من هم میخواهم نیکو. همهی اینها را میخواهم. دریایی هم میخواهم، پرموج و طوفانی، سقفاش یک آسمان ِ تمامابری. کنارش یکی از آن ساحلهای وحشی پر از صخرههای سیاه و نوکتیز. دریایی که تا فاصلهی چندین کیلومتریاش هیچ آبادیای، آدمیزادی نباشد. بروم بنشینم روی یکی از همان صخرهها، سازدهنی بزنم. نگران هم نباشم که ناشیگریام مبادا گوش کسی را بیازارد. ناشیانه است سازدهنیزدنام. مثل گذراندن لحظاتام. مثل بلع و هضم سخت و ساکت روزهای بیاتفاق اما شلوغام. مثل زندهگیام. ناشیگریای است که با هزاران هزار سال تمرین هم نمیشود کاریاش کرد.
(عنوان از نیکوست.)