شهرک ساحلی

دیشب وسط "سریر خون" خوابم برد. آخرین چیزی که یادم مانده این است که زن واشیزو داشت انگولک‌اش می‌کرد که لرد را بکشد. خانم ژاپنی با آن پوست مات و دو لکه‌ی سیاه روی پیشانی‌اش لیدی‌مکبث خوبی از آب درآمده بود. نیمه‌شب چشم‌هایم باز شدند و فهمیدم مثل پیرمردها وسط فیلم خوابم برده. آسمان را دیدم که نارنجی است٬ و دیدم لپتاپ روی شکمم جا مانده و خاموش شده. لپتاپ را بستم و گذاشتم پای تخت و سر جایم دراز کشیدم. صفحه‌ی موبایل را روشن کردم٬ دیدم چهارونیم صبح است. تشنه بودم. بلند شدم رفتم توی تاریکی آشپزخانه٬ آب خوردم. دلم نمی‌خواست بخوابم. نشستم پشت میز ناهارخوری. چشمم به پاکت سیگار افتاد٬ یکی روشن کردم. دودهایی که از دهان و بینی‌ام خارج می‌شد توی تاریکی تماشا کردم. شکمم خالی بود و سرگیجه‌ی خوبی داد. نمی‌دانم چند دقیقه همانجا نشستم. بعد دیدم کاری ندارم بکنم٬ و برگشتم توی تخت. خوابگردی٬ کارمندی مثل من را که عادت کرده یازده بخوابد و هفت بیدار شود٬ سودایی می‌کند. دلم می‌خواست کاری بکنم یا چیزی بببینم که حالم را بد کند و به خودم بپیچم ولی تلاش کردم جلوی خودم را بگیرم. سعی کردم تصور کنم کنار دریا هستم. دریای شب. مثل همان شب توی نور٬ که سرم حسابی گرم بود و باد سردی می‌آمد و خودم را لای هفت‌لا لباس پیچاندم و رفتیم کنار دریا. یک عده پرایدشان را دورتر پارک کرده بودند و داشتند می‌رقصیدند و نمی‌گذاشتند صدای دریا را بشنویم ولی من نشسته تلوتلو می‌خوردم و می‌لرزیدم و دلم می‌خواست برای همیشه همانجا بمانم. فکر کردم کاش یکی از ویلاهای همان شهرک ساحلی مال من بود٬ و یک قایق کوچک فکسنی هم داشتم که می‌توانستم ظهرها سوارش بشوم و پارو بزنم بروم وسط دریا٬ آنجایی که آب‌سبزها تمام می‌شوند و رنگ آب آبی تیره می‌شود. همانجا زیر آفتاب یا باران دراز بکشم تا غروب٬ بعد پارو بزنم و برگردم و شب غذایم را با کمی الکل کنار دریا بخورم و بعد هم با صدای دریا بخوابم. توی این تخیل٬ هیچ‌کس جز خودم وجود ندارد٬ و مجبور نیستم برای "حفظ" روابط انسانی‌ام مذبوحانه زور بزنم. به همین چیزها فکر می‌کردم که باز خوابم برد و قایق فکسنی‌ام جا ماند روی شکمم.

