی برف ِ حیاط خانه‌ات. یعنی گیجی. یعنی صحن قدس، بلوک هجده. یعنی گم‌شدن در ازدحام. یعنی مربعی از گـِـل ِ خیس. یعنی «دیگر نبودن‌» درک‌ناشدنی‌ات. یعنی یک جنون کودکانه. یعنی نه سالگی. یعنی بچگی‌های ناکرده‌ای که همان روز، همان چهارده اسفند هزار و سیصد و هفتاد و شش، تمام شدند رفتند پی کارشان. یعنی نقطه سر خط ِ بلوغ. یعنی تجربه‌‌ای نو از نفرت، از درک ِ تنهایی. تنهایی‌های ساعت یک ظهر ِ هر روز، وقتی از دبستان برگشته‌ام، قدبلندی کرده‌ام و کلید سفت و سخت را توی قفل چرخانده‌ام، مانتو و مقنعه به تن، به عادت همیشه دویده‌ام سمت تلفن و شماره‌ای را گرفته‌ام که در تمام  ِ طول ِ روز ، سعی کرده‌ بودم فراموش‌اش کنم دیگر. یعنی تصویر تلفن سرخابی‌رنگی که حالا دارد توی آن خانه‌ی خالی زنگ می‌خورد. یعنی گذاشتن گوشی، و کوله‌ی صورتی‌ای که آرام از دست ِ راست پایین می‌لغزد. یعنی تلاش برای به‌یادآوردن آخرین تصویری که دیده‌ام از کسی که اولین بار بهم گفت خیلی دوست‌ام دارد. و حالا دیگر نبود.

چهارده اسفند یعنی چهارده اسفند هزار و سیصد و هشتاد و شش. که نوزده ساله‌ام و هنوز زیر و بم آن جمله را ، آن صدای پشت تلفن را، آن مهربان‌ترین چشم‌های دنیا را ، خوب ِ خوب یادم هست.

مامانی؟ دیگر دوست ندارم بیایم بلوک هجده، بنشینم روی آن سنگ‌های سرد و رنگ‌ و رو رفته، شمع روشن کنم، ببینم دل‌تنگی‌ام هیچ کمتر نشده. هیچ‌کس هیچ‌وقت نفهمید بزرگ‌ترین چیزی که توی زندگی‌ام از دست‌ دادم‌اش، تو بودی. حتا خودم هم نفهمیدم. می‌بینی بعد از رفتن‌ات چقدر سخت دل می‌بندم و چقدر ساده دل می‌کنم از همه‌چیز ؟ می‌بینی چه خوب تحمل می‌کنم سختی‌‌هایم را ؟ خوب یادم دادی این چیزها را با رفتن‌ات. دختر خوب و ساکتی هستم برایت هنوز هم، مامانی.

مامانی؟ دل‌ام برایت تنگ شده. دیگر نمی‌دانم کجایی.

86/12/14

چهار پنج روزی هست بدن‌ام، با کمی اغماض، تبدیل به یه سیستم کاملن بسته شده. ورودی و خروجی‌اش اون‌قدر کم هست که بشه نادیده‌شون گرفت. خودکفاست و واسه خودش مشغوله. گاهی به خودم میام می‌بینم یه مدت خیلی طولانی‌ای هست که انگار حتا نفس هم نکشیدم. کلن در امر  ِ «بودن» همواره انسانی بسیار صرفه‌جو بوده و هستم. بودن هم مثل بچه و خیلی چیزهای دیگه است. هر چه کمتر، بهتر.

نوشتم که بعدها اگه یه روز گندی بود و اتفاقن خوندم‌اش یادم بیاد چه روزایی رو تونستم تحمل کنم. و به تحمل ادامه بدم.

