توی سلول انفرادی آینه یا هیچچیزی شبیه به آینه پیدا نمیشود. آدم آینه را جزو ضروریات زندگی نمیداند٬ فکر میکند حالا اگر نباشد هم مشکل خاصی ایجاد نمیشود. ولی تصویر آدم از خودش٬ از صورت و قیافه و بدنش٬ زودتر از چیزی که فکر میکنیم محو و زائل میشود. شاید روزهای اول کمبودش زیاد احساس نشود ولی کمکم برایت سوال میشود که بعد فلان روز در زندان چه شکلی شدهام؟ و این سوال تبدیل میشود به یک خوره. در نبود آینه٬ همهچیز واگذار میشود به لامسه و تخیل. قبل از بازداشت یک ماهی بود ابرو برنداشته بودم٬ پس میتوانستم حدس بزنم که حالا بعد از چهلپنجاه روز ابروهایم نامرتب شده و حسابی زشت شدهام. دست میکشیدم به ابروهایم و تیزیهای ریز میان و زیر و بالای دو ابرویم را لمس میکردم. عادت ابرو کندن از همانجا در من ماند. به پشت لبم دست میکشیدم٬ کمی زبر شده بود. نوک انگشتهایم در دو سه جای صورتم به جوشهای ریزی برمیخورد که سر درآورده بودند. هوا گرم بود و خبری از کرم نبود٬ فقط صابون گلنار. پوستم از فرط خشکی انگار برای صورتم تنگ شده بود٬ فکر میکردم پس در مجموع صورتم نباید در وضع خوبی باشد. موهایم آن موقع خیلی بلند و پرپشت بود٬ بعد از شستنشان با شامپو تخممرغی٬ موها در هم گره میخوردند و شانه نمیشدند. وقتهایی که بیکار بودم موکت کف سلول را تمیز میکردم و موها و پرزها را جمع میکردم. کلی مو جمع میشد و فکر میکردم پس وضع موهایم هم جالب نیست. در روز بیش از ۱۵ دقیقه هواخوری خبری از هوای تازه نبود٬ با خودم میگفتم پس لابد رنگم هم پریده و شبیه مریضها شدهام. مجموعا تصویر زشتی از آدم در ذهنش ترسیم میشود. حتی ترسناک. و بعد از ایجاد همین تصویر٬ شهوت آدم برای پیداکردن چیزی که بتواند خودش را توش ببیند حتی بیشتر از قبل میشود. اولین چیزی که به ذهن من رسید قاشق بود. قاشق را میگرفتم روبهروی صورتم و سعی میکردم در سمت مقعر و محدباش خودم را ببینم. ولی قاشقهای بازداشتگاه جرمگرفته و خراشیده و کهنه بودند و جز سایهای کاملا محو٬ که بسته به طرف قاشق٬ فرو رفته یا بیرون زده بود چیزی نمیشد درونشان دید. بعد از قاشقها متوجه شیر دستشویی شدم. شیر هم زنگزده و جرمگرفته بود. جورابم را کفی کردم و چند بار سابیدمش. زیاد افاقه نکرد٬ ولی تصویر محو و البته دراز و معوج و خیارمانندی از صورتم را میتوانستم روی درازای شیر ببینم. صورتم را که نزدیک میبردم تصویر محو کشیدهتر و دفرمهتر میشد و فایده نداشت. یکبار که برای ملاقات رفتیم بیرون٬ به یک ساختمان دیگر در سمت دیگری از شهر٬ فکر کردم حالا توی ماشین وقتی چشمبند را بردارند هم شهر و آدمها را میبینم٬ هم خودم را توی آینه راننده. ولی گوشهای از ماشین نشاندندم که به آینهی وسط ماشین راهی نداشتم. شیشههای ماشین کثیف و بالا بود٬ پس از آینههای کنار هم خبری نبود. مواجهه با پدرومادرم برایم ترسناک شده بود٬ چون نمیدانستم با این قیافه و چادری که سرم کردهاند چه شکلی شدهام٬ فقط میدانستم زشتم٬ و نمیخواستم آنها بهخاطر قیافهام فکر کنند در وضع بدی هستم. ولی چارهای نبود و هیچ راهی برای بهترکردن وضع نداشتم.
روزی که آزاد شدم و نشستم روی صندلی عقب ماشین آقای خ.٬ آینه وسط در تیررس چشمم بود. نمیدانم چرا ولی دیگر اصلا برای دیدن خودم بیقرار نبودم. حتی بدم میآمد با آن زشتیای که میدانستم انتظارم را میکشد مواجه شوم. دلم میخواست عقب بیندازمش. ولی بعد از حدود ده دقیقه نگاهم به آینه افتاد و خودم را دیدم. آن موقع چشمهایم هنوز ضعیف نشده بودند و تصویر خیلی واضح بود: رنگ صورتم برخلاف تصورم پریده نبود٬ زرد بود. ابروهایم بیش از چیزی که فکر میکردم کلفت و نامرتب شده بودند. پلکهایم پف کرده بودند و چشمهایم ریز و عجیب شده بودند. دماغم بزرگتر از همیشه به نظر میرسید. لبهایم هم تقریبا به سفیدی میزد. پوست صورتم٬ روی گونهها٬ انگار سوخته بود٬ به قرمز میزد. جوشهایی که اینجا و آنجا سردرآورده بودند هم کمکی به ماجرا نمیکردند. مجموعا شبیه کوچنشینهای مغول شده بودم. از مواجهه با خودم شوکه شدم. یکی دو ساعت بعد از اینکه رسیدیم خانه رفتم آرایشگاه.
من مدت کوتاهی در انفرادی بودم٬ ولی تصور میکنم آدمهایی که بیش از حد مشخصی در انفرادی باشند و نتوانند خودشان را ببینند کمکم یادشان میرود چه شکلیاند. چشمدوختن آدم به خودش و به بدنش خیلی قدرت و خیلی اثر دارد٬ بخش قابلتوجهی از تصور آدم از خودش٬ و تبعاْ شخصیتاش را میسازد. بارها شنیده بودم که انفرادی درازمدت٬ در کنار بازجوییهای تحقیرآمیز٬ شکست و زوال شخصیت زندانی را تسریع میکند. من نبود آینه را هم به این دو اضافه میکنم.