تبليغاتX
میرا
میرا
می‌نویسم که بگذرد
87/01/14
Another Brick In The Wall
لحظه‌ها گاه از فرط سبکی و بی‌رنگی، لمس‌ناشدنی‌اند، از میان انگشتان‌ می‌لغزند و فرو می‌ریزند در همان ناکجایی که ازش آمده‌اند، مثل نور. می‌گذرانندت، می‌فرسایندت، فرومی‌ریزندت، بی که حتا ... هیچ.
کنار مترو، پشت به بقیه ایستاده‌ای، همهمه‌هایی بیگانه به گوش می‌رسند، جریان تند و سردی از هوا در تونل می‌پیچد، تونل کم‌کم یا شاید خیلی سریع، کسی چه می‌داند، روشن می‌شود، همهمه‌ها از گوشه و کنار در هم می‌پیچند و یکی می‌شوند، چیزی در جهان به چیزی دیگر تبدیل می‌شود (بله. می‌بینید ؟ هیچ‌چیز در این دنیا از بین نمی‌رود. سنگ‌دلانه است ؟ مهم نیست.) ، صدایی فراز ِ صداهای قبل، از جایی حوالی ِ همه‌ جای ِ واگن‌های مترو ، جان می‌گیرد، بالا می‌گیرد، پشت سرت می‌گذارد، جریان ِ هوا موهای بلند و بور ِ دخترک کنارت را توی هوا تاب می‌دهد و فرو می‌ریزاند، صدا تبدیل به همهمه‌های قبل می‌شود، دو سه تا «بریم» می‌شنوی، فاصله‌ی بین سکو و مترو را فراموش نمی‌کنی، می‌روی به هر سمت که می‌روند، فرومی‌ریزی روی صندلی.
نوبت نکوهش‌هاست.

آه. زنده‌ ماندن !
گاه ماهیت‌ات را با ماهیت «زمان» اشتباه می‌گیری. و من، زمان را زیاد ، و بد، درک می‌کنم.
گاه دل‌به‌هم‌زنی.
گاه هولناکی.
گاه وصف‌ناپذیری.


توضیح : زنده و بیدارم. فقط از نوشتن می‌گریزم این روزها.