تبليغاتX
میرا
میرا
می‌نویسم که بگذرد
87/03/16
کولاک‌ها/در بستر خود فرومی‌نشینند/مقصد دیگری در میان نیست
حالا دیگر می‌دانم که زندگی ِ همه‌ی آدم‌ها شیب ملایمی دارد به سمت یک نوع فروتنی اجباری. یک فروتنی کاملن غیراخلاقی. در مقابل هر آنچه روزی عمیقن به آن باور داشته‌ایم. در مقابل هر آنچه برای‌مان مهم و یا شاید مقدس شمرده می‌شده است. در مقابل بودنی که اوج فهم‌مان از آن، ماندن خواهد بود. در مقابل زمان‌، که مثل یک کارخانه‌ی عظیم تولید اجناس تزئینی، بزرگ‌ترین داشته‌هایت را می‌مکد، گاهی می‌بلعد، و در بهترین حالت لذت‌های فانتزی دوروزه‌ی زرورق‌بندی‌شده تحویل‌ات می‌دهد،‌ و یا حسرت، و یا در بدترین حالت، هیچ. فروتنی‌ای که از سر دیگرخواهی و وسیله‌ی پیش‌روی نیست. از سر سرخوردگی و شاید حتا تسلیم است. اختیاری نیست که برگزیدن‌اش نیکو شمرده شود. حکایت تنی است که می‌داند مداوا، زخم‌هایش را چرک‌آلودتر خواهد کرد. پس در سکوت، پا پس می‌کشد. که روح را هیچ رشد نمی‌دهد و بلکه حقیرش می‌سازد.

خنده‌دار است. مضحک است اینکه بلااستثناء همه‌ی آدم‌ها فکر می‌کنند دنیا با آنها طور دیگری رفتار خواهد کرد. حتا همین خود من که دارم اینجا به این مسئله اعتراف می‌کنم، دو دقیقه‌ی دیگر اگر ناخوشایندی‌ای به ذهن‌ام برسد، شاید به تأسی از الگوی زوال‌ناپذیر و ناگزیر زندگی، که همانا دوام‌آوردن است، به خودم اطمینان خواهم داد چنین چیزی بر سر من نخواهد آمد.

به سرنوشت و چرندهایی از این دست هیچ اعتقادی ندارم. نمی‌خواهم آیه‌ی یأس سر بدهم اینجا. نمی‌خواهم نتیجه بگیرم باید دنده را خلاص کرد و چارزانو نشست و وا داد به نفع شیب مذکور. آن روز هم همین را می‌گفتم به او. که حتا اگر بدبینانه‌ترین فرض را (که یک سقوط غایی و طبیعی و جمعی است) هم بخواهم و بتوانم در نظر بگیرم، باز به همان بالاپریدن‌های موقت میان‌اش شدیدن ایمان دارم. فقط سعی می‌کنم میان این واژه‌ها چیزی بفهمم از تصویرهایی که هر روز، هر ساعت، دارم در زندگی خودم و دیگران می‌بینم.

برای فهم زندگی، ابزاری جز استقراء ندارم.

87/03/09

ژولی دلپی، جایی توی فیلم پیش از غروب (Before Sunset) می‌گوید :

I guess when you’re young you just believe there’ll be many people with whome you’ll connect with. Later in life you only realize it only happens a few times

خب. جمله‌ی بی‌نهایت درستی است. البته کم پیش می‌آید آدم درک کند که فلان آدم، آدمی که زمانی را با او گذرانده‌ای و حالا به هر دلیل، دیگر نمی‌گذرانی، یکی از همان‌ اندک‌ها بوده.

تابستان بعد از کنکور بود. می‌رفتم تهران برای درکردن خستگی نداشته‌ی کنکور. همان چمدان کوچک سبزرنگ همراهم بود مثل اغلب اوقات، و یک کوله. سر حال نبودم و هیچ حال و حوصله‌ی آشناشدن‌ها و دیالوگ‌های اجباری را نداشتم. از بابا خداحافظی کردم، کوپه را پیدا کردم و رفتم تو. سه تا زن نشسته بودند. تنها صندلی خالی، صندلی کنار در بود، سمت خلاف جهت حرکت قطار. به گفته‌ای، قزمیت‌ترین صندلی ممکن در یک کوپه‌ی چهارنفری. سلام کردم. جواب دادند.

روبه‌رویم یک زن سی‌-سی‌ودو‌سه‌ساله نشسته بود. با موهای خیس و خطوط اخم اندکی پررنگ‌شده روی پیشانی و میان ابروها و چشم‌هایی بی‌حالت. از آنها که وقتی اولین نگاه‌هایت تلاقی کند با او، نگاهت را می‌دزدی سریع و او هم. روزنامه ورق می‌زد. زنی نسبتن چاق، پنجاه‌وهفت-هشت‌ساله، کنارش. بعدن  معلوم شد مادر آن زن است. چیزی از صورت‌اش یادم نمانده، جز یکی از آن لبخندهای محو بی‌دلیل و دائمی‌ای که روی صورت بعضی از این زن‌های جاافتاده هست. البته اصلن می‌شود گفت لبخند نیست. کشیدگی غیرارادی لب‌هاست بیشتر از هر چیز. زن مهربانی بود. از آنها که اگر دو شب هم‌کوپه‌ات باشند، خیلی چیزها در موردشان خواهی دانست. حتا چیزهایی مثل اینکه پوست‌شان زیرخطوط لباس‌زیرشان عرق‌سوز می‌شود یا این‌طور چیزها. کنارم، دختری بود، بیست‌ودوسه‌ساله. فقط یادم می‌آید پوستی روشن و مات داشت و چشم و ابرویی مشکی. کلن یکی از آن صورت‌های خیلی معمولی داشت که ممکن است در طول عمرت شبیه‌اش را هفت‌هشت بار یا بیشتر ببینی. سارا.

