من کلن مدتهاست بیتفاوتام نسبت به اتفاقاتی که تو ایران میافته. نه کاملن اما تا حد زیادی. یعنی جریان سیاسی و اجتماعی ایران مدتییه داره به یه سمتهایی پیش میره که هر روز احساس تعلقخاطرم رو نسبت به این مملکت کمتر از دیروز میکنه. حکومت که هیچی. تکلیفاش مشخصه. اینو هم مدتهاست پذیرفتم که جریان کلی حرکت مردم جامعهام، نه تنها متفاوته با جریان کلیای که من (به عنوان یک عضو از این جامعه) حق و علاقه دارم پیگیرش باشم، بلکه در بسیاری جاها متنافر هستن این دو تا جریان با هم. و کاش اقلن مصداق اکثریت و اقلیت بود قضیه، که نیست. قضیه، قضیهی چرخگوشته. اینه که هیچ انتظار خاصی هم ندارم از انواع انتخابات و به اصطلاح چالشهای سرکاری سیاسی/اجتماعیای که تو کشورم اتفاق میافته و اگرم شرکت میکنم واسه اینه که به خودم و حق نداشتهام مدیون نباشم. همین.
بعد وقتی جایی دارم زندگی میکنم که توش نه رأیام به جایی میرسه، نه اصلن حق اظهارنظر دارم که صدام بخواد درآد، نه حق آموزش (به معنای حقیقی کلمه) دارم توی دانشگاه خرابشدهام، نه امنیت روانی و حتا گاهی جسمانی دارم وقتی پامو از خونهام بیرون میگذارم، نه به عنوان یک انسان، که از بد ِ روزگار، مرد نیست، ذرهای احترام و برابری دارم تو سیستم حقوقی و فرهنگی و عرفی جامعهام، و نه هزار چیز دیگه، واقعن دلیلای نمیبینم به مکان مزبور، احساس علاقه و دلبستگیای بکنم صرفن چون توش متولد شدم. راستش من از اون آدما شدم که وقتی میبینن توی نقشهی هواپیماهای گلفایر جای خلیجفارس نوشته خلیجعربی، هیچگونه احساس خاصی بهشون دست نمیده. چه فرقی داره اسم خاک برات، وقتی توش احساس امنیت و آرامش و احترام نکنی.
و میدونید ؟ امروز که تو ماشین به همهی اینا فکر میکردم، دیدم دردناکه. اینکه آدم، اوایل بیست سالگیاش به این نتیجه برسه که تا n سال دیگه، کوچیکترین سهمای نخواهد داشت از جامعهی خودش، از آب و خاکای که باید خونه بدوندش، خیلی دردناکه.