تبليغاتX
میرا
میرا
می‌نویسم که بگذرد
87/01/30
عر بزن، کوبه‌ی سفالی‌ات بر در بزن
من کلن مدت‌هاست بی‌تفاوت‌ام نسبت به اتفاقاتی که تو ایران می‌افته. نه کاملن اما تا حد زیادی. یعنی جریان سیاسی و اجتماعی ایران مدتی‌یه داره به یه سمت‌هایی پیش میره که هر روز احساس تعلق‌خاطرم رو نسبت به این مملکت کمتر از دیروز می‌کنه. حکومت که هیچی. تکلیف‌اش مشخصه. اینو هم مدت‌هاست پذیرفتم که جریان کلی حرکت مردم جامعه‌ام، نه تنها متفاوته با جریان کلی‌ای که من (به عنوان یک عضو از این جامعه) حق و علاقه دارم پی‌گیرش باشم، بلکه در بسیاری جاها متنافر هستن این دو تا جریان با هم. و کاش اقلن مصداق اکثریت و اقلیت بود قضیه، که نیست. قضیه‌، قضیه‌ی چرخ‌گوشته. اینه که هیچ انتظار خاصی هم ندارم از انواع انتخابات و به اصطلاح چالش‌های سرکاری سیاسی‌/اجتماعی‌ای که تو کشورم اتفاق می‌افته و اگرم شرکت می‌کنم واسه اینه که به خودم و حق‌ نداشته‌ام مدیون نباشم. همین.
بعد وقتی جایی دارم زندگی می‌کنم که توش نه رأی‌ام به جایی می‌رسه، نه اصلن حق اظهارنظر دارم که صدام بخواد درآد، نه حق آموزش (به معنای حقیقی کلمه) دارم توی دانش‌گاه خراب‌شده‌ام، نه امنیت روانی و حتا گاهی جسمانی دارم وقتی پامو از خونه‌ام بیرون می‌گذارم، نه به عنوان یک انسان، که از بد ِ روزگار، مرد نیست، ذره‌ای احترام‌ و برابری‌ دارم تو سیستم حقوقی و فرهنگی و عرفی جامعه‌ام، و نه هزار چیز دیگه، واقعن دلیلی نمی‌بینم به مکان مزبور، احساس علاقه و دل‌بستگی‌ای بکنم صرفن چون توش متولد شدم. راستش من از اون آدما شدم که وقتی می‌بینن توی نقشه‌ی هواپیماهای گلف‌ایر جای خلیج‌فارس نوشته خلیج‌عربی، هیچ‌گونه احساس خاصی بهشون دست نمیده. چه فرقی داره اسم خاک برات، وقتی توش ‌احساس امنیت و آرامش و احترام نکنی.

و می‌دونید؟ امروز که تو ماشین به همه‌ی اینا فکر می‌کردم، دیدم دردناکه. اینکه آدم، اوایل بیست سالگی‌اش به این نتیجه برسه که تا n سال دیگه، کوچیک‌ترین سهمی نخواهد داشت از جامعه‌ی خودش، از آب و خاکی که باید خونه بدوندش، خیلی دردناکه.
87/01/28

شنبه‌شب ِ اولی که لندن بودیم، هوا بارانی بود، و خیلی سرد. توی مترو، دیروقت، روبروی من و مامان، دخترکی 20-19 ساله نشسته بود. مست بود یا های یا خمار یا هر چه، نمی‌دانم. برایم مهم هم نبود. بیشتر از هر چیز به نظرم خسته می‌رسید. مچاله شده بود توی صندلی. توی تاریکی‌ انگار افتاده بود توی چاله‌ای پر از گل. کفش‌های پاشنه‌دار و جوراب‌شلواری مشکی نسبتن کلفت‌اش گل ِ خالی بود. دامن کوتاه و کت مشکی‌اش هم جابه‌جا گلی شده بودند. دست‌هایش را توی سینه جمع کرده بود. کف دست‌ها زیر دو بغل. چانه‌اش چسبیده به کمی بالاتر از سینه‌. هر از چند گاهی، یکی دو سانت سرش را بالا می‌آورد، از زیر چتری‌های شلخته‌ی مشکی، با آن چشم‌های آبی ِ عجیب ِ انگار کم‌رنگ‌ترشده‌ میان ِ آن پوست ِ رنگ‌پریده‌ و نشسته میان آن سایه‌ی تیره، شتاب‌زده دیدمان می‌زد، نگاهش را دوباره تند، پایین می‌انداخت. پاهایش را در این لحظات انگار یکهو می‌کشید توی خودش. انگار یکهو لرز کرده باشد. یا خواسته باشد کوتاه‌ترشان کند. لب پایین‌اش را گاهی آرام می‌گزید.