آینه

توی سلول انفرادی آینه یا هیچ‌چیزی شبیه به آینه پیدا نمی‌شود. آدم آینه را جزو ضروریات زندگی نمی‌داند٬ فکر می‌کند حالا اگر نباشد هم مشکل خاصی ایجاد نمی‌شود. ولی تصویر آدم از خودش٬ از صورت و قیافه و بدنش٬ زودتر از چیزی که فکر می‌کنیم محو و زائل می‌شود. شاید روزهای اول کمبودش زیاد احساس نشود ولی کم‌کم برایت سوال می‌شود که بعد فلان روز در زندان چه شکلی شده‌ام؟ و این سوال تبدیل می‌شود به یک خوره. در نبود آینه٬ همه‌چیز واگذار می‌شود به لامسه و تخیل. قبل از بازداشت یک ماهی بود ابرو برنداشته بودم٬ پس می‌توانستم حدس بزنم که حالا بعد از چهل‌پنجاه روز ابروهایم نامرتب شده و حسابی زشت شده‌ام. دست می‌کشیدم به ابروهایم و تیزی‌های ریز میان و زیر و بالای دو ابرویم را لمس می‌کردم. عادت ابرو کندن از همانجا در من ماند. به پشت لبم دست می‌کشیدم٬ کمی زبر شده بود. نوک انگشت‌هایم در دو سه جای صورتم به جوش‌های ریزی برمی‌خورد که سر درآورده بودند. هوا گرم بود و خبری از کرم نبود٬ فقط صابون گلنار. پوستم از فرط خشکی انگار برای صورتم تنگ شده بود٬ فکر می‌کردم پس در مجموع صورتم نباید در وضع خوبی باشد. موهایم آن موقع خیلی بلند و پرپشت بود٬ بعد از شستن‌شان با شامپو تخم‌مرغی٬ موها در هم گره می‌خوردند و شانه نمی‌شدند. وقت‌هایی که بیکار بودم موکت کف سلول را تمیز می‌کردم و موها و پرزها را جمع می‌کردم. کلی مو جمع می‌شد و فکر می‌کردم پس وضع موهایم هم جالب نیست. در روز بیش از ۱۵ دقیقه هواخوری خبری از هوای تازه نبود٬ با خودم می‌گفتم پس لابد رنگم هم پریده و شبیه مریض‌ها شده‌ام. مجموعا تصویر زشتی از آدم در ذهنش ترسیم می‌شود. حتی ترسناک. و بعد از ایجاد همین تصویر٬ شهوت‌ آدم برای پیداکردن چیزی که بتواند خودش را توش ببیند حتی بیشتر از قبل می‌شود. اولین چیزی که به ذهن من رسید قاشق بود. قاشق را می‌گرفتم روبه‌روی صورتم و سعی می‌کردم در سمت مقعر و محدب‌اش خودم را ببینم. ولی قاشق‌های بازداشتگاه جرم‌گرفته و خراشیده و کهنه بودند و جز سایه‌ای کاملا محو٬ که بسته به طرف قاشق٬ فرو رفته یا بیرون زده بود چیزی نمی‌شد درون‌شان دید. بعد از قاشق‌ها متوجه شیر دستشویی شدم. شیر هم زنگ‌زده و جرم‌گرفته بود. جورابم را کفی کردم و چند بار سابیدمش. زیاد افاقه نکرد٬ ولی تصویر محو و البته دراز و معوج و خیارمانندی از صورتم را می‌توانستم روی درازای شیر ببینم. صورتم را که نزدیک می‌بردم تصویر محو کشیده‌تر و دفرمه‌تر می‌شد و فایده نداشت. یکبار که برای ملاقات رفتیم بیرون٬ به یک ساختمان دیگر در سمت دیگری از شهر٬ فکر کردم حالا توی ماشین وقتی چشم‌بند را بردارند هم شهر و آدم‌ها را می‌بینم٬ هم خودم را توی آینه راننده. ولی گوشه‌ای از ماشین نشاندندم که به آینه‌ی وسط ماشین راهی نداشتم. شیشه‌های ماشین کثیف و بالا بود٬‌ پس از آینه‌های کنار هم خبری نبود. مواجهه با پدرومادرم برایم ترسناک شده بود٬ چون نمی‌دانستم با این قیافه و چادری که سرم کرده‌اند چه شکلی شده‌ام٬ فقط می‌دانستم زشتم٬ و نمی‌خواستم آنها به‌خاطر قیافه‌ام فکر کنند در وضع بدی هستم. ولی چاره‌ای نبود و هیچ راهی برای بهترکردن وضع نداشتم.

روزی که آزاد شدم و نشستم روی صندلی عقب ماشین آقای خ.٬ آینه وسط در تیررس چشمم بود. نمی‌دانم چرا ولی دیگر اصلا برای دیدن خودم بی‌قرار نبودم. حتی بدم می‌آمد با آن زشتی‌ای که می‌دانستم انتظارم را می‌کشد مواجه شوم. دلم می‌خواست عقب بیندازمش. ولی بعد از حدود ده دقیقه نگاهم به آینه‌ افتاد و خودم را دیدم. آن موقع چشم‌هایم هنوز ضعیف نشده بودند و تصویر خیلی واضح بود: رنگ صورتم برخلاف تصورم پریده نبود٬ زرد بود. ابروهایم بیش از چیزی که فکر می‌کردم کلفت و نامرتب شده بودند. پلک‌هایم پف کرده بودند و چشم‌هایم ریز و عجیب شده بودند. دماغم بزرگتر از همیشه به نظر می‌رسید. لب‌هایم هم تقریبا به سفیدی می‌زد. پوست صورتم٬ روی گونه‌ها٬ انگار سوخته بود٬ به قرمز می‌زد. جوش‌هایی که اینجا و آنجا سردرآورده بودند هم کمکی به ماجرا نمی‌کردند. مجموعا شبیه کوچ‌نشین‌های مغول شده بودم. از مواجهه با خودم شوکه شدم. یکی دو ساعت بعد از اینکه رسیدیم خانه رفتم آرایشگاه.

من مدت کوتاهی در انفرادی بودم٬ ولی تصور می‌کنم آدم‌هایی که بیش از حد مشخصی در انفرادی باشند و نتوانند خودشان را ببینند کم‌کم یادشان می‌رود چه شکلی‌اند. چشم‌دوختن آدم به خودش و به بدنش خیلی قدرت و خیلی اثر دارد٬ بخش قابل‌توجهی از تصور آدم از خودش٬ و تبعاْ شخصیت‌اش را می‌سازد. بارها شنیده بودم که انفرادی درازمدت٬ در کنار بازجویی‌های تحقیرآمیز٬ شکست و زوال شخصیت زندانی را تسریع می‌کند. من نبود آینه را هم به این دو اضافه می‌کنم.

