<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>میرا</title>
<link>http://randomdays.blogfa.com</link>
<description>می‌نویسم که بگذرد</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 15 Jun 2011 01:42:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://randomdays.blogfa.com/post-146.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;در پایین تخت، مادرم، که دَمه‌های آن احتضار از درون می‌لرزانیدش، و گریه نمی‌کرد اما گه‌گاهی خیس اشک بود، اندوه ِ بی‌اندیشه‌ی شاخ‌وبرگی را داشت که باران بر آن بکوبد و باد، زیر و زبرش کند.&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در جست‌وجوی زمان ازدست‌رفته&lt;br /&gt;طرف گرمانت - 420&lt;/font&gt;</description>
<pubDate>Wed, 15 Jun 2011 01:42:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>randomdays</dc:creator>
<guid>http://randomdays.blogfa.com/post-146.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی آن‌که کسی نگاه‌شان کرده باشد</title>
<link>http://randomdays.blogfa.com/post-144.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;به جمعیت نگاه کرد. مه بود، یا شاید داشت از پشت شیشه‌ای بخارگرفته می‌دیدشان. می‌دانست که هر جا نشسته باشد می‌فهمد که مخاطب‌اش فقط اوست. گفت : اواخر موشک‌باران متوجه شدیم که گل‌های سرخ، برگ داده‌اند. برگ‌های سبز روشن و کوچک. غنچه‌هاشان هم باز شده بودند. بی آن که کسی باشد که نگاه‌شان کرده باشد. بر ساقه‌های لخت انار هم برگ‌های سرخ و ریز جوشیده بود. انگار آدم‌ها باشند یا نباشند مهم نیست. آن وقت گربه‌ها آن‌قدر لاغر شده بودند و طوری دور پر و پای آدم می‌لولیدند و با صوت زیر و کش‌دار میومیو می‌کردند که دل‌مان مالش می‌رفت که ما در این جشن بهار بیگانه‌ایم. اما حالا فکر می‌کنم که شاید حق با بهار بود، با همان ساقه‌های لخت. بر این پهنه‌ی خاک چیزی هست که به‌رغم ما ادامه می‌دهد. نفس ِ بودن به‌راستی موکول به بودن ِ ما نیست، و این خوب است. خوب است که جلوه‌های بودن را به غم و شادی ِ ما نبسته‌اند. خوب است که غم ِ ما، با استناد به قول ِ شاعر «اگر غم را چو آتش دود بودی» دودی ندارد، تا جهان جاودانه تاریک بماند.&lt;br /&gt;بایست گفته باشد : ما هم باید زهرابه‌ی تلخ دوره‌ی خودمان را در گلوی خودمان نگاه بداریم و بگذاریم آن دیگران که می‌آیند، با زهرابه‌های خودشان گلو تر کنند.&lt;br /&gt;اما گفت : ما در تقدیس ِ همین نفس ِ بودن، کاری نکرده‌ایم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آینه‌های دردار - هوشنگ گلشیری&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 02 Nov 2010 11:20:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>randomdays</dc:creator>
<guid>http://randomdays.blogfa.com/post-144.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://randomdays.blogfa.com/post-143.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;همه‌ی آنچه گذشت را روزی خواهم نوشت. جزء به جزء. حتا اگر واکاوی‌اش، روح‌ام را به گرداب سخت‌ترین عذاب فرو بیندازد. نه به این خاطر که به احمقانه‌ترین آرزوی کودکی‌ام (دشوار زیستن، مثل آدم‌های داستان‌ها) به شکلی مکتوب پاسخ گفته باشم. نه به این خاطر که از معدود تجربیات مهیب و سودهنده‌ی زندگی‌ام بوده است. نه به این خاطر که برای رها شدن از این کابوس‌های بی‌پایان، راهی جز نوشتن نمی‌شناسم. تنها و تنها به این خاطر که یقین دارم انسان نباید بیهوده رنج بکشد. آنچه گذشت (نه نفس ِ رخدادها، که آنچه در بطن ِ آنها به دست آدم‌هایی معمولی انجام می‌شد) چنان بر روح‌ام سنگین آمد که تا همین چند وقت پیش، در حالتی خلسه‌گون، هر چه می‌جستم نامی و مفهومی برای آن نمی‌یافتم. بعدتر، دیدم که در اندیشه و زبان، واژه‌ای جز «رذیلت» برای آن جعل نشده است. &lt;br /&gt;انسان بیهوده رنج نمی‌کشد. ادراک‌های ما، اگر حقیقی می‌دانیم‌شان، باید چیزی به این جهان اضافه کنند، حتا اگر قبلا بارها روایت شده باشند. رذیلت‌های انسانی باید نوشته شوند و باید چنان به‌قوت وصف شوند که میزان ِ ویران‌گری‌شان، و حجم درد و اندوهی که به زندگی ما سرازیر می‌کنند نمایان شود. و دیگر نیازی به وصف ِ‌ فضیلت نیست. تاریکی یک بدیل بیشتر ندارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد؟&lt;br /&gt;جراحتی که باید مرور و ملال ِ‌ زمان را مرهم بداند.&lt;br /&gt;و سکوت. با روحی آرام‌گرفته.&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Tue, 14 Sep 2010 02:14:25 GMT</pubDate>