86/12/13
One hundred middle fingers

در وصف کثافت و لجنی که دنیامون رو برداشته همین بس که اون اولمرت آشغال میگه می‌خوایم هولوکاست باشکوه‌تری از قبلی راه بندازیم توی غزه و حرف از زمستون داغ می‌زنه و میگه هیچ‌گونه احساس شرمی هم نمی‌کنه، بعد ما آدمای احمق و دولت‌های کثیف‌مون میریم در مورد هولوکاست n سال پیش بیانیه میدیم و پتیشن امضا می‌کنیم و محکوم می‌کنیم و هزار غلط دیگه و حرف غزه که میشه خفه‌خون می‌گیریم همه‌مون. کافی‌یه یه نگاه بندازیم به خودمون که هر روز می‌شینیم پای شوهای تلویزیونی از نوزادای شش‌ماهه‌ا‌ی که تیکه‌تیکه میشن هر ساعت، بچه‌های پنج‌شیش ساله‌ای که توی خرابه‌‌ی خونه‌شون دنبال جنازه‌ی پدر مادرشون می‌گردن و اشک و خون و خاک، خشک شده روی صورت‌شون و چونه‌های کوچولوشون اون‌طور می‌لرزه از ترس (ماها که تو شرایط عادی بزرگ شدیم الان این شدیم. اون بچه‌ها رو واقعن حتا نمی‌تونم تصور کنم چی میخوان بشن بعد از فاجعه‌هایی که سرشون اومده)، زن‌ها و مردهایی که بعد از تحمل هفت‌هشت ماه محاصره‌، حالا مثله‌شدن بچه‌هاشون و زندگی‌هاشون رو دارن جلوی چشم‌شون می‌بینن. خب. بعد که یک دل سیر، مث سلاخ‌های حرفه‌ای پوست‌کلفت، همه‌‌ی اینا رو تماشا کردیم، یه شونه‌ی تمیز بالا می‌اندازیم و میریم به زندگی‌های احمقانه و نفرت‌انگیزمون ادامه میدیم. ته‌ ِ ته‌اش دیگه بریم یه گوشه‌ی یه هق‌هق‌ مختصری بکنیم و یه دلی بسوزونیم و یه وبلاگی هم آپ کنیم که شب از عذاب وجدان نداشته‌مون مبادا یک دقیقه دیرتر خواب‌مون ببره. به خدا قسم جلاد شدیم همه‌مون.

من فقط دلم می‌خواد اون استاد ابله، فردا صبح سر کلاس حقوق سازمان‌های بین‌المللی، یک کلمه از شورای امنیت و سازمان ملل حرف بزنه. یقه‌ی صد تا پیرهن رو می‌تونم جر بدم از نفرت و عصبانیت. حال‌ام دیگه داره به هم می‌خوره از زندگی و تنفس توی این دنیا. از خودم به عنوان یک آدمی‌زاد. ریدم تو همه‌چی. دو زار اگه شجاعت داشتم و داشتیم، ننگ ِ نفس‌کشیدن توی این دیوونه‌خونه‌ای که روزبه‌روز بهتر که نمیشه هیچ، گندتر از دیروزش هم میشه رو تحمل نمی‌کردیم. هر لحظه از زندگی توی این باتلاق، خواری و ذلته. به خدا قسم.

یه آدم خیری پیدا بشه یکی دو تا بمب اتم بترکونه همه‌مون پودر شیم بریم هوا خلاص شیم از نکبتی که خودمون ساختیم و داریم توش دست‌وپا می‌زنیم و فرو میریم.

یک پاراگراف ده خطی، فحش. فحش. فحش.

Stare like a junkie
Into the TV
Stare like a zombie
While the mother holds her child
Watches them die
Hands to the sky crying
Why, oh why?

اینم گوش بدین به خودشناسی بهتر کمک شایانی می‌کنه.

86/12/08
a road for the spirit to pass over

حوالی یازده صبح - سالن مطالعه‌ی دانشکده

خلوت بود. دو تا پنجره‌ی بزرگ بود پیش رویم. نور پررنگ می‌پاشیدند توی سالن. به اضافه‌ی نور چندین لامپ کم‌مصرف (چشم من انگار به این لامپ‌ها حساس شده. همه‌جا زود پیدایشان می‌کنم.) دختری کنارم بیسکویت می‌خورد تمام مدت. خش‌خش و قرچ‌قرچ. دو دختر دیگر، پشت به من، درس می‌خواندند مجدانه. گاهی موبایل‌شان را نشان هم می‌دادند و می‌خندیدند. دست‌هایم را گذاشته بودم روی میز، و سرم را روی دست‌ها. هدفون موبایل را چپانده بودم توی گوشم. حس می‌کردم سنگین شده‌ام. معدود لحظاتی هست توی زندگی، که آدم وزن خودش را کاملن احساس می‌کند. توده‌ی 45 کیلوگرمی‌‌ای که مجبور است همه‌جا دنبال خودش بکشد، گیریم کشان‌کشان، را کاملن درک می‌کند. و سنگین است. سنگین است. مثل باز هزارتویی بی‌پایان بر دوش.