همه‌چی

توی مطب دکتر نشسته بودم. ذهنم مطلقا خالی بود. احساس می‌کردم موجودی آمده و مغزم را یکجا بلعیده. تلاش می‌کردم به چیزی فکر کنم تا بتوانم با خودم در موردش صحبت کنم. تلاشم بی‌فایده بود. سراغ هر تصویر یا هر فکری می‌رفتم مثل شن از لای انگشت‌های مغزم فرومی‌ریخت. زنی با لهجه‌ی قوی ترکی داشت کل زندگی‌اش را برای منشی تعریف می‌کرد. منشی هم با اشتیاق گوش می‌داد و واکنش نشان می‌داد. می‌گفت دختر کوچکش خیلی اذیت‌اش می‌کند، حسود است و از هر کس تعریف کنند ناراحت می‌شود که چرا از من تعریف نکردند. سعی کردم به مادرم فکر کنم، و یاد خوابی که شب قبل دیده بودم افتادم. روی پله‌های تاریک حیاط‌خلوت یک سالن بزرگ نشسته بودم. قرار بود تا چند دقیقه دیگر جشنی توی سالن برگزار شود. نمی‌دانم چه جشنی. موهایم هنوز خیس و به‌هم‌ریخته بود، آرایش نکرده بودم و کفش‌هایم را هم خانه جا گذاشته بودم. همینطور که نشسته بودم و داشتم فکر می‌کردم که چقدر دیر شده، مادر و خاله‌ام را دیدم که همراه چند زن دیگر دارند از پله‌ها می‌آیند پایین. همگی با تعجب گفتند وای چه خوشگل شدی! چه قشنگ شدی! چه کار کردی؟ با تعجب می‌گفتم من؟ با این قیافه؟ حالتون خوبه؟ یکهو میان زن‌ها چشمم خورد به مامانی. مامانی. پریدم بغلش کردم. چادرسیاه سرش بود و مثل همیشه رو گرفته بود، ولی کمی آرایش داشت. لب‌هایش قرمز بود و پوست‌اش سفید و شفاف شده بود. توی چشم‌های خوشرنگش مداد کشیده بود. محکم فشارش دادم و گفتم مامانی، تو هم آمدی؟ جوابی نمی‌داد، فقط نگاهم می‌کرد. گفتم مامانی، کفشا‌مو جا گذاشتم. شانه‌ام را ناز کرد. خواب همینجا تمام شد. موفق شدم تصویر مامانی را، با صورت قشنگ آرایش‌کرده‌اش، چند ثانیه توی ذهنم نگه دارم. زن ترک حالا داشت پته‌ی شوهرش را می‌ریخت روی آب. به دهانش که خیره می‌شدم حرف‌هایش تبدیل به مُشتی آوای بی‌معنا می‌شدند. تصویر مامانی هم ذره‌ذره محو شد. دلم می‌خواست به پوست سفیدش دست بکشم ولی ذوب شد. چشمم خورد به همشهری‌داستان‌های روی میز. یکی برداشتم. توی فهرست اسم احسان عبدی‌پور را دیدم. رفتم سراغ داستانش. کروزوئه. اولین داستانی که ازش شنیده بودم با صدای خودش بود توی پادکست هزارتو. در واقع توی یک مهمانی با ا. حرف داستان شده بود و گفته بود کلا از عبدی‌پور خیلی خوشش می‌آید. چون اشتراک سلیقه داریم من هم رفتم گوش کردم، و خوشم آمد. خلاصه این شد که از بین باقی داستان‌ها رفتم سراغ داستان او. خواندنی هم بود. از نوبت‌ام سه ربع گذشته بود. داستان بعد را شروع کردم. دختر ِ زن ترک آمد بیرون و یک زن دیگر رفت تو. هر دکتری می‌روی اغلب مریض‌ها زن‌اند. اواخر داستان بعد بودم که در اتاق دکتر باز شد. بیمار حساب کرد و خداحافظی کرد و رفت. حالا نوبت من بود. دکتر آمد بیرون. روبه‌روی در نشسته بودم و چشم‌درچشم شدیم. سلام کردم. با خوشرویی جواب داد و رفت دستشویی. ده دقیقه‌ای آن‌تو بود. فکر کردم: شماره‌ی دو، و چندش‌ام شد. داستان تمام شد. مجله را بستم و اشتباهی گذاشتم توی کیفم. دکتر برگشت رفت توی اتاق. منشی پرونده‌ام را برایش برد. بعد از یکی دو دقیقه آمد در را باز کرد که یعنی بیا تو. دست دادیم. چندش‌ام شد. روبه‌رویش نشستم. گفت خب؟ گفتم خب. گفت چطوری؟ گفتم خوب. همه‌چی خوبه.