میلک برای من فیلم مهمی بود، چون دو ساعت بهم زمان داد فارغ از هر گونه قضاوتی، بنشینم و آنی که نیستم و وضعیتی که ندارم را «بفهمم». چون به من مهلت داد صدوبیستوهشت دقیقه حرفهایی را بشنوم، فضایی را تجربه کنم، با احساساتی همدلی کنم که در جامعهام بهشدت ممنوع و مذموماند. از دید شرع گناهاند، از دید عرف، انحراف و بیماری، و از دید قانون، جرم. در حقیقت به من مهلتی داد که در بیرون، لااقل فعلن برایم دستنایافتنی است. و این بینهایت ارزشمند بود.
داستان هارویمیلک فقط برای گیها نیست. داستان کوشیدن و رنجبردن و ثمرچشیدن است : داستان کهنی که قدمتی به طول تاریخ دارد، و قرنهاست تنها التیام زخمها و شکستهای انسانی است. داستان «امید» است، همان چیزی که هارویمیلک برای نجات آن کوشید، و جان داد.
حاشیهی یک : قوت فنی و بازیهای بینظیر فیلم، نیازی به ستایش ناواردی چون من ندارد.
حاشیهی دو : هاروی میلک از یک مرد چهلسالهی گی کاملن معمولی - که به قول خودش تا آن موقع هیچچیزی برای افتخار نداشت - تبدیل میشود به رهبر یک جنبش اجتماعی/سیاسی، فقط به این دلیل که بتواند، که بگذارند خودش باشد. فیلم از این منظر خیلی خوب نشان میدهد که وقتی قدرت، وارد شخصیترین حیطههای زندگی افراد میشود و به خود حق سرککشی و ارزشگذاری میدهد، چطور کوچکترین و روزمرهترین مسائل هم رنگ سیاست به خود میگیرند.
بعضی وقتها انگار نه انگار اینهمه وقت گذشته. یکهو دلام عین همان اوایل تنگ میشود. مثل پنجشنبهشب، که کلافهام کرده بودند همه. دلام میخواست میبود، بندوبساطم را جمع میکردم میرفتم پنج شش روز خانهاش میماندم. دلام میخواست میبود، بهم میگفت بروم موهایش را رنگ کنم. دلام میخواست میبود، باهاش دعوا میکردم که چرا باز سر ِ خود، قرصهایش را کم و زیاد کرده. دلام میخواست میبود، مینشستم نمازخواندناش را نگاه میکردم توی آن اطاق پشتی، که مهتابیاش همیشه وزوز میکرد. دلام میخواست میبود، مثل بچگیهایم مینشستم رگهای برجستهی دستاش را فشار میدادم الکی. مثل سگ دلام میخواست میبود.
پارسال هم همینجا سعی کردم بنویسم. حسی که داشتناش داشت. حسی که نداشتناش دارد. بیهوده بود. بیهوده است. شد یازده سال. چرتکه بینداز. تو پنجاهوهفتساله بمان. من هی همینطور بزرگ میشوم، میشوم، میشوم، میشوم، میشوم. ببینیم بالاخره کجا، کی، چطور، فراموشام میشود این نکبتی را که نداشتن ِ توست.
از شدت تهوع بیدار شدم. تمام حفرهی شکمیام را انگار بیوقفه در هم بپیچند و رها کنند و باز بپیچند و رها کنند. پتو را کنار زدم. از اتاق بیرون لغزیدم. صدای آرام ِ نالهی بیاختیار ِ خودم را میشنیدم. راهرو و حیاط خلوت، تاریک. هوا سرد و نمناک. پوستام مرطوب. چشمانام کمی خیس. نور جوری میپاشید از پشت پردهی نباتیرنگ ِ ایوان که همهچیز را کبود میدیدم. ترسیده بودم. شاید از اینکه تاریک بود و اولین بار بود داشتم میرفتم توی روشویی حیاط خلوت خانهی کسی بالا بیاورم. در کشویی حیاط را باز کردم. بیرون آمدم. بستماش. میلرزیدم. از سوراخهای دماغام بخار بیرون میزد. زیاد و بیوقفه. مثل اسبهای نفسبریده که تمام شب را دویدهاند.