<dc:creator>randomdays</dc:creator>
<guid>http://randomdays.blogfa.com/post-143.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://randomdays.blogfa.com/post-141.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;،&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;آسیب دیده‌ام. عمیقا. و اشباع شده‌ام. از جنگ برای بدیهیات. از فروخوردن خشم. از رنجی که تحمل می‌شود و تحملی که در سکوت به صبر تبدیل می‌شود. دل‌تنگی سهم ده‌بیست روز اول است. وجهی از انکار است. بیشتر که بگذرد، چیزی بیش از یک ماه، کم‌کم حس فقدان از راه می‌رسد. چندین هفته که بگذرد دست‌وپاشکسته راه می‌افتی. گریزی نیست. حرف‌هایی که تنها با او می‌گفته‌ای را با کسی نمی‌گویی. سمتی از وجودت که تنها با او معنا دارد را پس می‌زنی تا بازگشت‌اش. یاد می‌گیری آزادی بی‌معنایت را از خودت دریغ نکنی. و بیش از پیش در سکوت‌ات فرو می‌روی. کسی نمی‌فهمد. هیچ‌کس. خودم هم یک ماه دیگر نخواهم فهمید. پس چرا؟&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;تک‌تک این روزها را با امید شروع کرده‌ام و بی‌ امید تمام. ضعف هست یا نیست نمی‌دانم. مهم نیست. واقعیت دارد. فقط می‌توانم چشم‌هایم را مهار بزنم و بازشان نگه دارم تا باور کنم که این دقایق، روزها، قرن‌ها، دارند واقعا می‌گذرند و من درون یک سیاه‌چال بی‌زمان گیر نیفتاده‌ام. &lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;حتا اگر یکدیگر را ترک کرده بودیم این‌قدر دشوار نبود. همه‌چیز در نهایت، همان آزمون کهنه‌ی توانستن است. مثل یک کسر که هر چه پیش‌تر می‌روی ساده و ساده و ساده‌تر می‌شود، تا برسی به دو عدد اول. ته تمام این ده یازده ماه، که ناامنی محض بوده، همین‌جاست که الان ایستاده‌ام. باید بتوانم. تو هم به همین‌جا رسیده‌ای. می‌دانم.&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;،&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;روبر.ل. برمی‌گردد. درست زمانی که مارگریت خیال می‌کرد کار از کار گذشته. نیمه‌شب تلفن زنگ می‌زند. کسی خبر از زنده‌بودن روبر.ل. می‌دهد. مارگریت می‌نشیند روی زمین. جلوی خودش را نمی‌گیرد. می‌گذارد تا این شکستن بیرون بریزد. از دهان، از بینی و از چشم‌ها. روبر.ل. برمی‌گردد. زخمی و محتضر. مارگریت می‌ماند. زنده‌اش می‌کند. و بعد، ترک‌اش می‌کند.&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;جنون. یعنی که تن از میان برداشته شود. مطلق ِ روح است که نفس می‌کشد. به صبح و ظهر و عصر و شب گیر می‌کند. خون‌ریزان، افتان‌وخیزان، پیش می‌رود. می‌رود. زنده‌گی می‌کند. می‌نویسد. هر شب. توی یک دفترچه‌ی سبزرنگ. مخاطب‌اش تو. تنهایی ِ دم ِ مرگ باید چیزی شبیه این باشد. &lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;روزی که آزاد شوی همه را دور خواهم ریخت. &lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;،&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;در عشق تو ام نصیحت و پند چه سود&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;زهراب چشیده‌ام، مرا قند چه سود&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;گویند مرا که بند بر پاش نهید&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;دیوانه دل است، پام بر بند، چه سود&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Apr 2010 01:17:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>randomdays</dc:creator>
<guid>http://randomdays.blogfa.com/post-141.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://randomdays.blogfa.com/post-138.aspx</link>