دیالوگ‌های آن شب‌، توی کوپه، آن‌قدر که فکر می‌کردم بد از آب درنیامد. گواینکه در بیشتر لحظات، شنونده بودم مثل اغلب اوقات. هم‌کوپه‌ای‌های خوبی بودند به هر حال. این را وقتی فهمیدم که شب، بعد از شام، وقتی می‌خواستم بروم دست‌شویی و مسواک و اینها، و دو نفرشان همراه‌ام شدند، حال‌ام گرفته که نشد هیچ، خوشحال هم شدم. تمام مدت زمانی که بیرون کوپه بودیم هم کلی خندیدیم با هم. یادم نیست به چی.

ساعت نه-ده بود. شام خورده بودیم و چشم‌ها کمی خوابالود شده بودند. روزنامه‌های بی‌مصرف کوپه خوانده شده بودند، جدول‌اش توسط من و دختر کنار دستی‌ام حل شده بود، حاشیه‌های سفید تمام صفحات‌اش را هم عادت همیشگی من، پر از نوشته‌های چرند و درهم‌وبرهم کرده بود. دست‌‌به‌سینه‌، چارزانو، شل و ول، لم داده بودیم روی صندلی‌ها. گرما هم کمی بی‌حس‌مان کرده بود. کسی زیاد حال حرف نداشت. یادم افتاد به ام‌پی‌تری‌پلیر. هدفون‌‌ها را گذاشتم توی گوش‌ها. گذاشتم رندوم انتخاب کند. آهنگ دوم یا سوم بود که دیدم سارا دارد بهم اشاره می‌کند. هدفون را بیرون آوردم. گفت می‌شود من هم گوش بدهم؟ یکی از گوشی‌ها را دادم به او. سیم هدفون کوتاه بود و باید خیلی خیلی نزدیک به هم می‌نشستیم. اولین آهنگی که آمد، in the shadows of life بود. از نیاز. گفتم خب دیگر. الان هدفون را پس‌ام می‌دهد. تا آن‌وقت برای هر کس نیاز گذاشته بودم خوش‌اش نیامده بود هیچ. بعد یکهو آهنگ رسید به ثانیه‌ی بیست‌ونه-سی این حدودها، که برگشت نگاهم کرد، ابروها را بالا داد و گفت : اووووه عجب صدایی داره ! خوشش آمده‌ بود. خیلی زیاد. یکی دو تا دیگر نیاز هم گذاشتم برایش. جایی وسط‌های آهنگ‌گوش‌دادن ما، پیرزن گفت می‌خواهد بخوابد. چراغ کوپه خاموش بود و ما دو تا هنوز نشسته بودیم کنار هم، آهنگ گوش می‌دادیم. آرام در مورد هر کدام‌شان با هم حرف می‌زدیم. گاهی می‌خندیدیم. آن‌قدر گوش دادیم تا باطری ام‌پی‌تری‌پلیر تمام شد. رفتیم بالا. من تخت سمت راست خوابیدم، او چپ. حرف زدیم همان‌طور تا دیروقت. و در تمام طول مدتی که حرف می‌زدیم، می‌خندیدیم، او ملافه را می‌کشید روی سرش و ریسه می‌رفت، من کله‌ام را فرو می‌کردم توی بالش، که خندیدن‌ام پایینی‌ها را بیدار نکند، وقتی یکهو شروع کرد از تنهایی‌اش حرف‌زدن، وقتی من وسط حرف‌ها بلند شدم بروم توالت و قطار یکهو شروع کرد تکان‌های شدیدخوردن و گیر کرده بودم روی نردبان و پیرزن پایینی توی خواب می‌خندید برای خودش و ما دو تا کرخت شده بودیم هر دو از خنده، در تمام آن لحظات حس می‌کردم دارم یک ارتباط خوب و ایده‌آل را تجربه می‌کنم.

صبح، همه‌مان با بدخلقی همیشگی صبح‌های قطار بیدار شدیم. حوالی رودهن بودیم گمانم که یکهو گفت آهنگ‌ها را اگر بخواهد از کجا می‌تواند گیر بیاورد. گفتم می‌تواند دانلود کند. گفت پس ای‌میل می‌دهم لینک‌اش را بفرست. کمی دست‌دست کردم. نمی‌دانستم می‌خواهم ادامه پیدا کند یا نه. توی کوله دنبال کاغذ گشتم. چیزی نبود. تنها چیزی که می‌شد روی‌اش نوشت جلد باتری‌های ام‌پی‌تری‌پلیر بود. نوشت کنار همان. رسیدیم. خداحافظی‌ای به نسبت گرم اما معمولی.

رضا آمده بود دنبال‌ام. تقریبن تمام طول راه را به سارا فکر کردم. دل‌تنگ‌اش بودم.

حالا بعد از حدود دو سال، هنوز هر بار، هر جا in the shadows of life را می‌شنوم، یاد آن شب می‌افتم، یاد سارا، یاد کمی قبل از اینکه خواب‌مان ببرد، وقتی یکهو بی‌مقدمه، دست دراز کرد و دست چپ‌ام را آرام گرفت. یادم هست که خوشحال بودم از اینکه کوپه تاریک است. همیشه این‌طور مواقع حس می‌کنم صورت‌ام حالتی احمقانه به خودش می‌گیرد. لبخند می‌زدم و خوشحال بودم از اینکه کنار اویم. نمی‌شناختم‌اش و این آرام‌ام می‌کرد.