م. می‌آید. من هر بار این آدم را می‌بینم ناخودآگاه یادم می‌افتد آن اوایل به نگار گفته بدش می‌آید از من. مغرورم چون. هه. غرور ! چیزی که مدت‌هاست به باد داده‌ام‌اش. اندک غروری فقط مانده، همان‌قدر که برای ادامه‌دادن و جان‌سالم‌دربردن از روزهایی که بی‌وقفه شب‌ می‌شوند، کفایت کند، و نه بیشتر. نگاه‌مان به هم می‌افتد. سر تکان می‌دهم و لبخند می‌زنم بهش. مثل همیشه. او هم. می‌نشیند چند میز آن‌طرف‌تر. دست‌هایش را می‌گذارد روی پیشانی‌اش. آینه‌ی شکسته‌‌اش را از جیب جلوی کیف‌اش بیرون می‌آورد و مدتی طولانی خودش را نگاه می‌کند. من خودش را نگاه می‌کنم و خوشحالم که توی آینه نمی‌بینم‌اش چون آن‌وقت می‌دانستم او هم دارد مرا توی آینه‌اش می‌بیند. توی چشم‌هایش اندوه هست. خیال‌بافی می‌کنم : انگار از دیدن کسی که دوست‌اش دارد برگشته باشد. یکهو می‌بینم دوست دارم بروم بنشینم باهاش حرف بزنم. نمی‌دانم از چی. نمی‌دانم چرا. شاید چون توی آن سالن مطالعه‌ی روشن دلگیر لعنتی، فقط اسم او را می‌دانم. فکر می‌کنم خب. حالا چی دارم بگویم ؟ مثلن شروع کنم از اینکه پدرش دوم دبیرستان دبیر هندسه‌ی من بوده و من خنگ بوده‌ام توی هندسه ؟ درباره‌ی چیزی مسخره‌تر از این هم می‌شود با کسی حرف زد ؟

با مداد چشم، کنار جزوه‌ نقاشی می‌کشم. یک لی‌لی دیگر می‌کشم و لی‌لی گوش می‌دهم پشت‌‌سر‌هم. بی‌خیال اصلن. کوله‌ام را می‌اندازم پشت‌ام. نفس‌ام دارد می‌گیرد خب توی این سالن کوفتی.

 

حوالی یازده همین صبح - سالن مطالعه‌ی دانشکده

لیلای مهرجویی جایی در فیلم می‌گوید : دوست‌داشتن هم می‌تونه مث یه موجود زنده رشد کنه.

یا همچو چیزی. آره. همه‌ی حس‌ها رشد می‌کنند. رشد همیشه مرادف با نوعی پیچیدگی و سادگی ِ توأمان است. خون سرخ‌تر می‌شود. تندتر می‌دود توی رگ‌ها. بوی عطری آشنا در مشام می‌پیچد. بر دست‌ها عرق می‌نشیند. راه‌ها باریک می‌شوند. و یک‌طرفه.

 

حوالی یک ظهر - ماشین بابای نگار

لم داده‌ایم. نوشابه‌ می‌خوریم. نامجو گوش می‌دهیم با صدای بلند. دعوا می‌کنیم. مثال می‌زنم. می‌گوید قیاس مع‌الفارغ می‌کنی. می‌گویم برو بابا. تکرار می‌کند : ژو سوئی لیبغ. ژو سوئی لیبغ. خب بابا. می‌خندیم. او ئه وتغو سه‌تاغ ؟ صندوق‌عقب.