<description>&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;... و به هنگامی که قاضیان&lt;br /&gt;اثبات آن را که در عدالت ایشان شائبه‌ی اشتباه نیست&lt;br /&gt;انسانیت را محکوم می‌کردند&lt;br /&gt;و امیران&lt;br /&gt;نمایش قدرت را&lt;br /&gt;شمشیر بر گردن محکوم می‌زدند،&lt;br /&gt;محتضر را&lt;br /&gt;سر بر زانوی خویش نهادم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و به هنگامی که همگنان من&lt;br /&gt;عشق را&lt;br /&gt;در رؤیای زیستن&lt;br /&gt;اصرار می‌کردند&lt;br /&gt;من ایستاده بودم&lt;br /&gt;تا زمان&lt;br /&gt;لنگ لنگان&lt;br /&gt;از برابرم بگذرد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(شاملو)&lt;/font&gt;</description>
<pubDate>Fri, 05 Mar 2010 14:37:42 GMT</pubDate>
<dc:creator>randomdays</dc:creator>
<guid>http://randomdays.blogfa.com/post-138.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://randomdays.blogfa.com/post-137.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;دوم اسفند. هوا ابری است. کمی مانده به عصر. آن روز بارانی، یک ماه پیش، همین آلبومی که دارم گوش می‌دهم را گوش می‌دادیم. هر دو غمگین بودیم، گمانم تو هم نمی‌دانستی از چه، اما نمی‌توانستیم بر زبان بیاوریم که غمگین‌ایم، گو اینکه نیازی هم نبود.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;بالاتر برف می‌بارید. توی آن کوچه‌های پررنگ که گوشه‌های گل‌آلود داشتند و شبیه کوچه‌های شهر تو نبودند. قبل‌تر، تپه‌های اوین را نگاه کرده بودیم. پرسیدیم، درد است دانستن اینها یا تسکین؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;صدای پاهای ازشتاب‌درهم‌پیچیده. خشکی ِ گلوی ترسیده و منتظر. تقلای چشم، پشت تاریکی چشم‌بند. تنی که نمی‌داند زیر باران ِ گلوله به کدام سو بگریزد... سکوت ِ پس از تیربار، کرخت و آرام، لای پرهیب ِ دره ته‌نشین می‌شود. فتح تپه‌ها سهم حقیران است از زمین.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;این خاک از فرط ِ خون و اشک، تلخ و شور شده است ولی هنوز عقیم نیست. ولع‌اش انگار تمام‌نشدنی است اما از هر چه بلعیده جوانه‌ای تازه می‌رویاند. ما داستان را می‌دانستیم و مقابل‌شان ایستاده بودیم، و پاسخ همین بود.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;برنگرد. نگاه‌شان نکن. دیر یا زود، در تاریکی فرو می‌غلطند. دست‌ام را بگیر. نگه دار. گندم‌زارهای پای تپه را می‌بینی؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 21 Feb 2010 23:39:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>randomdays</dc:creator>
<guid>http://randomdays.blogfa.com/post-137.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما بی‌شماریم</title>
<link>http://randomdays.blogfa.com/post-133.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://zahrashams.persiangig.com/image/IMG_1846.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 17 Sep 2009 15:07:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>randomdays</dc:creator>
<guid>http://randomdays.blogfa.com/post-133.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پدرم گفت چراغ/و شب از شب پر شد</title>
<link>http://randomdays.blogfa.com/post-130.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;
