خب تا امتحانها تمام نشدند پستهای امتحانیمان را بنویسیم بروند پی کارشان تا خرداد سال دیگر (که یقین دارم همین وضع زیبای حالا را تکرار خواهم شد آن موقع هم و این بینهایت دلسردکننده است.)
روزی روزگاری اگر ساعت 5:55 آلارم موبایلتان زنگ زد و از خواب افسردهکنندهی عصر، بیدار شدید و صبح 200 صفحه کتاب و جزوه امتحان داده بودید و فردایش هم 300 صفحه امتحان داشتید و تنها 100 صفحه خوانده بودید (یا کمتر) و وسوسهی ادامهی خواب بیداد میکرد مثل همیشه و قول داده بودید به کسی که بخوانید، خوب هم بخوانید، و در آن لحظه تنها انگیزهی خواندنتان همان قول بود، پیشنهاد میکنم به تنها گزینهی ممکن چنگ در زنید. در یک حرکت سریع از تخت پایین بپرید، با سرعت هر چه تمامتر بروید آب سرد بزنید به صورتتان، خشکاش هم نکنید، برگردید لامپ اتاق را روشن کنید و بنشینید روی تخت. کتاب مزبور را از زیر خروار کتابها و کاغذ بیرون بکشید و بنشینید به ورقزدن، ورقزدن، ورقزدن تا وقتی حس کنید دیگر واقعن وقتاش رسیده کتاب موردنظر را پرت کنید سمت دیواری دری کمدی جایی. این کار را بکنید.
و حالا چه باید کرد؟ چی حال آدم را کمی عوض میکند در چنین وضع افتضاحی؟ مکالمههایی که به هوای بهترشدن حالمان شروعشان میکنیم و همیشه هم یک جایی همان اوایلاش متوجه میشویم بیش از پیش دارند حالمان را میگیرند؟ کسی که کمی محبت کند به آدم؟ یک لیوان چای داغ؟ نسکافه؟ (این یک قلم انصافن محض نمونه یک بار هم حال مرا عوض نکرده. نوشیدنیای است به غایت بهدردنخور) بادکردن آدامس خرسی؟ ناخنک به غذای باقیمانده از ظهر؟ دوش آب سرد یا ولرم؟ لواشک کثیف؟ بیرونزدن از خانه؟ هواخوری؟
خیر دوستان. خیر. کتاب را پرت کنید جایی که تا چند دقیقهای چشمتان بهش نیفتد و بعد بدون لحظهای درنگ به دامان «راک» و «متال» پناهنده شوید : این دو نعمت بزرگ زندگی. یک آهنگ راک یا متال با سابقهی علاقهی طولانی (مثلن)، با دوز مناسبی از بیقیدی، وحشیبازی و قوت، به احتمال زیاد، حالتان را کمی عوض خواهد کرد در حدی که بتوانید عصر و شب پیش رو را تحمل کنید.
(علاقه به «راک» و «متال» دو پیشفرض نوشتهی فوقاند. اگر به هیچ یک از این دو علاقهای ندارید باید پی راه دیگری باشید و ضمنن لازم است بدانید که صاحب یکی از آن زندگیهای خیلی خستهکننده و بیمزه و سبز هستید.)