آسان نیست برایم نوشتن اینها، اما فکر میکنم مبارزه گاهی حقیقتن آدم را تقلیل میدهد. جنگ دائم، روح را حقیر میکند. ذهن را متوهم و جبههگیر میکند. دل را سخت و کینهتوز میکند. مخصوصن اگر حریف، حریف کثیفی باشد که پایبند به هیچچیز نیست، حتا به خود همان جنگ. جاپا بگیرد و بگوید چرا میافتی؟ بزند و بگوید چرا میخوری؟ پهلویت را بدرد و خنجر را بدهد دست خودت. ستونات کند برود بالا. نفرتات را تعبیر به علاقه کند. اتاق ِ بسته است چنین وضعیتی. از یک جایی به بعد، داد هم بزنی اول از همه گوش خودت کر میشود.
چیزی که مسلم است این است که این وضع گه تا مدت نسبتن طولانیای ادامه خواهد داشت. همین است که میگویم شاید همیشه نباید جنگید. از اینجا به بعد باید دنبال راههای جدید و موثر بود. به جای تاختن باید غبار را خواباند.
و البته گاهی هم برای ازدستنرفتن باید رفت. باید دور شد. آدم اگر همیشه بنا بر ماندن داشته باشد، اگر قدمدرهرراهدیگرگذاشتن را فرار و عقبنشینی و الخ بداند، بهتدریج ماهیتن چیزی میشود شبیه به زنان حرمسرا. مدتی که بگذرد به سالی یک شب هم رضایت میدهد.
To-morrow, and to-morrow, and to-morrow,
Creeps in this petty pace from day to day,
To the last syllable of recorded time;
And all our yesterdays have lighted fools
The way to dusty death. Out, out, brief candle !
Life's but a walking shadow, a poor player,
That struts and frets his hour upon the stage,
And then is heard no more. It is a tale
Told by an idiot, full of sound and fury,
Signifying nothing.
Macbeth - Act 5, Scene 5, lines 17-28