شب‌هایی هم هست مثل امشب، که آدم حس می‌کند از زندگی خالی است. از بیست‌وچهار ساعت هجده ساعت‌اش را می‌خوابد که بگذرد فقط. خواب دیدم همه‌ی لباس‌هام گشاد شده‌اند. هر کدام را می‌پوشیدم زار می‌زد به تن‌ام. بیدار شدم. رفتم توی حیاط خلوت، زیر آفتاب، یکی از جعبه‌ها را رنگ زدم. آمدم بالا. خاله‌زهره آمده بود. داشت با اشتیاق چیزی راجع به سفرشان برای مامان تعریف می‌کرد و مامان هم با دقت دنبال می‌کرد. خاله گفت چطوری زی‌زی؟ از بچگی بهم می‌گوید. حس کردم از اشتیاق خالی شده‌ام. کتاب نیم‌خوانده‌ام را دست گرفتم، دراز کشیدم وسط هال. خواب‌ام برد. خواب ندیدم. خاله آمد بیدارم کرد برای افطار. بغل‌ام کرده بود و حرف‌هایش را قروقاطی می‌شنیدم. روزه نبودم. میان خواب و بیداری به زور کمی غذا فرو دادم. مامان سر سفره قضیه‌ی عاطفه امام را داشت برای بابا و خاله تعریف می‌کرد. بابا سرش را پایین انداخته بود، تکان می‌داد به تاسف. اشک‌ام یکهو چکید لای دانه‌های برنج.&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;مامان بیدارم کرد گفت دارند می‌روند بیرون. گفتم خب. خواب‌اش را دیده بودم. گوشی را از کنار بالش برداشتم. زنگ زدم، آنتن نداد. خواب‌ام برد. بیدار شدم. آخرین خبرهای گه در انتظارم بود. خواندم‌شان. نوشته‌ی حمزه غالبی سخت بود. دل‌گیر شدم از خدایی که می‌نشیند نگاه می‌کند اینها هی زورشان بیشتر شود، ما هی صبرمان بیشتر. بعد یادم آمد قرار است قاطی‌اش نکنم کلن توی این چیزها. منتها خدا چیزی است که آدم را رها نمی‌کند. نقشی بهش نداده‌ام اما ازش دل‌گیرم و این مسخره است. نمی‌دانم چه صیغه‌ای است. از بی‌کسی است لابد. از اینکه یک نفر نیست بتواند جواب «چرا»های غیراستفهامی‌مان را بدهد.&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;بنا نبود این‌قدر طول بکشد. آدم از سر ناچاری صبر می‌کند و ناامید نمی‌شود اما گاهی باید اعتراف کند که از زندگی خالی است. به اشیاء حسادت می‌کنم. خنده‌دار است اما حسادت می‌کنم. به کوه‌ها. ابرها. کمد. چمی‌دانم. کوچه. گاهی فقط بودن خوب است. صرف بودن. خالی از اندوه و امیدهای زخم‌خورده و خشم و شادی‌های دریغ‌شده. شاید هم تبدیل به یک شیء بشوم. &lt;/font&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Sep 2009 05:12:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>randomdays</dc:creator>
<guid>http://randomdays.blogfa.com/post-130.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://randomdays.blogfa.com/post-128.aspx</link>
<description>
&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;a style=&quot;background-color: rgb(255, 255, 255); color: rgb(0, 0, 0);&quot; href=&quot;http://roozna.com/WebTools/RTFVersion/?NewsID=newsContent_7524&quot;&gt;بخشی از مقاله‌ی علیزاده طباطبایی در اعتمادملی&lt;/a&gt;&lt;/font&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;حقوق اساسی ايران حمايت‌هايی را از متهم پيش‌بينی كرده‌ كه قضاوت در مورد رعايت آن در محاكمه‌ی اخير متهمان جرائم امنيتي توسط مقامات قضايی را به خوانندگان وامی‌گذاريم و صرفا اصول اوليه‌ی دادرسی عادلانه بر اساس قانون اساسي را مطرح می‌كنيم.&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;strong&gt;اول : اصل برائت موضوع اصل 37 قانون اساسی&lt;/strong&gt;. بر اساس اين اصل اين دادستان است كه بايد با ارائه‌ی ادله و مستندات، گناهكاری متهم را ثابت كند و مقام قضايی حق ندارد متهم را بازداشت نمايد تا دلايلی عليه وی پيدا كند بلكه بايد اول ادله‌ی كافی براي بازداشت متهم در اختيار داشته باشد و سپس وی را بازداشت كند و هرگاه در مجرميت متهم ترديدی ايجاد شود اصل بر برائت است. &lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;strong&gt;دوم : حق متهم به داشتن وكيل و حق وی به اطلاع يافتن از اين حق&lt;/strong&gt; كه در اصل 38 قانون اساسی موردتوجه قرار گرفته كه در محاكمه‌ی اخير وكلا از روز اول بازداشت‌ها به دادستان مراجعه می‌نمودند و دادستان از پذيرش وكيل برای متهمان امتناع می‌نمود و &lt;strong&gt;حتی روز محاكمه به جز وكلای خاصی حق حضور در جلسه‌ی دادرسی را نيافتند. &lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;strong&gt;سوم : حق متهم به سكوت و حق وی به اطلاع يافتن از اين حق&lt;/strong&gt; كه متهم ملزم به اثبات بی‌گناهی خود نيست و تكليف اثبات برعهده‌ی دادستان است نه اينكه دادستان متهم را در سلول انفرادی نگهدارد و تا سكوتش را بشكند. &lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;strong&gt;چهارم : حق متهم به متهم‌نكردن خود &lt;/strong&gt;كه الزام متهم به متهم كردن خود يا اعتراف و اقرار به جرم، قاعده‌‌ی «البينة‌علي‌المدعي» را نقض می‌كند و به جای دادستان، متهم با اقرار خود دادستان را در اثبات مجرميت ياری می‌نمايد. &lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;strong&gt;پنجم : حق متهم به تفهيم اتهام و اطلاع از دلايل ارائه‌شده عليه وی، موضوع اصل 32 قانون اساسی&lt;/strong&gt; كه عدم رعايت آن بازداشت، غيرقانونی تلقی می‌شود و مرتكب به مجازات مقرر قانونی محكوم خواهد شد. آيا در پرونده‌ی متهمان اخير ظرف 24 ساعت، اتهام با دلايل آن به آنان تفهيم شده يا بعضا هنوز به آنها تفهيم اتهام نشده است؟ &lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;strong&gt;ششم : حق متهم به انجام تحقيقات مقدماتی توسط مقامی بي‌طرف&lt;/strong&gt;. بازپرس، قاضی بی‌طرفی است كه بايد به همان اندازه كه تلاش در جهت اثبات مجرميت متهم می‌نمايد، تلاش در جهت يافتن دلايل بی‌گناهی متهم نمايد. آيا در جريان بازداشت‌های اخير چنين بوده است؟ &lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;strong&gt;هفتم : حق متهم به باطل تلقی‌شدن دلايل به‌دست‌آمده از راه‌های غيرقانونی.&lt;/strong&gt; موضوع اصل 38 قانون اساسی و ضمانت اجرای آن ماده‌ی 578 قانون مجازات اسلامی است كه برای شكنجه‌گر، مجازات 6 ماه تا 3 سال را تعيين كرده و در پرونده‌ی متهمان بازداشت‌های اخير، ادعای ضرب‌وشتم پس از بازداشت به وفور مطرح بوده و بايد مورد رسيدگی قرار گيرد. &lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;strong&gt;هشتم : حق حفظ حرمت و حيثيت بازداشت‌شده&lt;/strong&gt; كه نقض اين حق در بازداشت‌های اخير،اظهر من الشمس است و حضور متهمان در دادگاه با دستبند و پابند نقض اين حق است. &lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;strong&gt;نهم : محرمانگی تحقيقات مقدماتی&lt;/strong&gt; كه ملاحظه شد همین ادعاها عليه متهمان توسط بعضی از روزنامه‌ها از روزها قبل افشا شد.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 02 Aug 2009 04:58:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>randomdays</dc:creator>
<guid>http://randomdays.blogfa.com/post-128.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://randomdays.blogfa.com/post-125.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;آسان نیست برایم نوشتن‌ اینها، اما فکر می‌کنم مبارزه گاهی حقیقتن آدم را تقلیل می‌دهد. جنگ دائم، روح را حقیر می‌کند. ذهن را متوهم و جبهه‌گیر می‌کند. دل را سخت و کینه‌توز می‌کند. مخصوصن اگر حریف، حریف کثیفی باشد که پای‌بند به هیچ‌چیز نیست، حتا به خود همان جنگ. جاپا بگیرد و بگوید چرا می‌افتی؟ بزند و بگوید چرا می‌خوری؟ پهلویت را بدرد و خنجر را بدهد دست خودت. ستون‌ات کند برود بالا. نفرت‌ات را تعبیر به علاقه کند. اتاق ِ بسته است چنین وضعیتی. از یک جایی به بعد، داد هم بزنی اول از همه گوش خودت کر می‌شود.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;چیزی که مسلم است این است که این وضع گه تا مدت نسبتن طولانی‌ای ادامه خواهد داشت. همین است که می‌گویم شاید همیشه نباید جنگید. از اینجا به بعد باید دنبال راه‌های جدید و موثر بود. به جای تاختن باید غبار را خواباند.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;و البته گاهی هم برای ازدست‌نرفتن باید رفت. باید دور شد. آدم اگر همیشه بنا بر ماندن داشته باشد، اگر قدم‌درهرراه‌دیگر‌گذاشتن را فرار و عقب‌نشینی و الخ بداند، به‌تدریج ماهیتن چیزی می‌شود شبیه به زنان حرم‌سرا. مدتی که بگذرد به سالی یک شب هم رضایت می‌دهد.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot;&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;/input&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sat, 11 Jul 2009 01:07:38 GMT</pubDate>
<dc:creator>randomdays</dc:creator>
<guid>http://randomdays.blogfa.com/post-125.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

