تبليغاتX
میرا
میرا
می‌نویسم که بگذرد
87/05/06
وز زمزمه‌ی عطر اقاقی مانده است

همه‌چی مدتی‌یه به‌طرز مشکوک و ترسناک‌ای، واقعی شده. نیاز به فانتزی دارم. به وقت و انرژی واسه خوندن و فکرکردن. نیاز به یک آوانس طولانی‌مدت دارم و جالب اینکه دل‌ام نمی‌‌یاد بدم‌اش به خودم و کلن هم که در کار نیس همچو چیزی. نیاز به تنبلی و گشادی سابق‌ام دارم. حالا می‌فهمم چقدر بهم کمک می‌کرده تحمل کنم همه‌چیز رو. من این روزا وقتی خسته‌ام به آدمای کم‌تقصیر یا حتا اشیاء فحش میدم. من امروز ظهر که گرمازده شده بودم حدودن پنج دقیقه به خورشید و تابستون و همه‌چی فحش دادم با دستایی که وحشیانه مشت شده بودن. من این روزا گاهی می‌بینم دل‌ام می‌خواد بزنم زیر همه‌چی برم گم شم، و این گاهی‌یه مث گاهی‌های دیگه نیس که صرفن دل‌ام می‌خواد. واقعن می‌بینم تو خودم توان و جرئت ِ همچین کاری رو. هر چند یکی دو ساعت بیشتر طول نکشه اما خب. گفتم که واقعی شده همه‌چی. من این روزا دل‌ام بیشتر از هر چیزی یه ایگلو می‌خواد تو قطب شمال. خرس قطبی هم باید داشته باشه اطراف‌اش، با یکی دو تا از اون سوراخ دایره‌ای‌‌ها رو یخ، با اون پنگوئن‌ها که جوجه دارن زیر پرهاشون، نیم‌سانت نیم‌سانت راه میرن، بعد جوجه‌هه گاهی کله‌شو درمیاره، چشاشو وامی‌کنه به زور، می‌بینه مثکه سرده هنوز، خبر خاصی هم نیس. چشاشو می‌بنده، دوباره میره اون زیر.

من بدم میاد این روزا از همه‌چی.

من دل‌ام میخواد جوجه‌پنگوئن باشم یه چن وقتی اصلن.