<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>میرا</title>
<link>http://randomdays.blogfa.com/</link>
<description>می‌نویسم که بگذرد</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 16 Nov 2009 09:02:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>نزد/یکی</title>
<link>http://randomdays.blogfa.com/post-136.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;جنون‌های ناگهان
و کوتاه یادم می‌اندازند زندگی هنوز تازه است. ناشناخته را نه می‌شود
نوشت، نه می‌شود ازش گذشت. جنون در رأس همه. دچار فرط می‌شوی. همه‌چیز را
انگار بار اول است داری تجربه می‌کنی. بعضی چیزها سرگردانی‌اند. می‌آیند،
ثانیه‌ای درنگ می‌کنند پیش نگاه، بعد فرو می‌ریزند. نه نامی دارند، نه
بناست داشته باشند. درک‌شان سواد ِ سرگردانی می‌خواهد. قطره‌ی خونی که
دارد آرام، آرام، آرام، پنجه می‌کشد که فرو نرود، و می‌رود. رنگی که سونات
ِ دوم ِ این آلبوم توی سرم می‌آورد. زمزمه‌ات، وقتی پیشانی‌ام به شانه‌‌ات
تکیه دارد. بوی تاکسی‌ها. نگاه‌ها. نگاه‌ها. نمی‌توانم بنویسم.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;شب
است. کوچه‌ی آب‌زده‌ی تاریک و خلوت را آهسته پایین می‌آیم. رفته‌ای. پس
چرا ناگهان احمقانه گام‌هایم را کند می‌کنم؟ به اندازه‌ی همان دو گام.
سایه‌ام میان سایه‌‌های روی زمین پیدا و گم می‌شود. باد می‌آید، باد.
درخت‌ها، نمناک و لخت، ضجه می‌زنند برای نوشته‌شدن. پیش ِ نگاه‌شان نه
نامی دارم، نه بناست داشته باشم... می‌گذرم. نمی‌توانم بنویسم.&lt;br /&gt;
&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;چشم
باز می‌کنم. مامان گل‌های آبان ِ باغچه را چیده، آورده گذاشته روی میزم.
گوش می‌دهم.، صدایی نیست. پس ساعت باید از هشت گذشته باشد. &lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;دیشب تا صبح خواب کسانی را دیده‌ام که نباید ببینم. همه‌ی همه‌ی کسانی که در عمرم ترک‌شان کرده‌ام، که ترک‌ام کرده‌اند. &lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;شماره‌ات
را می‌‌گیرم. خاموشی. گوشی را دوباره می‌گذارم روی پاتختی. بلند می‌شوم.
چای دم می‌کنم. فکر می‌کنم به اینکه تو تنها کسی هستی که دوست ندارم
سراغ‌ات را از هیچ‌کس جز خودم بگیرم. سونات دوم را می‌زنم روی تکرار.