نگار. تو را جان هر کی دوست داری، این سه‌تار را اگر یاد گرفتی، جلوی من سنتی‌های نامجو را نزن باهاش که داغ دلم بدجوری تازه می‌شود ((:

 

حوالی چهار عصر – اتوبوس

هوس اتوبوس‌سواری، اگر هوا آدمی‌زاد باشد، معمولن بعد از کلاس‌های 4-2 به سرم می‌زند. امروز هم اولین نفر بلیط می‌دهم، آخرین نفر می‌توانم سوار ‌شوم. زندگی‌ام انگار همیشه تابع همین قانون اتوبوس‌سوار‌شدن‌ام بوده. ایستاده‌ام روی پله‌ی دوم اتوبوس، دو دستم را جایی بند کرده‌ام، و رو به در ایستاده‌ام. دست‌اندازها را که رد می‌کنیم کمی به هوا پرت می‌شویم. خوش می‌گذرد.

خوشبختانه ایستگاهم اولین ایستگاه است و در باز نمی‌شود که له شوم. می‌پرم پایین. عرض خیابان را می‌دوم. نزدیک است یک ماشین شاسی‌بلند زیرم بگیرد.

 

حوالی چهار عصر – خیابان

پامچال ِ قرمز و زرد در دست، پیاده می‌روم سمت خانه. سرخوش‌ام از داشتن این موجود کوچولوی جدید. که باید هر روز آب بخورد، نه زیاد نه کم، و جلوی نور مستقیم هم نباشد بهتر است. تمام طول راه هم نازش می‌کنم. باید از دل کوچولویش درمی‌آوردم خب. آخر از گل‌فروش پرسیده بودم جز اینها که بیرون گذاشته‌ای دیگر پامچال نداری ؟ اینها خاک گرفته‌اند. و او با بی‌حوصلگی گفته بود نه. همین‌ها مانده فقط. و وقتی دوباره برگشتم بیرون تا یکی انتخاب کنم به نظرم رسید دیگر مثل قبل، زیاد دلم نمی‌خواهد گل‌فروش بشوم. کسی که گل می‌خرد همیشه خوشبخت‌تر است از آنی که می‌فروشدش.

 

حوالی چهار و پنج دقیقه‌ی عصر – خیابان

پامچال کوچک‌ام توی دست‌ام بود، هوا خوب بود، چندین جمله‌ی ناخوانده توی خانه انتظارم را می‌کشید، و خوشبخت‌تر بودم از همه‌ی آنهایی که توی صف عابربانک ایستاده بودند، آنهایی که سبزی‌خوردن تازه می‌خریدند، آنهایی که آمده بودند مدرسه دنبال بچه‌هایشان، آنهایی که از رستوران میلانی بیرون می‌آمدند، آنهایی که بوتیک‌ها را دید می‌زدند، آنهایی که سوار ماشین‌شان بودند و بوق می‌زدند، آنهایی که راه می‌رفتند، آنهایی که می‌خندیدند، آنهایی که نفس می‌کشیدند، آنهایی که بودند، آنهایی که من نبودند.

 

حوالی ده شب – خانه

بحث می‌کنم با مامان. فاصله‌مان در زمینه‌ی فکری، این روزها سر به میلیون‌ها سال نوری می‌ساید. بحث می‌کنم و در عین حال بی‌تفاوت‌ام نسبت به نتیجه‌ی بحث. حتا خود بحث. من سکوت می‌کنم. او از سر می‌گیرد. برمی‌گردم توی اتاقم. محض اینکه کاری کرده باشم، سررسید 1384م را باز می‌کنم. عدل، یادداشت‌های قدیمی‌ای که از آئین در آئینه برداشته‌ام می‌آیند. دوره‌‌ی سروش‌خوانی. ملکیان‌خوانی. یاد باد. و صرفن یاد باد البته.

می‌بندم‌اش.

 

حوالی یازده شب – اتاق

«گل‌چهره مپرس» شجریان، به صورت متناوب.

حالا تازه یادم می‌افتد که از گل‌فروش پرسیده‌ام چقدر عمر می‌کنند این پامچال‌ها ؟ و گفته است اگر خوب نگه‌اش دارم تا اواخر اردیبهشت.

نگاه‌اش می‌کنم. خوشگل‌تر شده کنار بیدمشک‌ها. نگاه‌ام را ازش می‌گیرم.

فعلن که گل‌چهره هم نیستیم که رها کنیم غم‌مان را.