رضا ایستاده بود وسط راهرو، می‌خندید و می‌گفت باید توی فیلم‌های هارور بازی کند این. و فاطمه که کنارش نشسته بود نگران بود بالا نیاورد دخترک. از معدود آدم‌هایی بود که نمی‌توانستم خیال‌بافی کنم در موردشان. انگار پیشینه‌ای نداشت اصلن. فقط نگاهش می‌کردم تمام ِ مدت. نگاهش می‌کردم که انگار وقتی پلک فرومی‌بست، فرو می‌افتاد توی یک تاریکی محض گرداب‌مانند، و پلک که باز می‌کرد، می‌لغزید توی یک روشنایی ِ دل‌مرده که چشم‌اش را می‌زد. و زندگی‌ام سنگین شده بود از تصور حجم متورم و غلیظی که هستی ِ دخترک داشت در آن لحظات. دمل ِ چرکین ِ آماسیده‌‌ای بود شب  بیست و نه مارس.

چند روزی بود می‌خواستم چیزکی بنویسم از سفر پانزده‌شانزده روزه‌ام. از تجربه‌ای طولانی و متفاوت. دیدم تمام ِ لندن، حالا برایم یعنی همان دخترک، دیروقت، توی مترو.

نقاشی از : Willem de Kooning

87/01/19
مریم عزیز ، دعوت کرده هفت آرزوی محال‌ام رو بنویسم :
یک) به دنیا نمی‌اومدم کلن.
دو) حافظه‌‌ام یک ریموت‌کنترل درست‌حسابی می‌داشت. طوری که دست خودم می‌بود چی رو به خاطر بسپارم، چطور، با چه جزئیاتی و غیره. و چی رو نه.
سه) شجاعت کافی می‌داشتم واسه خودبودن و واسه کنارگذاشتن ِ تمام‌ ِ چیزایی که می‌دونم غلطند. و عرضه‌ و همت کافی می‌داشتم واسه عمل‌کردن به چیزایی که می‌دونم درست‌اند و می‌خوام‌شون.
چهار) دنیا زندگی‌دونی ِ بهتری می‌بود. از همه لحاظ.
پنج) می‌تونستم خونه‌ی دلخواهمو توی مکان دلخواهم، خودم بسازم.
شش) تو همه‌ی هنرهای هفت‌گانه، مهارت قابل‌توجهی می‌داشتم.
هفت) می‌تونستم فردا صبح، اول ِ وقت، از دانشگاه انصراف بدم، واسه شش روز ِ کاری ِ هفته، شش تا شغل ِ مختلف و موردعلاقه‌ام رو انتخاب کنم، و از همین الان شروع‌شون کنم.

یه دونه هم هست، که اصلن ورای ِ همه‌ی اینا. که دوست‌داشتنی‌ترین. هولدن کالفیلد دوست‌پسرم می‌بود.
87/01/14
Another Brick In The Wall
لحظه‌ها گاه از فرط سبکی و بی‌رنگی، لمس‌ناشدنی‌اند، از میان انگشتان‌ می‌لغزند و فرو می‌ریزند در همان ناکجایی که ازش آمده‌اند، مثل نور. می‌گذرانندت، می‌فرسایندت، فرومی‌ریزندت، بی که حتا ... هیچ.
کنار مترو، پشت به بقیه ایستاده‌ای، همهمه‌هایی بیگانه به گوش می‌رسند، جریان تند و سردی از هوا در تونل می‌پیچد، تونل کم‌کم یا شاید خیلی سریع، کسی چه می‌داند، روشن می‌شود، همهمه‌ها از گوشه و کنار در هم می‌پیچند و یکی می‌شوند، چیزی در جهان به چیزی دیگر تبدیل می‌شود (بله. می‌بینید ؟ هیچ‌چیز در این دنیا از بین نمی‌رود. سنگ‌دلانه است ؟ مهم نیست.) ، صدایی فراز ِ صداهای قبل، از جایی حوالی ِ همه‌ جای ِ واگن‌های مترو ، جان می‌گیرد، بالا می‌گیرد، پشت سرت می‌گذارد، جریان ِ هوا موهای بلند و بور ِ دخترک کنارت را توی هوا تاب می‌دهد و فرو می‌ریزاند، صدا تبدیل به همهمه‌های قبل می‌شود، دو سه تا «بریم» می‌شنوی، فاصله‌ی بین سکو و مترو را فراموش نمی‌کنی، می‌روی به هر سمت که می‌روند، فرومی‌ریزی روی صندلی.
نوبت نکوهش‌هاست.

آه. زنده‌ ماندن !
گاه ماهیت‌ات را با ماهیت «زمان» اشتباه می‌گیری. و من، زمان را زیاد ، و بد، درک می‌کنم.
گاه دل‌به‌هم‌زنی.
گاه هولناکی.
گاه وصف‌ناپذیری.


توضیح : زنده و بیدارم. فقط از نوشتن می‌گریزم این روزها.
87/01/14

رنگ، رنج ِ نور است.

گوته