تبليغاتX
میرا
میرا
می‌نویسم که بگذرد
87/02/12
کو باران اردیبهشت ؟
دلم می خواهد به یک روستای سبز دور بروم . جعبه جعبه عکس با خودم ببرم از آدم هایی که پیش از این ندیدمشان . یک پاکت گلابی تازه ی شیرین . یک چمدان لباس سبک . سیزده کتاب از نویسنده هایی که نمی شناسمشان . یک بطری شربت بهار نارنج و یک پتوی چهارخانه برای شب ها که یخ نکنم . بی هیچ تقویم و ساعتی حتی . تمام دالان های ذهنم از نگرانی هایی پر شده که دارد هر روز قسمت تازه ای از دیوارهایش را می ساید . امروز نیم رخ به آینه ایستادم و اریب به خودم در آینه نگاه کردم . گردنم یک جوری شده بود که حس کردم چقدر خسته است راستی .

من هم می‌خواهم نیکو. همه‌ی این‌ها را می‌خواهم. دریایی هم می‌خواهم، پرموج و طوفانی، سقف‌اش یک آسمان ِ تمام‌ابری. کنارش یکی از آن ساحل‌های وحشی پر از صخره‌های سیاه و نوک‌تیز. دریایی که تا فاصله‌ی چندین کیلومتری‌اش هیچ آبادی‌ای، آدمیزادی نباشد. بروم بنشینم روی یکی از همان صخره‌ها، سازدهنی بزنم. نگران هم نباشم که ناشی‌گری‌ام مبادا گوش کسی را بیازارد. ناشیانه است سازدهنی‌زدن‌ام. مثل گذراندن لحظات‌ام. مثل بلع و هضم سخت و ساکت روزهای بی‌اتفاق اما شلوغ‌ام. مثل زنده‌گی‌ام. ناشی‌گری‌ای است که با هزاران هزار سال تمرین هم نمی‌شود کاری‌اش کرد.

(عنوان از نیکوست.)