خرداد امسال را هیچوقت فراموش نخواهم کرد. خرداد بیستسالگیام را، که همزمان شد با انتخابات دهم. ساعتی پیش رییسجمهور کشورم نشسته بود روی صندلی شبکهی دوی سیما، چشم در چشمام، و به من دروغ میگفت. من فکر میکردم چقدر غافل بودهایم همهمان، این همه سال، که حاکمانمان چنین گستاخ شدهاند. پریشب هم همینطور. چشمدرچشم من و پنجاه میلیون دیگر، دروغ گفت، تهمت زد، و چنان اخلاق و انسانیت را زیر دو پا له کرد که به تهوع انداختام. در تمجید شرافتی که میرحسین به خرج داد زیاد نوشتهاند، من دیگر نمینویسم. برندهای اما نداشت به نظر من آن مناظرهی کذایی.
شبهایی مثل امشب خوب است آدم پناهی داشته باشد، فرای جسمانیت و مکان و زمان و هر چه. اسمی رویش نمیگذارم. چون اسمی ندارد برایم. عقیده یا اصل یا ایمان یا هر چیزی که میخواهید بنامیدش. خوب است آدم همچو چیزی داشته باشد، هر چند نصفهونیمه. که شبی دشوار مثل امشب تکیه بزند بهش. وقتی چنان از گردش روزگار و جور فلک و آدمیان آشفته است که حتا دل به «این نیز بگذرد» هم نمیتواند خوش کند. وقتی ناگاه حس میکند انگار چهار سال متعفن دیگر در پیش است... وقتی میبیند دغلکار رسوا شده و باز عدهای برایش سوت و کف میزنند و جان میدهند... وقتی ناگهان حتا در حقانیت اخلاق : تنها محور زندگی خودش هم شک میکند... خوب است اینکه هنوز در اوج آشفتگی، بنا بر همان آیین شخصی دیرین، میتوانم سراغ آن قرآن قدیمی بروم، بازش کنم، بیاید «یعلم ما بین ایدیهم و ما خلفهم و الی الله ترجع الامور». چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی.
هفت روز باقی مانده. انگیزهام برای تلاش بیش از همیشه است.