تبليغاتX
میرا
میرا
می‌نویسم که بگذرد
88/04/20

آسان نیست برایم نوشتن‌ اینها، اما فکر می‌کنم مبارزه گاهی حقیقتن آدم را تقلیل می‌دهد. جنگ دائم، روح را حقیر می‌کند. ذهن را متوهم و جبهه‌گیر می‌کند. دل را سخت و کینه‌توز می‌کند. مخصوصن اگر حریف، حریف کثیفی باشد که پای‌بند به هیچ‌چیز نیست، حتا به خود همان جنگ. جاپا بگیرد و بگوید چرا می‌افتی؟ بزند و بگوید چرا می‌خوری؟ پهلویت را بدرد و خنجر را بدهد دست خودت. ستون‌ات کند برود بالا. نفرت‌ات را تعبیر به علاقه کند. اتاق ِ بسته است چنین وضعیتی. از یک جایی به بعد، داد هم بزنی اول از همه گوش خودت کر می‌شود.

چیزی که مسلم است این است که این وضع گه تا مدت نسبتن طولانی‌ای ادامه خواهد داشت. همین است که می‌گویم شاید همیشه نباید جنگید. از اینجا به بعد باید دنبال راه‌های جدید و موثر بود. به جای تاختن باید غبار را خواباند.

و البته گاهی هم برای ازدست‌نرفتن باید رفت. باید دور شد. آدم اگر همیشه بنا بر ماندن داشته باشد، اگر قدم‌درهرراه‌دیگر‌گذاشتن را فرار و عقب‌نشینی و الخ بداند، به‌تدریج ماهیتن چیزی می‌شود شبیه به زنان حرم‌سرا. مدتی که بگذرد به سالی یک شب هم رضایت می‌دهد.

88/04/16

To-morrow, and to-morrow, and to-morrow,

Creeps in this petty pace from day to day,

To the last syllable of recorded time;

And all our yesterdays have lighted fools

The way to dusty death. Out, out, brief candle !

Life's but a walking shadow, a poor player,

That struts and frets his hour upon the stage,

And then is heard no more. It is a tale

Told by an idiot, full of sound and fury,

Signifying nothing.

 

Macbeth - Act 5, Scene 5, lines 17-28

88/04/14
محمدرضا تنها نفس‌مطمئنه‌ای است که من اطراف‌ام سراغ دارم. این موضوع، همیشه برایم دست‌نایافتنی‌اش کرده و به همین خاطر است که بعد از این همه‌ روز نگرانی و دلتنگی، هنوز نمی‌توانم درست بنشینم در موردش بنویسم. می‌ستایم‌اش، به خاطر فهم عمیق و آموختنی‌ای که از دین‌داری دارد. به این خاطر که از معدود دین‌دارانی است که در اخلاق نیز سرآمد اند. محمدرضا برادر من است. تنها برادرم.

به کثیف‌بودن قدرت قائل نیستم، اما روزهایی که گذراندیم و چهار سالی که پیش ِ روست، قطعن مثال مناسبی خواهد بود برای آیندگانی که بخواهند شاهد تاریخی برای اثبات این مدعا بیاورند. چیزی که در ادبیات عرف ما از آن به «دنیا» تعبیر می‌شود از این لحاظ کثیف‌ترین است، و البته مشبه‌به‌ ای مناسب برای نمونه‌های انسانی‌ای که خود را به حکمرانی ما گمارده‌اند. «فلک را عادت دیرینه این است/که با آزادگان دائم به کین است». دنیا هم از دیرباز به همان‌هایی روی خوش نشان داده که بیشتر پی‌اش بدوند، بیشتر به ارادت‌‌اش خود را فرو بکاهند، بهتر ابراز بندگی و بردگی کنند. و البته کثافت از این لحاظ هم هست که بعدها همین بندگان‌اش را چنان از اسب و اصل می‌اندازد و چنان خوارشان می‌کند که هزار سال نفهمند چی از کجا رسیده و به کجایشان دارد فرو می‌رود. نمونه‌ی این موضوع را هم همین روزها به چشم دیدیم. پابوسان ِ سابق به لگد رانده شدند و جدیدالورودها جای‌شان را گرفتند.
خب،‌ ما شاید بیش از حد خوش‌بین بودیم. این میان، باید هم انتظار داشت انسان‌های سلیم‌النفس و وارستگانی مثل محمدرضا در این معادلات جایی نداشته باشند و تبعیدی ِ ظلمت و انفراد شوند. همین ترسی که امثال محمدرضا به جان این نخورده‌مستان عربده‌کش انداخته‌اند، چیزی است که همه‌ی ما تمام این یکی دو ماه به خاطرش ایستادگی و تحمل کرده‌ایم. همین که حضرات بدانند های‌شان بی‌هوی نمی‌ماند. خودشان دور افتاده‌اند، ناراستی‌هایشان را جار می‌زنند.
تک تک روزهایی که محمدرضا و امثال او گوشه‌ی آن سلول‌های تاریک و ساکت دارند شب می‌کنند، بزرگ‌ترین مبارزه و اعلام برائت است. بزرگ‌ترین تفی است که می‌توان در صورت چندش‌آور ظالم انداخت.

اما رضا ! بی‌خیال پسر. من دارم فکر می‌کنم به روزی که آزاد می‌شوی. و لابد ریش مبسوطی به هم زده‌ای و باید دست‌ات بیندازیم. دارم فکر می‌کنم برای این چند هفته عذاب محض، چه تعبیر مثبتی می‌خواهی رو کنی و باز لج من را دربیاوری. دارم فکر می‌کنم چطور باید این روزها را، این همه دلتنگی و تشویش را، برایت توضیح بدهیم و چطور باید کابوس سیاه این روزها را از ذهن‌ات پاک کنیم. فکر می‌کنم مباد ! مباد که ببینم‌ات و ناامید شده باشی، که ناامیدی ِ تو، برای شخص من، پایان خیلی چیزهاست. رضا، دارم فکر می‌کنم به شبی که مثل قدیم‌ها (انگار نه انگار همین چند ماه پیش) صبح داشته باشد و صبح‌اش روشن باشد و تو و فاطمه - فاطمه‌ی بزرگ و شکیبای من - از تهران برسید و من لحاف را کنار بزنم و از پنجره نگاه‌‌تان کنم و از تخت بپرم بیرون.
می‌دانم می‌رسد آن روز. زود بیا بیرون رضا. اشک‌های تمام این مدت را نگه داشته‌ام برای شادی آزادی‌ات.