شقیقههایم را به هر تنور گرم میسپارم
و بر دیوار آویختهام
پیدایش دریا و شاخساران در باد
که شکسته و نستعلیق
روان آدمی را به بازی و حزن
میگیرند...»

شعر از احمدرضا احمدی
پینوشت : آهنگ این روزها

شعر از احمدرضا احمدی
پینوشت : آهنگ این روزها
روزنامههای کتابخانهی دانشکدهی ما همیشه دو سه روزی از تاریخ عقب هستند. میتوانی بروی بنشینی پشت میزهای کنار پنجره، روزنامههای قابلخواندن را جدا کنی، پایت را حق نداری روی صندلی خالی مقابلات دراز کنی چون خانم عینکی میآید بهت تذکر میدهد، و بعد خیلی آسان پرتاب شوی به دنیای دو سه روز پیش. یک ماشین زمان کاملن مجانی.
چقدر نیاز داشتم آن هراس و نگرانی را با کسی شریک شوم. روزنامهها چیزهای ترسناکی چاپ میکنند گهگاه. این احساس که اوضاع تا این حد خراب است و دقیقن هیچکس نمیداند چهکار باید کرد، خیلی چیز ترسناکی است.
صفحهی یکی مانده به آخر ضمیمهی اعتمادملی هم نمونه سوالات کنکور ارشد علوم سیاسی را زده بود. راجع به اصلیترین حامیان احمدینژاد در انتخابات پرسیده بود و اینکه کدام گروه سیاسی معمولا به عنوان نمایندهی بازار در عرصهی سیاست کشور مداخله میکند ! میخواندم و میخندیدم. خانم عینکی بحث با همکارش در مورد سریال گهگرفتهی لاست را ول کرده بود و برگشته بود زل زده بود بهم. چه کارم داری؟ بدم میآمد ازش.
ساعت یک شده بود ساعت سه. رفتم تریا. توی دفتر آبییه دو صفحهای سیاه کردم. هوای تریا دم کرده بود. بوی توأم شوفاژ و چای و ذرت مکزیکی و سوسیس و عرق و عطر. بلند شدم پنجره را باز کنم. از این کشوییهاست. باز نشد. بچهها از کلاس آمدند. یک جایی وسط حرفها، یکهو شروع کردم داستان مانیکور بیژن نجدی را برای نگار تعریفکردن. در تمام طول مدت تعریفکردنام هم حس کردم گوش نمیدهد به حرفام. حواساش پرت بود. مهم نبود. من مصرانه ادامه دادم. نمیدانم چرا. میخواستم بگویم آن شبی که اولین بار خواندماش گریه کردم چقدر. نگفتم.
با یک ربع تاخیر، جمع کردیم رفتیم کلاس. استادی لاغر و خستهکننده. پیشینهی قاعدهی ید. آآآه به ت*مم.
سیزدهم بهمن. میدانستم گرفتارم خواهد کرد. پنج صبح. باران در کوچه، میان برگها، روی بام. حالام بیصفت. نور مهتابی از توی هال جان میکند تا برسد به اتاقام. بعضی آهنگها چقدر آدم را وسوسه میکنند که بزند زیر همهچیز، برود برای خودش خوانندهای، آوازخوانای، چیزی بشود. اینکه خلاصه شوی توی صدایت، ده سال بعد بزند و حال یکی که اصلن نمیشناسیاش را یک نیمهشب ِ سخت و بهانهگیر، بهتر کنی. تسکین ِ زندگیاش شوی. باعث شوی یکی دوباره ایمان بیاورد به اینکه موسیقی هنوز هم بهترین اختراع انسان است.

پل استر