no matter what you start with, it ends up being so much less

بعضی وقت‌ها انگار نه انگار این‌همه وقت گذشته. یکهو دل‌ام عین همان اوایل تنگ می‌شود. مثل پنج‌شنبه‌شب، که کلافه‌ام کرده بودند همه. دل‌ام می‌خواست می‌بود، بندوبساطم را جمع می‌کردم می‌رفتم پنج شش روز خانه‌اش می‌ماندم. دل‌ام می‌خواست می‌بود، بهم می‌گفت بروم موهایش را رنگ کنم. دل‌ام می‌خواست می‌بود، باهاش دعوا می‌کردم که چرا باز سر ِ خود، قرص‌هایش را کم و زیاد کرده. دل‌ام می‌خواست می‌بود، می‌نشستم نمازخواندن‌اش را نگاه می‌کردم توی آن اطاق پشتی، که مهتابی‌اش همیشه وزوز می‌کرد. دل‌ام می‌خواست می‌بود، مثل بچگی‌هایم می‌نشستم رگ‌های برجسته‌ی دست‌اش را فشار می‌دادم الکی. مثل سگ دل‌ام می‌خواست می‌بود.

پارسال هم همین‌جا سعی کردم بنویسم‌. حسی که داشتن‌اش داشت. حسی که نداشتن‌اش دارد. بیهوده بود. بیهوده است. شد یازده سال. چرتکه بینداز. تو پنجاه‌وهفت‌ساله بمان. من هی همین‌طور بزرگ‌ می‌شوم، می‌شوم، می‌شوم، می‌شوم، می‌شوم. ببینیم بالاخره کجا، کی، چطور، فراموش‌ام می‌شود این نکبتی را که نداشتن ِ توست.

لباس‌ها غرق در بیهودگی بود/چمدان را بستیم

از شدت تهوع بیدار شدم. تمام حفره‌ی شکمی‌ام را انگار بی‌وقفه در هم بپیچند و رها کنند و باز بپیچند و رها کنند. پتو را کنار زدم. از اتاق بیرون لغزیدم. صدای آرام ِ ناله‌ی بی‌اختیار ِ خودم را می‌شنیدم. راهرو و حیاط خلوت، تاریک. هوا سرد و نمناک. پوست‌ام مرطوب. چشمان‌ام کمی خیس. نور جوری می‌پاشید از پشت‌ پرده‌ی نباتی‌رنگ ِ ایوان که همه‌چیز را کبود می‌دیدم. ترسیده بودم. شاید از اینکه تاریک بود و اولین بار بود داشتم می‌رفتم توی روشویی حیاط خلوت خانه‌ی کسی بالا بیاورم. در کشویی حیاط را باز کردم. بیرون آمدم. بستم‌اش. می‌لرزیدم. از سوراخ‌های دماغ‌ام بخار بیرون می‌زد. زیاد و بی‌وقفه. مثل اسب‌های نفس‌بریده که تمام شب را دویده‌اند.

نشستم لب حوض ِ کاشی‌فیروزه‌ای. دست‌ام را فرو بردم در آب. یخ بود. یخ. آن یکی دست را هم فرو بردم. ابرها چه پایین آمده بودند. یاد حرف دوستی افتادم. بهم گفته بود «مه، مخ تو را زائل می‌کند زهرا». خندیده بودم آن روز. از آن خنده‌های دردآلود.

دست‌هایم کرخت شده بودند توی آب. بیرون‌شان آوردم. دل‌ام دور خودش می‌پیچید. کف دو دست را گذاشتم روی پیشانی، آرنج‌ها را روی زانوهایم. حالتی است که آدم نگاه‌اش به پایین دوخته می‌شود. دیدم دمپایی نپوشیده‌ام. انگشت‌های پایم، سرد و برهنه، نشسته بودند میان نقوش آن موزائیک‌های قدیمی. رنگ روشن و مات ِ لاک هم توی آن نور، به کبودی می‌زد.

همه‌چیز به طرز عجیبی آشنا بود. حس می‌کردم دیده‌ام تمام این لحظات را قبلن. یک بار هم نه، که چندین بار. توی قسمتی از این خاطره‌ی گنگ، دارم موهایم را باز می‌کنم. و صدای یک مرد هست.

صدای در آمد. سر بلند کردم. عمویم زل زده بود بهم. بی‌اختیار گفتم shit. نمی‌خواستم کسی ببیندم آنجا، سرمازده و پابرهنه. پرسید روبه‌راه‌ام یا نه. گفتم آره. گفتم بی‌خواب شده‌ام. گفت آهان. آمد برود تو، برگشت گفت «بچه هم که بودی مدام می‌آمدی لب حوض می‌نشستی، یادت هست؟ به ماهی‌ها نان می‌دادی؟»

هجوم یاد : رنگ موهای فاطمه زیر نور شدید آفتاب، وقتی روی پله‌های حیاط خلوت نشسته بود، عمو ازش عکس می‌گرفت/بوی عطر عمو، وفتی داشت موهای پسرانه‌کوتاه‌شده‌ام را از روی پیشانی‌ام پس می‌زد و می‌گفت موهایت سایه می‌اندازند روی چشم‌هایت چقدر/پدربزرگ، عصا به دست، ایستاده روی ایوانی که آن موقع پنجره‌هایش هنوز پرده نداشت/آن بلوز زردرنگ‌ام که پایین‌اش گل داشت/پلوی نارنجی‌رنگ شیرینی که مادربزرگ پخته بود با هویج و زعفران و الخ، و من دوست نداشتم/خودم، پشت کامپیوتر قدیمی عموهایم، در حال نقاشی‌کشیدن با paint/نانی که تمام شده بود و ماهی‌های قرمز  که نوک انگشتان‌ام را تُک می‌زدند.

گفتم «ها. الان یادم آمد». خندید. گفت عجب بچه‌ای هستی تو. سرما نخوری؟ خندیدم. گفتم الان می‌آیم تو. سر تکان داد و رفت. بلند شدم ایستادم جلوی سینک. کمی توی آینه خودم را نگاه کردم. موهایم را باز کردم، دوباره بستم. دل‌درد بود. تهوع کمی بهتر شده بود. برگشتم حوض را نگاه کردم. ماهی‌قرمزها کف آب ِ فیروزه‌ای، دور هم خوابیده بودند. دهان‌های معصوم‌شان آرام می‌جنبید به تنفس. دیدم چه بی‌وزن‌اند.