همان‌طور که خانه را مرتب می‌کنم، بی‌صدا، بی‌دلیل، اشک می‌ریزم. آرام‌ام.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;دشواری‌ام را ساده می‌کنی. دلیل نزدیک‌شدن همین است. نزدیکی را نمی‌توانم بنویسم.&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 09:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=randomdays&amp;postid=136</comments>
<dc:creator>randomdays</dc:creator>
<guid>http://randomdays.blogfa.com/post-136.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما بی‌شماریم</title>
<link>http://randomdays.blogfa.com/post-133.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://zahrashams.persiangig.com/image/IMG_1846.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 17 Sep 2009 11:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=randomdays&amp;postid=133</comments>
<dc:creator>randomdays</dc:creator>
<guid>http://randomdays.blogfa.com/post-133.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پدرم گفت چراغ/و شب از شب پر شد</title>
<link>http://randomdays.blogfa.com/post-130.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;
شب‌هایی هم هست مثل امشب، که آدم حس می‌کند از زندگی خالی است. از بیست‌وچهار ساعت هجده ساعت‌اش را می‌خوابد که بگذرد فقط. خواب دیدم همه‌ی لباس‌هام گشاد شده‌اند. هر کدام را می‌پوشیدم زار می‌زد به تن‌ام. بیدار شدم. رفتم توی حیاط خلوت، زیر آفتاب، یکی از جعبه‌ها را رنگ زدم. آمدم بالا. خاله‌زهره آمده بود. داشت با اشتیاق چیزی راجع به سفرشان برای مامان تعریف می‌کرد و مامان هم با دقت دنبال می‌کرد. خاله گفت چطوری زی‌زی؟ از بچگی بهم می‌گوید. حس کردم از اشتیاق خالی شده‌ام. کتاب نیم‌خوانده‌ام را دست گرفتم، دراز کشیدم وسط هال. خواب‌ام برد. خواب ندیدم. خاله آمد بیدارم کرد برای افطار. بغل‌ام کرده بود و حرف‌هایش را قروقاطی می‌شنیدم. روزه نبودم. میان خواب و بیداری به زور کمی غذا فرو دادم. مامان سر سفره قضیه‌ی عاطفه امام را داشت برای بابا و خاله تعریف می‌کرد. بابا سرش را پایین انداخته بود، تکان می‌داد به تاسف. اشک‌ام یکهو چکید لای دانه‌های برنج.&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;مامان بیدارم کرد گفت دارند می‌روند بیرون. گفتم خب. خواب‌اش را دیده بودم. گوشی را از کنار بالش برداشتم. زنگ زدم، آنتن نداد. خواب‌ام برد. بیدار شدم. آخرین خبرهای گه در انتظارم بود. خواندم‌شان. نوشته‌ی حمزه غالبی سخت بود. دل‌گیر شدم از خدایی که می‌نشیند نگاه می‌کند اینها هی زورشان بیشتر شود، ما هی صبرمان بیشتر. بعد یادم آمد قرار است قاطی‌اش نکنم کلن توی این چیزها. منتها خدا چیزی است که آدم را رها نمی‌کند. نقشی بهش نداده‌ام اما ازش دل‌گیرم و این مسخره است. نمی‌دانم چه صیغه‌ای است. از بی‌کسی است لابد. از اینکه یک نفر نیست بتواند جواب «چرا»های غیراستفهامی‌مان را بدهد.&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;بنا نبود این‌قدر طول بکشد. آدم از سر ناچاری صبر می‌کند و ناامید نمی‌شود اما گاهی باید اعتراف کند که از زندگی خالی است. به اشیاء حسادت می‌کنم. خنده‌دار است اما حسادت می‌کنم. به کوه‌ها. ابرها. کمد. چمی‌دانم. کوچه. گاهی فقط بودن خوب است. صرف بودن. خالی از اندوه و امیدهای زخم‌خورده و خشم و شادی‌های دریغ‌شده. شاید هم تبدیل به یک شیء بشوم. &lt;/font&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Sep 2009 01:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=randomdays&amp;postid=130</comments>
<dc:creator>randomdays</dc:creator>
<guid>http://randomdays.blogfa.com/post-130.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://randomdays.blogfa.com/post-128.aspx</link>
<description>