نشستم لب حوض ِ کاشیفیروزهای. دستام را فرو بردم در آب. یخ بود. یخ. آن یکی دست را هم فرو بردم. ابرها چه پایین آمده بودند. یاد حرف دوستی افتادم. بهم گفته بود «مه، مخ تو را زائل میکند زهرا». خندیده بودم آن روز. از آن خندههای دردآلود.
دستهایم کرخت شده بودند توی آب. بیرونشان آوردم. دلام دور خودش میپیچید. کف دو دست را گذاشتم روی پیشانی، آرنجها را روی زانوهایم. حالتی است که آدم نگاهاش به پایین دوخته میشود. دیدم دمپایی نپوشیدهام. انگشتهای پایم، سرد و برهنه، نشسته بودند میان نقوش آن موزائیکهای قدیمی. رنگ روشن و مات ِ لاک هم توی آن نور، به کبودی میزد.
همهچیز به طرز عجیبی آشنا بود. حس میکردم دیدهام تمام این لحظات را قبلن. یک بار هم نه، که چندین بار. توی قسمتی از این خاطرهی گنگ، دارم موهایم را باز میکنم. و صدای یک مرد هست.
صدای در آمد. سر بلند کردم. عمویم زل زده بود بهم. بیاختیار گفتم shit. نمیخواستم کسی ببیندم آنجا، سرمازده و پابرهنه. پرسید روبهراهام یا نه. گفتم آره. گفتم بیخواب شدهام. گفت آهان. آمد برود تو، برگشت گفت «بچه هم که بودی مدام میآمدی لب حوض مینشستی، یادت هست؟ به ماهیها نان میدادی؟»
هجوم یاد : رنگ موهای فاطمه زیر نور شدید آفتاب، وقتی روی پلههای حیاط خلوت نشسته بود، عمو ازش عکس میگرفت/بوی عطر عمو، وفتی داشت موهای پسرانهکوتاهشدهام را از روی پیشانیام پس میزد و میگفت موهایت سایه میاندازند روی چشمهایت چقدر/پدربزرگ، عصا به دست، ایستاده روی ایوانی که آن موقع پنجرههایش هنوز پرده نداشت/آن بلوز زردرنگام که پاییناش گل داشت/پلوی نارنجیرنگ شیرینی که مادربزرگ پخته بود با هویج و زعفران و الخ، و من دوست نداشتم/خودم، پشت کامپیوتر قدیمی عموهایم، در حال نقاشیکشیدن با paint/نانی که تمام شده بود و ماهیهای قرمز که نوک انگشتانام را تُک میزدند.
گفتم «ها. الان یادم آمد». خندید. گفت عجب بچهای هستی تو. سرما نخوری؟ خندیدم. گفتم الان میآیم تو. سر تکان داد و رفت. بلند شدم ایستادم جلوی سینک. کمی توی آینه خودم را نگاه کردم. موهایم را باز کردم، دوباره بستم. دلدرد بود. تهوع کمی بهتر شده بود. برگشتم حوض را نگاه کردم. ماهیقرمزها کف آب ِ فیروزهای، دور هم خوابیده بودند. دهانهای معصومشان آرام میجنبید به تنفس. دیدم چه بیوزناند.

بهانه نجو. سخت نباش. مست باش. بیا کولیکوبی ِ این دلگرمی ساده و بیرنگ و بیمنطق. بیا سختیدیدن در سکوت. چند قطره اشک فقط، نه بیشتر. بعد باز نگاهدواندن پی هزاران تصویر. شاید حتا لبخند. بیکنایه، بیتلمیح، بیخاطره زندگی میکنم تازگیها و چه خوب است. ببین چه خوب کشیده میشوم روی این کاغذهای بیخط، راست به چپ، چپ به راست، پایین و بالا، پشت و رو. ببین چه ایستاده شکستهنویسی میشوم. بچرخ و بیا. طوری برقص که شادی و اندوه به گرد پایات هم نرسند.
بشنو که روزهای استغناست. وقت است که بنشینم و گیسو بگشایم. عمری دویدم و ارزشاش را داشت. داشت. داشت. دنیا و مافیها نه. روح ارزشاش را داشت. تن ارزشاش را داشت. جان ارزشاش را داشت. عصر میفهمیدم. حالا با این چشمهای خسته میبینم. نوشتم که بماند، و الا فراموشام خواهد شد.
بیا، بنشین، ببین، بخوان، که چه با اشتیاق دارم پیر میشوم.