کاش اردیبهشت نشود.

86/12/07

افلاک...

که جز غم نفزایند دگر.

86/12/05
Blowin' In The Wind

یک) سه نفری، طاقباز، دراز کشیده بودیم روی زمین چمن (چمین زمن). نسیمی که همیشه مقنعه‌های مشکی و سورمه‌ای‌مان را توی هوا تکان‌تکان می‌دهد این بار، نرم، می‌پیچید لای موهای‌روشن‌ترشده‌از‌آفتاب‌مان. تکان‌تکان‌شان می‌داد، آرام. آسمان، یک‌دست صاف، آبی ِ فیروزه‌ای بود. بدون حتا یک لکه‌ی سفید. به پیشنهاد صبا دست‌ها را سایبان چشم‌ها کرده بودیم و زل زده بودیم، گاه در سکوت، به یک کوری فیروزه‌ای رنگ. از لذت درازکشیدن روی چمن گفتیم و حسرت‌های کوچک‌مان و زبان سه واجی‌ ِ پیچیده‌ی کلاغ‌ها و احتمال ِ نه چندان بعید ِ ریدن ِ یکی‌شان توی دهان ِ باز ِ من و عوض‌شدن رنگ‌های طبیعت و موی دست‌ها و درخت‌های خشکی که جور عجیبی قشنگ بودند توی آن بک‌گراند فیروزه‌ای و انتخاب سادیستیک ِ من از سوی مربی و استفاده‌ی ابزاری از نگار به عنوان خرک و هزار چیز دیگر. می‌خندیدیم. همان هوای بی‌بو و همیشگی ِ همیشه را نفس می‌کشیدیم اما انگار هوایی دیگر بود. آفتاب انگار تمام‌شدنی نبود امروز ظهر. حال‌ام خوب بود.

۲) عقاید یک دلقک را خریدم امروز. می‌دانم زمان شروع خواندن‌اش چیزی ورای ۷۰۰ سال خواهد بود. اصلن نمی‌دانستم چرا دارم می‌خرم‌اش وقتی کتاب‌های نیمه‌خوانده‌ام روی هم انبار شده‌اند. وقتی آن همه شور و توان ِ خواندن را از دست داده‌ام و هر روز همان نداشته‌اش را هم از نو از دست می‌دهم. کتاب نو خریدن‌ام این روزها شبیه خودزنی است. بهانه‌ای است برای خندیدن به خودم. برای غرزدن به خودم. در عین حال، لمس کتاب، بوی کتاب، هنوز هم از بزرگ‌ترین شهوت‌هایم است. هنوز هم وقتی اگر باشد و حوصله‌ای، بچه‌ها را راه می‌اندازم سمت راسته‌ی انتشارات امام و قلم. گاهی هم اگر خیلی خوش باشیم می‌رویم کتاب‌فروشی درپیت آن خانومه، تولدی دیگر، توی پاساژ پردیس، که سفال‌هایش بهتر از کتاب‌هایش هستند. هنوز هم بین قفسه‌های کتاب که قدم می‌زنم نمی‌توانم مقاومت کنم در مقابل داشتن ِ یک یا دو از آن همه کتاب. هی فکرم می‌رود سمت کتاب‌خانه‌ی کوچک اتاق‌ام که حجمی متورم از واژه است. که وقتی واژه کم می‌آورم پناه می‌برم بهش. چندین نفر امروز به پیرمرد صاحب انتشارات امام، تسلیت گفتند. نمی‌دانم چرا. یکی‌شان یکهو گفت هستی در درون ماست ! برگشتم نگاه کنم کی بود. چهل پنچاه سال داشت حدودن. و سیبیلی جانانه. زنی میان من و نگار ایستاده بود و قفسه‌ی رمان‌ها را نگاه می‌کرد. خم شدم به جلو و انگار بخواهم مهم‌ترین خبر عالم را از پشت آن مانع، به نگار بدهم گفتم اگر خود این پیرمرد بمیرد شک نکن دق می‌کنم. مهم بود. در آن لحظه مهم بود. نگار گفت من هم. زود نگاهم را دواندم روی کامواهایی که خریده بودم. بین آبلوموف و عقاید یک دلقک دودل بودم.