&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;a style=&quot;background-color: rgb(255, 255, 255); color: rgb(0, 0, 0);&quot; href=&quot;http://roozna.com/WebTools/RTFVersion/?NewsID=newsContent_7524&quot;&gt;بخشی از مقاله‌ی علیزاده طباطبایی در اعتمادملی&lt;/a&gt;&lt;/font&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;حقوق اساسی ايران حمايت‌هايی را از متهم پيش‌بينی كرده‌ كه قضاوت در مورد رعايت آن در محاكمه‌ی اخير متهمان جرائم امنيتي توسط مقامات قضايی را به خوانندگان وامی‌گذاريم و صرفا اصول اوليه‌ی دادرسی عادلانه بر اساس قانون اساسي را مطرح می‌كنيم.&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;strong&gt;اول : اصل برائت موضوع اصل 37 قانون اساسی&lt;/strong&gt;. بر اساس اين اصل اين دادستان است كه بايد با ارائه‌ی ادله و مستندات، گناهكاری متهم را ثابت كند و مقام قضايی حق ندارد متهم را بازداشت نمايد تا دلايلی عليه وی پيدا كند بلكه بايد اول ادله‌ی كافی براي بازداشت متهم در اختيار داشته باشد و سپس وی را بازداشت كند و هرگاه در مجرميت متهم ترديدی ايجاد شود اصل بر برائت است. &lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;strong&gt;دوم : حق متهم به داشتن وكيل و حق وی به اطلاع يافتن از اين حق&lt;/strong&gt; كه در اصل 38 قانون اساسی موردتوجه قرار گرفته كه در محاكمه‌ی اخير وكلا از روز اول بازداشت‌ها به دادستان مراجعه می‌نمودند و دادستان از پذيرش وكيل برای متهمان امتناع می‌نمود و &lt;strong&gt;حتی روز محاكمه به جز وكلای خاصی حق حضور در جلسه‌ی دادرسی را نيافتند. &lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;strong&gt;سوم : حق متهم به سكوت و حق وی به اطلاع يافتن از اين حق&lt;/strong&gt; كه متهم ملزم به اثبات بی‌گناهی خود نيست و تكليف اثبات برعهده‌ی دادستان است نه اينكه دادستان متهم را در سلول انفرادی نگهدارد و تا سكوتش را بشكند. &lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;strong&gt;چهارم : حق متهم به متهم‌نكردن خود &lt;/strong&gt;كه الزام متهم به متهم كردن خود يا اعتراف و اقرار به جرم، قاعده‌‌ی «البينة‌علي‌المدعي» را نقض می‌كند و به جای دادستان، متهم با اقرار خود دادستان را در اثبات مجرميت ياری می‌نمايد. &lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;strong&gt;پنجم : حق متهم به تفهيم اتهام و اطلاع از دلايل ارائه‌شده عليه وی، موضوع اصل 32 قانون اساسی&lt;/strong&gt; كه عدم رعايت آن بازداشت، غيرقانونی تلقی می‌شود و مرتكب به مجازات مقرر قانونی محكوم خواهد شد. آيا در پرونده‌ی متهمان اخير ظرف 24 ساعت، اتهام با دلايل آن به آنان تفهيم شده يا بعضا هنوز به آنها تفهيم اتهام نشده است؟ &lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;strong&gt;ششم : حق متهم به انجام تحقيقات مقدماتی توسط مقامی بي‌طرف&lt;/strong&gt;. بازپرس، قاضی بی‌طرفی است كه بايد به همان اندازه كه تلاش در جهت اثبات مجرميت متهم می‌نمايد، تلاش در جهت يافتن دلايل بی‌گناهی متهم نمايد. آيا در جريان بازداشت‌های اخير چنين بوده است؟ &lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;strong&gt;هفتم : حق متهم به باطل تلقی‌شدن دلايل به‌دست‌آمده از راه‌های غيرقانونی.&lt;/strong&gt; موضوع اصل 38 قانون اساسی و ضمانت اجرای آن ماده‌ی 578 قانون مجازات اسلامی است كه برای شكنجه‌گر، مجازات 6 ماه تا 3 سال را تعيين كرده و در پرونده‌ی متهمان بازداشت‌های اخير، ادعای ضرب‌وشتم پس از بازداشت به وفور مطرح بوده و بايد مورد رسيدگی قرار گيرد. &lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;strong&gt;هشتم : حق حفظ حرمت و حيثيت بازداشت‌شده&lt;/strong&gt; كه نقض اين حق در بازداشت‌های اخير،اظهر من الشمس است و حضور متهمان در دادگاه با دستبند و پابند نقض اين حق است. &lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;strong&gt;نهم : محرمانگی تحقيقات مقدماتی&lt;/strong&gt; كه ملاحظه شد همین ادعاها عليه متهمان توسط بعضی از روزنامه‌ها از روزها قبل افشا شد.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 02 Aug 2009 01:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=randomdays&amp;postid=128</comments>
