تبليغاتX
میرا
میرا
می‌نویسم که بگذرد
87/01/28

شنبه‌شب ِ اولی که لندن بودیم، هوا بارانی بود، و خیلی سرد. توی مترو، دیروقت، روبروی من و مامان، دخترکی 20-19 ساله نشسته بود. مست بود یا های یا خمار یا هر چه، نمی‌دانم. برایم مهم هم نبود. بیشتر از هر چیز به نظرم خسته می‌رسید. مچاله شده بود توی صندلی. توی تاریکی‌ انگار افتاده بود توی چاله‌ای پر از گل. کفش‌های پاشنه‌دار و جوراب‌شلواری مشکی نسبتن کلفت‌اش گل ِ خالی بود. دامن کوتاه و کت مشکی‌اش هم جابه‌جا گلی شده بودند. دست‌هایش را توی سینه جمع کرده بود. کف دست‌ها زیر دو بغل. چانه‌اش چسبیده به کمی بالاتر از سینه‌. هر از چند گاهی، یکی دو سانت سرش را بالا می‌آورد، از زیر چتری‌های شلخته‌ی مشکی، با آن چشم‌های آبی ِ عجیب ِ انگار کم‌رنگ‌ترشده‌ میان ِ آن پوست ِ رنگ‌پریده‌ و نشسته میان آن سایه‌ی تیره، شتاب‌زده دیدمان می‌زد، نگاهش را دوباره تند، پایین می‌انداخت. پاهایش را در این لحظات انگار یکهو می‌کشید توی خودش. انگار یکهو لرز کرده باشد. یا خواسته باشد کوتاه‌ترشان کند. لب پایین‌اش را گاهی آرام می‌گزید.

رضا ایستاده بود وسط راهرو، می‌خندید و می‌گفت باید توی فیلم‌های هارور بازی کند این. و فاطمه که کنارش نشسته بود نگران بود بالا نیاورد دخترک. از معدود آدم‌هایی بود که نمی‌توانستم خیال‌بافی کنم در موردشان. انگار پیشینه‌ای نداشت اصلن. فقط نگاهش می‌کردم تمام ِ مدت. نگاهش می‌کردم که انگار وقتی پلک فرومی‌بست، فرو می‌افتاد توی یک تاریکی محض گرداب‌مانند، و پلک که باز می‌کرد، می‌لغزید توی یک روشنایی ِ دل‌مرده که چشم‌اش را می‌زد. و زندگی‌ام سنگین شده بود از تصور حجم متورم و غلیظی که هستی ِ دخترک داشت در آن لحظات. دمل ِ چرکین ِ آماسیده‌‌ای بود شب  بیست و نه مارس.

چند روزی بود می‌خواستم چیزکی بنویسم از سفر پانزده‌شانزده روزه‌ام. از تجربه‌ای طولانی و متفاوت. دیدم تمام ِ لندن، حالا برایم یعنی همان دخترک، دیروقت، توی مترو.

نقاشی از : Willem de Kooning