تبليغاتX
میرا
میرا
می‌نویسم که بگذرد
87/03/16
کولاک‌ها/در بستر خود فرومی‌نشینند/مقصد دیگری در میان نیست
حالا دیگر می‌دانم که زندگی ِ همه‌ی آدم‌ها شیب ملایمی دارد به سمت یک نوع فروتنی اجباری. یک فروتنی کاملن غیراخلاقی. در مقابل هر آنچه روزی عمیقن به آن باور داشته‌ایم. در مقابل هر آنچه برای‌مان مهم و یا شاید مقدس شمرده می‌شده است. در مقابل بودنی که اوج فهم‌مان از آن، ماندن خواهد بود. در مقابل زمان‌، که مثل یک کارخانه‌ی عظیم تولید اجناس تزئینی، بزرگ‌ترین داشته‌هایت را می‌مکد، گاهی می‌بلعد، و در بهترین حالت لذت‌های فانتزی دوروزه‌ی زرورق‌بندی‌شده تحویل‌ات می‌دهد،‌ و یا حسرت، و یا در بدترین حالت، هیچ. فروتنی‌ای که از سر دیگرخواهی و وسیله‌ی پیش‌روی نیست. از سر سرخوردگی و شاید حتا تسلیم است. اختیاری نیست که برگزیدن‌اش نیکو شمرده شود. حکایت تنی است که می‌داند مداوا، زخم‌هایش را چرک‌آلودتر خواهد کرد. پس در سکوت، پا پس می‌کشد. که روح را هیچ رشد نمی‌دهد و بلکه حقیرش می‌سازد.

خنده‌دار است. مضحک است اینکه بلااستثناء همه‌ی آدم‌ها فکر می‌کنند دنیا با آنها طور دیگری رفتار خواهد کرد. حتا همین خود من که دارم اینجا به این مسئله اعتراف می‌کنم، دو دقیقه‌ی دیگر اگر ناخوشایندی‌ای به ذهن‌ام برسد، شاید به تأسی از الگوی زوال‌ناپذیر و ناگزیر زندگی، که همانا دوام‌آوردن است، به خودم اطمینان خواهم داد چنین چیزی بر سر من نخواهد آمد.

به سرنوشت و چرندهایی از این دست هیچ اعتقادی ندارم. نمی‌خواهم آیه‌ی یأس سر بدهم اینجا. نمی‌خواهم نتیجه بگیرم باید دنده را خلاص کرد و چارزانو نشست و وا داد به نفع شیب مذکور. آن روز هم همین را می‌گفتم به او. که حتا اگر بدبینانه‌ترین فرض را (که یک سقوط غایی و طبیعی و جمعی است) هم بخواهم و بتوانم در نظر بگیرم، باز به همان بالاپریدن‌های موقت میان‌اش شدیدن ایمان دارم. فقط سعی می‌کنم میان این واژه‌ها چیزی بفهمم از تصویرهایی که هر روز، هر ساعت، دارم در زندگی خودم و دیگران می‌بینم.

برای فهم زندگی، ابزاری جز استقراء ندارم.