<dc:creator>randomdays</dc:creator>
<guid>http://randomdays.blogfa.com/post-128.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://randomdays.blogfa.com/post-125.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;آسان نیست برایم نوشتن‌ اینها، اما فکر می‌کنم مبارزه گاهی حقیقتن آدم را تقلیل می‌دهد. جنگ دائم، روح را حقیر می‌کند. ذهن را متوهم و جبهه‌گیر می‌کند. دل را سخت و کینه‌توز می‌کند. مخصوصن اگر حریف، حریف کثیفی باشد که پای‌بند به هیچ‌چیز نیست، حتا به خود همان جنگ. جاپا بگیرد و بگوید چرا می‌افتی؟ بزند و بگوید چرا می‌خوری؟ پهلویت را بدرد و خنجر را بدهد دست خودت. ستون‌ات کند برود بالا. نفرت‌ات را تعبیر به علاقه کند. اتاق ِ بسته است چنین وضعیتی. از یک جایی به بعد، داد هم بزنی اول از همه گوش خودت کر می‌شود.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;چیزی که مسلم است این است که این وضع گه تا مدت نسبتن طولانی‌ای ادامه خواهد داشت. همین است که می‌گویم شاید همیشه نباید جنگید. از اینجا به بعد باید دنبال راه‌های جدید و موثر بود. به جای تاختن باید غبار را خواباند.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;و البته گاهی هم برای ازدست‌نرفتن باید رفت. باید دور شد. آدم اگر همیشه بنا بر ماندن داشته باشد، اگر قدم‌درهرراه‌دیگر‌گذاشتن را فرار و عقب‌نشینی و الخ بداند، به‌تدریج ماهیتن چیزی می‌شود شبیه به زنان حرم‌سرا. مدتی که بگذرد به سالی یک شب هم رضایت می‌دهد.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot;&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;/input&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Fri, 10 Jul 2009 21:36:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=randomdays&amp;postid=125</comments>
<dc:creator>randomdays</dc:creator>
<guid>http://randomdays.blogfa.com/post-125.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://randomdays.blogfa.com/post-123.aspx</link>
<description>&lt;P align=left&gt;To-morrow, and to-morrow, and to-morrow,&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;Creeps in this petty pace from day to day,&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;To the last syllable of recorded time;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;And all our yesterdays have lighted fools&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;The way to dusty death. Out, out, brief candle !&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;Life&apos;s but a walking shadow, a poor player,&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;That struts and frets his hour upon the stage,&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;And then is heard no more. It is a tale&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;Told by an idiot, full of sound and fury,&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;Signifying nothing.&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;Macbeth - Act 5, Scene 5, lines 17-28&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 07 Jul 2009 18:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=randomdays&amp;postid=123</comments>
<dc:creator>randomdays</dc:creator>
