موج
صبح که بیدار شدم مامان داشت با کمک راضیخانم برای بار دوم (طی هفته جاری) خانهتکانی میکرد. صدای جاروبرقی و ترقوتوروق قابلمهها و ظرفهای چینی پردهی گوشهایم را نوازش میکردند و البته مثل همیشه٬ صدای خزعبلات رادیو که مامان بدون اینکه گوش بدهد روشن میگذاردش هم اوضاع را متشنجتر میکرد. پتوی قرمزی که حاشیههایش با دقت به ملافهی سفید و نخی و خنکاش دوخته شده بود را کشیدم روی سرم و سعی کردم بخوابم. اینکه هنوز یک هفتهی دیگر تعطیلی پیش رو داشتم احساس اسارت در چنگال سرمایهداری را در وجودم کمرنگ میکرد و میگذاشت بدون اضطراب به استراحت ادامه بدهم. در بالکن هم باز بود و باد سرد ملایمی میلغزید توی اتاق و تشک را سرد میکرد٬ پای درازم را به نقطههای دور تشک میکشاندم و خنکیاش مثل محتویات سرنگ به نوک انگشتهایم تزریق میشد و کیفور میشدم. خوابم برد و خوشبختانه هیچ خوابی ندیدم. دو سه ساعت بعد بیدار شدم و حمام کردم و حاضر شدم برای رسیدن به قرار ناهاری که با دوستانم گذاشته بودم. باغرستوران جدیدالتاسیسی بود در محدودهی وکیلآباد. زود رسیدم و بچهها هنوز نیامده بودند. کیفم را انداختم روی شانهام و شروع کردم به گشتزدن توی باغ. جای قشنگ و دلبازی بود٬ و دلپذیری هوا هم باورنکردنی بود. وسط محوطه٬ حوض و جویهای کوچک فیروزهایرنگ درست کرده بودند٬ شبیه حوضهای باغ فین کاشان. بالای چند تا از درختها هم لانههای کوچک پرنده گذاشته بودند و پرندهها یکنفس تحریر میزدند و معلوم بود کیفشان حسابی کوک است. یاد قناری زردرنگی افتادم که وقتی کوچک بودم داشتیم٬ نر بود٬ و خیلی قشنگ آواز میخواند. کلی خواهان داشت و بهش مینازیدیم. دلم میخواست گوشهای بایستم و بعد از چند روز یک نخ سیگار بکشم٬ ولی گارسونها که همگی کلههایشان را آلمانی زده بودند مدام مشغول چرخزنی در محوطه بودند و چپچپ نگاه میکردند و دیدم حوصلهی اینکه یکیشان بیاید جلو و احتمالا زری در مورد سیگار بزند ندارم. بعد بچهها یکییکی رسیدند و روبوسی کردیم و نشستیم پشت یکی از همان میزهایی که کنار جوی گذاشته بودند. دلم برایشان تنگ شده بود. چهار ساعت نشستیم و حرف زدیم. پشت سر والدینمان صفحه گذاشتیم و از خاطرات مستی حرف زدیم و من شمهای از علاقهی سیریناپذیرم به قاتلان زنجیرهای و سوسیوپتها برایشان گفتم و با نگاههای نگرانشان مواجه شدم. بعد بچهها را رساندم خانه و با امیر رفتیم پردیس کتاب. توی راه٬ امیر از عموهای مرحوماش و خاطرات قبل و بعد انقلابشان برایم تعریف کرد. ماشین را پارک کردم کنار محوطهی بیمارستان امامرضا٬ و پیاده رفتیم تا پردیس کتاب. محدودهی سناباد و سهراه ادبیات و چهارراه دکترا و خیابان گلستان و سینما هویزه و آن حوالی٬ توی ذهن من شبیه یک آدم است. آدمی که توی زندگیت هست و میشناسیش و خوبی و بدیاش در هم آمیخته و نمیتوانی تفکیکشان کنی. همان احساس شناور و ناشناختهی مرکب از علاقه و نفرتی که به آدمهای اطرافمان داریم و نمیتوانیم در موردش تصمیم قطعی بگیریم. آن منطقه٬ منطقهای است در شهر مادریام٬ که از وقتی اجازه پیدا کردیم تنها از خانه بیرون برویم٬ میرفتیم آنجا کتاب میخریدیم و پرسه میزدیم و بستنی میخوردیم. خیلی وقتها بعد از دانشگاه٬ سر خر را کج میکردیم و میرفتیم آنجا. منطقهای است که وقتی برای اولین بار احضار شدم٬ آدرس ساختمانی را دادند در همان حوالی. یادم هست وقتی بعد از دو سه ساعت از ساختمان آمدم بیرون غروب شده بود و هوا دم داشت و داشتند اذان مغرب میگفتند. م. توی ماشین منتظرم بود ولی دلم میخواست از همانجا تاکسی بگیرم و برای همیشه از این شهر بروم. (ولی سوار ماشین شدم و برگشتیم خانه و توی حیاط گربهام را بغل کردم و نشستم لب باغچه و گربه صورت خیسام را لیس زد). کانون زبان هم آنجاست٬ آن سالی که کلاس عربی میرفتم٬ هشت صبح تابستان٬ بعد از کلاس توی کوچههای اطراف قدم میزدم و با امپیتریپلیرم امکلثوم و فیروز و عبدالحلیم حافظ گوش میدادم تا عربیام "تقویت" شود. منطقهای است که جهاد دانشگاهی آنجاست و اولین بار امیر را آنجا دیدم و با هم رفتیم شمال از شمالغربی دیدیم. دهها تصویر دیگر مانند همینها توی ذهنم تلنبار شده. شهری که آدم توش بزرگ میشود همین است. هر گوشهاش یک خاطرهی کماهمیت پنهان شده. یا همان تمثیل تکراری: میدان مین. برای من البته اغلب خاطرات آزاردهندهاند و برای همین سعی میکنم زیاد به این شهر برنگردم و اگر هم برمیگردم٬ مدت زیادی نمانم. خلاصه. برای مادر و پدر و خالهام کتاب عیدی انتخاب کردیم و برگشتیم. از امیر خداحافظی کردم و مسیر برگشت به خانه را جوری انتخاب کردم که از کوچههای کذایی رد شوم. تابلوی دکتر صراف را هم دیدم که پزشک بچگی من و خواهرم بود و آن موقع شیرین ۷۰ سال را داشت٬ ولی هنوز هم زنده است و کار میکند. هوا گرگومیش بود و هنوز چراغهای خیابانها را روشن نکرده بودند. همینطور که رویکساپ گوش میکردم و خیابان فرهنگسرا را با گاز ملایم جلو میرفتم٬ دیدم گذشت زمان توانسته بخش زیادی از سنگینی تلخ این شهر را برایم کمرنگ و سبک کند. حالا مواجهه با این شهر برایم بهمراتب آسانتر است. خاطرهها همینطورند. خوب یا بد. تا مدت نامعلومی واضح و شفاف و intense باقی میمانند و مغزت را تسخیر میکنند٬ اما زمان میگذرد و هر روز مثل یک موج از راه میرسد و تختهسنگی که آن گوشه افتاده را میساید و میرود.