سیگارهایت را بیهوده دود کردی. آرامات نمیکردند. مشکل از سادهدلی من و تو بود. میان آن ناامنی هولناک پی مأوی میگشتیم آن روز. پاییز بود یا تابستان؟ بهار بود یا زمستان؟ گذر زمان، فصل را محو میکند. سر بلند کردم، دیدم خیره شدهای بهم. هرم هزار آتش بیفایده بود، بیفایده بود، بیفایده بود، و تو میخواستی با نگاهات گرمام کنی.
دستانام بوی عطری قدیمی میدادند. شبیه بوی سرد عطری که پارچههای صندوقچهی آشپزخانهی مامانی داشتند، اما نه آن. بابا داشت توی آن یکی اتاق با عموهایم حرف میزد. بوی شامی پیچیده بود توی خانه. سرم روی پای مامان. مامان داشت تلفنی با خاله حرف میزد. یقهام از اشک خیس شده بود. نمیفهمیدم چطور دارم موفق میشوم نگذارم بفهمد.
گفتم «دوست داشتم میبودی». امروز آسمان کوتاه بود و سنگین. دنیا برایم کوچک بود. دو باغچهی باریک محوطه را میان تکتک نردههای پنجره نشاندم. خطوط کاشیها را میان قدمهایم. بیخواب بودم، نظم را درک نمیکردم و میخواستم یادآوریاش کنم به خودم. مثل آن تکهی دریمرز که متیو سر سفره با آن فندکه ور میرود. سه چهار نفر برگشتند نگاه کردند. زیر سقف بلند صدایت ایستاده بودم.
پشت آن شیشههای سرد قدم زدم. گاه لرزیدم. اصوات نامفهوم. ناخنام گوشه کرده بود و میسوخت. دماغام را چسباندم به شیشه. نگار و صبا از آن سمت خندیدند. خوب بود داشتنشان. all that remains را بلوتوث کردم برای نگار. بیخیال ِ همهمه، گم شدیم. سر داغام روی میز بود، روی دستهای سردم. انگشتهای مهرباناش میان موهایم. میدانستم آهنگ که تمام شود، سر که بلند کنم، دو نگاه آشنای آشنا روبهرویام خواهند بود. از کی اینقدر پناه شدیم برای هم؟ نمیدانم. خوب است داشتنشان.