<guid>http://randomdays.blogfa.com/post-123.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://randomdays.blogfa.com/post-122.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;محمدرضا تنها نفس‌مطمئنه‌ای است که من اطراف‌ام سراغ دارم. این موضوع، همیشه برایم دست‌نایافتنی‌اش کرده و به همین خاطر است که بعد از این همه‌ روز نگرانی و دلتنگی، هنوز نمی‌توانم درست بنشینم در موردش بنویسم. می‌ستایم‌اش، به خاطر فهم عمیق و آموختنی‌ای که از دین‌داری دارد. به این خاطر که از معدود دین‌دارانی است که در اخلاق نیز سرآمد اند. محمدرضا برادر من است. تنها برادرم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به کثیف‌بودن قدرت قائل نیستم، اما روزهایی که گذراندیم و چهار سالی که پیش ِ روست، قطعن مثال مناسبی خواهد بود برای آیندگانی که بخواهند شاهد تاریخی برای اثبات این مدعا بیاورند. چیزی که در ادبیات عرف ما از آن به «دنیا» تعبیر می‌شود از این لحاظ کثیف‌ترین است، و البته مشبه‌به‌ ای مناسب برای نمونه‌های انسانی‌ای که خود را به حکمرانی ما گمارده‌اند. «فلک را عادت دیرینه این است/که با آزادگان دائم به کین است». دنیا هم از دیرباز به همان‌هایی روی خوش نشان داده که بیشتر پی‌اش بدوند، بیشتر به ارادت‌‌اش خود را فرو بکاهند، بهتر ابراز بندگی و بردگی کنند. و البته کثافت از این لحاظ هم هست که بعدها همین بندگان‌اش را چنان از اسب و اصل می‌اندازد و چنان خوارشان می‌کند که هزار سال نفهمند چی از کجا رسیده و به کجایشان دارد فرو می‌رود. نمونه‌ی این موضوع را هم همین روزها به چشم دیدیم. پابوسان ِ سابق به لگد رانده شدند و جدیدالورودها جای‌شان را گرفتند.&lt;br /&gt;خب،‌ ما شاید بیش از حد خوش‌بین بودیم. این میان، باید هم انتظار داشت انسان‌های سلیم‌النفس و وارستگانی مثل محمدرضا در این معادلات جایی نداشته باشند و تبعیدی ِ ظلمت و انفراد شوند. همین ترسی که امثال محمدرضا به جان این نخورده‌مستان عربده‌کش انداخته‌اند، چیزی است که همه‌ی ما تمام این یکی دو ماه به خاطرش ایستادگی و تحمل کرده‌ایم. همین که حضرات بدانند های‌شان بی‌هوی نمی‌ماند. خودشان دور افتاده‌اند، ناراستی‌هایشان را جار می‌زنند.&lt;br /&gt;تک تک روزهایی که محمدرضا و امثال او گوشه‌ی آن سلول‌های تاریک و ساکت دارند شب می‌کنند، بزرگ‌ترین مبارزه و اعلام برائت است. بزرگ‌ترین تفی است که می‌توان در صورت چندش‌آور ظالم انداخت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما رضا ! بی‌خیال پسر. من دارم فکر می‌کنم به روزی که آزاد می‌شوی. و لابد ریش مبسوطی به هم زده‌ای و باید دست‌ات بیندازیم. دارم فکر می‌کنم برای این چند هفته عذاب محض، چه تعبیر مثبتی می‌خواهی رو کنی و باز لج من را دربیاوری. دارم فکر می‌کنم چطور باید این روزها را، این همه دلتنگی و تشویش را، برایت توضیح بدهیم و چطور باید کابوس سیاه این روزها را از ذهن‌ات پاک کنیم. فکر می‌کنم مباد ! مباد که ببینم‌ات و ناامید شده باشی، که ناامیدی ِ تو، برای شخص من، پایان خیلی چیزهاست. رضا، دارم فکر می‌کنم به شبی که مثل قدیم‌ها (انگار نه انگار همین چند ماه پیش) صبح داشته باشد و صبح‌اش روشن باشد و تو و فاطمه - فاطمه‌ی بزرگ و شکیبای من - از تهران برسید و من لحاف را کنار بزنم و از پنجره نگاه‌‌تان کنم و از تخت بپرم بیرون.&lt;br /&gt;می‌دانم می‌رسد آن روز. زود بیا بیرون رضا. اشک‌های تمام این مدت را نگه داشته‌ام برای شادی آزادی‌ات.&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sat, 04 Jul 2009 22:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=randomdays&amp;postid=122</comments>
<dc:creator>randomdays</dc:creator>
<guid>http://randomdays.blogfa.com/post-122.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انسان را با خاک و خون سرشته‌اند، آری.</title>
