موجها خوابیدهاند، آرام و رام
آخرین پست اینجا را هفدهم دی نوشتم. نوشتم جنگ نمیشود. نشد. اما فردایش، هجدهم دی، آن اتفاق هولناک افتاد. اتفاقی که روز چهارشنبه هجدهم دی، مثل یک سیاهچاله وسط زندگی همهمان دهان باز کرد و بلعید. همهچیز را بلعید. جهان و وجود و تاریخ زندهمان را لرزاند.
نوشتن از آنچه که از چهارشنبهشب گذشته - وقتی کمکم حرف و حدیثهایی درباره اصابت موشک مطرح میشد - تا امروز گذشت، برایم واقعا دشوار است. اصلا نمیخواستم چیزی بنویسم. لازم نبود. که چی؟ اصلا من چه کارهام، کجای این مصیبتم که چیزی بنویسم؟ اما این ده روز دوزخی، هر روز نوشتهها و پستهای حامد اسماعیلیون برای همسر و دختر زیبایش را بارها و بارها خواندم. آنقدر حالم بد بود که انگار فقط خواندن نوشتهی کسی که داشت هزاران بار بیشتر از من زجر میکشید، اندکی آتش درون بدنم را فرو مینشاند. او قوی بود. اگر چنین فاجعهای بر سر من میآمد، اگر مطمئن میشدم که نمیتوانم انتقام بگیرم، انتقام واقعی نه از آن مدل انتقامهای ساختگی که میگویند خوش باش و خوب زندگی کن تا برود توی چشمشان، اگر مطمئن میشدم، به احتمال قریب به یقین به زندگیام پایان میدادم. برایم عجیب بود که این مرد حتی میتواند کلمات را کنار هم بگذارد. اما میتوانست و خوب هم میتوانست. انگار حالا که دیگر نمیدانست پریسا و ریرا کجایند، حالا که گمشان کرده بود، فقط با نوشتن میتوانست با آنها حرف بزند، انگار فقط با نوشتن صدایش را میتوانست به آنها برساند. وگرنه چرا باید مینوشت؟ ما - خوانندگان - چه جایی داشتیم در مقابل این سوگ تمامعیار که بخواهد برای ما بنویسد؟ نه. برای پریسا و ریرا مینوشت فقط. ما هم شاهد بودیم. شاهد عشقی که پیش چشم همهی ما خاکستر شد. به دست یکعده جنایتکار که تا سه روز بعد از این جنایت هولناک، نهتنها خنجرشان را بزدلانه زیر لباس پنهان کردند، بلکه کشور را آذین بستند و پایکوبی کردند. خودشان و پادوهای خردهپایشان که روزی سرازیر زبالهدان تاریخ خواهند شد. دیر یا زود. این مسیر، راه بیبازگشت است.
این مصیبت من را عوض کرد. همهی ما را عوض کرد. هنوز زود است بفهمیم چقدر.