تبليغاتX
میرا
میرا
می‌نویسم که بگذرد
87/02/31

بی‌ هیچ مقدمه می‌نویسم.

انسانیت شما هم اگر مثل مال ِ من، برای هر از چند گاهی زنده‌شدن، نیازمند تلنگرهای جانانه است، از آن‌ تلنگرها که روح پوک‌شده از خودپرستی را فرومی‌ریزند، و می‌خواهید اگر اصلن که زنده شود، اول بروید این عکس‌ها را‌ ببینید.

 

بعد هم اینجا و اینجا را.

 

همین.

انسان‌ماندن همیشه هزینه‌های گنده‌گنده ندارد. صد تا تک‌تومانی هم کفایت می‌کند، گاهی.

کمک کنید. هر چقدر، هر طور، که می‌توانید. به شماره‌حساب‌ها هم اگر اطمینان ندارید، خودتان پی‌گیری کنید.

په‌نون : بشناسم، بشناسیم، بیش از پیش، مسئولین بی‌تفاوت و سرتاپاکثافتی را که شک ندارم تاوان این بی‌‌تفاوتی‌ها، این سنگ‌دلی‌ها را (که هیچ هم کم نیست) خواهند داد. بدجوری هم خواهند داد. حتا اگر نفهمند دارند چوب چی را می‌خورند. چه آنها که سبب حادثه بوده‌اند و چه آنها که حالا مسئول‌اند و شانه بالا می‌اندازند. توی همین زندگی‌های کوتاه بی‌ارزش‌شان هم تاوان خواهند داد. یعنی شک ندارم ها. کاش باشند این کوچولوهای معصوم، باشند و ببینند آن روز را.
87/02/29

این هم بماند اینجا به یاد امروز، یک‌شنبه، که خلأی سراب‌گون و به غایت هولناک، بند می‌زد هر لحظه به رگ‌رگ وجودم. نشسته‌ بودم کنار زمین چمن. دخترکان ِ رنگین‌کمان‌پوش، بالا و پایین می‌پریدند پیش رویم. همان احساس جاماندگی همیشه... زمان‌گم‌کردگی‌های هر روزه. دراز و نشست می‌رفتند. بعضی تند. بعضی آرام. بعضی کج‌کج. بعضی جوری که حس می‌کردی الان است روده‌هایش بریزند بیرون از دهان‌اش. بعضی ولو روی زمین، مربی که رد می‌شد زورکی می‌زدند. و  نه دردناک بود، نه لذت‌بخش. نه تاریک، نه روشن. هیچ بود. یک هیچ ِ بزرگ بود وقتی نسیم پخته‌ی ظهر اردیبهشت می‌وزید آرام، مژه‌های سنگین از اشک و بی‌خوابی‌ام را گاهی به راست، گاهی به چپ... سایه‌ی چنارهای بالای سرم، پنچه می‌کشیدند به صورت‌ام. اندوهی سبک و کاهنده و دیرپا به جان‌ام. چشم‌ها را پنهان کرده بودم پشت دو قاب یک‌دست سیاه. بی‌پروا خیره می‌شدم به هر آنکه می‌خواستم، و وحشیانه درمی‌نوردیدم تن‌ها را، که تن نبودند دیگر، بخشی بودند از سیاه‌قلم ظهر یکشنبه‌ام.

دیدی ؟ یکهو یقین می‌کنی زندگی‌ات، همین بودن‌های هر لحظه‌ات، همین روح کوچک و جاودانه‌ات، تا ته همان جاودانگی لعنتی، درک‌ناشده باقی خواهد ماند. بیشتر از همه برای خودت. و هیچ تنها نیستی در این درک‌ناشدن.

نبود که بیاویزم به او. نداشتم‌اش امروز، و خالی بود باز زندگی‌ام.

87/02/12
کو باران اردیبهشت ؟
دلم می خواهد به یک روستای سبز دور بروم . جعبه جعبه عکس با خودم ببرم از آدم هایی که پیش از این ندیدمشان . یک پاکت گلابی تازه ی شیرین . یک چمدان لباس سبک . سیزده کتاب از نویسنده هایی که نمی شناسمشان . یک بطری شربت بهار نارنج و یک پتوی چهارخانه برای شب ها که یخ نکنم . بی هیچ تقویم و ساعتی حتی . تمام دالان های ذهنم از نگرانی هایی پر شده که دارد هر روز قسمت تازه ای از دیوارهایش را می ساید . امروز نیم رخ به آینه ایستادم و اریب به خودم در آینه نگاه کردم . گردنم یک جوری شده بود که حس کردم چقدر خسته است راستی .

من هم می‌خواهم نیکو. همه‌ی این‌ها را می‌خواهم. دریایی هم می‌خواهم، پرموج و طوفانی، سقف‌اش یک آسمان ِ تمام‌ابری. کنارش یکی از آن ساحل‌های وحشی پر از صخره‌های سیاه و نوک‌تیز. دریایی که تا فاصله‌ی چندین کیلومتری‌اش هیچ آبادی‌ای، آدمی‌زادی نباشد. بروم بنشینم روی یکی از همان صخره‌ها، سازدهنی بزنم. نگران هم نباشم که ناشی‌گری‌ام مبادا گوش کسی را بیازارد. ناشیانه است سازدهنی‌زدن‌ام. مثل گذراندن لحظات‌ام. مثل بلع و هضم سخت و ساکت روزهای بی‌اتفاق اما شلوغ‌ام. مثل زنده‌گی‌ام. ناشی‌گری‌ای است که با هزاران هزار سال تمرین هم نمی‌شود کاری‌اش کرد.

(عنوان از نیکوست.)