<link>http://randomdays.blogfa.com/post-118.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;تلخ‌تر از سرنوشت کسانی که این چند روز جان و خون دادند و درد بردند و اشک ریختند، سرنوشت آنهایی است که هم‌وطن‌ و هم‌ریشه‌ی مایند و می‌زنند و می‌برند و می‌کشند. کیستند اینها؟ برای اجرای کدام حکم ِ دین این‌طور گناه پشت گناه؟ از کی تا به حال سفک‌دماء، شاهراه ِ امنیت و اخلاق شده است؟ کجای دنیا مردم ِ لت‌وپارشده برای حفظ باقی‌مانده‌ی جان‌شان مجبورند در کشور خودشان به سفارت‌های بیگانه پناه ببرند؟ &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;چشم‌‌های بی‌مردمک ِ دختری که دیروز کف خیابان کارگر جان می‌داد یک لحظه رهایم نمی‌کند. تصویر خونی که از دهان‌اش فواره می‌زد حالاحالاها خوره‌ی روح‌ام خواهد ماند. از بهت حتا نتوانسته‌ام اشک بریزم. حتا. دل‌ام دارد می‌میرد.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;این مردم هیچ‌گاه با هم چنین بیگانه و پرخاش‌جو نبوده‌اند. هیچ‌گاه چنین تشنه به آزار و تحقیر یکدیگر نبوده‌اند. چه گذشته است بر ما این چهار سال؟ تکرارش از ما چه خواهد ساخت؟ چیست که بتواند لکه‌ی &lt;/font&gt;این کینه‌ی سیاه را بزداید؟ کدام آب ِ سرد، این آتش خانه‌سوز را فرو خواهد نشاند؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 21 Jun 2009 09:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=randomdays&amp;postid=118</comments>
<dc:creator>randomdays</dc:creator>
<guid>http://randomdays.blogfa.com/post-118.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هزار باده‌ی ناخورده در رگ تاک است</title>
<link>http://randomdays.blogfa.com/post-117.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;هر چه خواستید کردید با ما در این هفت روز. هر چه خواستید کردید. پرونده‌ی جمعه‌ی سیاه پیش را هم ببندید، خیالی نیست. پرونده‌ی انصاف دست شما نیست شکر خدا که ببندیدش. هیچ‌وقت نبوده. نخواهد بود هم. &lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;ما وارثان مجاهدین‌ایم نه قاعدین. &lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;چهار سال که سهل است، هزار سال. شما باشید، ما هم هستیم. استوار و مطمئن‌. تاریخ هم آن گوشه نشسته، می‌نویسدمان. قدرت، رسانه، همه‌چیز اصلن، سهم شما. ما با همین چشم‌ها و دهان‌ها و مشت‌های گره‌شده و پاهای خستگی‌ناپذیر هم دوام می‌آوریم. اشک‌هایمان را روی شانه‌های بی‌پناه همدیگر می‌ریزیم و فریادمان را بر سر ظلم می‌کشیم. می‌خواهد میان خودمان باشد، می‌خواهد، به‌عادت معهود، میان شما.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;انکارمان کنید. وادار به باور نمی‌توانید کنیدمان. شب بنامیدمان. ما به دمیدن صبح ایمان داریم.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 19 Jun 2009 13:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=randomdays&amp;postid=117</comments>
<dc:creator>randomdays</dc:creator>
<guid>http://randomdays.blogfa.com/post-117.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پیر شدیم بس که مُردیم.</title>
<link>http://randomdays.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;بیست‌وشش‌خرداد هایی که دارند سال‌به‌سال نفس‌بریده‌تر می‌شوند. گزنده‌تر. مضطرب‌تر. بی‌شباهت‌تر به آرامش و جان‌بخشی‌ای که مفهوم «تولد» دارد. چقدر روز بدی بود امروز.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;پس ِ ده‌ها تولد، ا&lt;/font&gt;ین‌همه تلخ‌کامی را کدام شهد بناست از کام‌مان بشوید ؟ مرگ ؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 16 Jun 2009 16:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=randomdays&amp;postid=116</comments>
<dc:creator>randomdays</dc:creator>
<guid>http://randomdays.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
