رابطه تونی سوپرانو با تراپیست‌اش، واقعیت روابط انسانی است. تونی می‌رود تراپی تا حرف‌های ناگفته‌اش را بتواند آنجا بگوید. حرف‌هایی که اگر به دیگران بزند، می‌گذارند به حساب ضعف یا خباثت‌اش. اما در همین جلسات هم نمی‌تواند همه‌چیز را بگوید. خیلی حرف‌ها را مجبور است به خاطر امنیت و به خطر نیفتادن موقعیت‌اش ناگفته بگذارد. اتفاقات شوم ریز و درشتی که ریشه‌ی ترس و اندوه ِ او را روز به روز عمیق و عمیق‌تر می‌کنند، «باید» مسکوت بمانند. آن «ترس»، آن «احتیاط» اینجا هم رهایش نمی‌کند. تازه حتی اگر خودش بخواهد هم تراپیست نمی‌گذارد، جلویش را می‌گیرد. چون برای او هم مسئولیت به دنبال دارد. هرقدر هم صمیمیت و امانت در میان باشد، باز آن چیزی که بیش از همه آزار می‌دهد را نمی‌توان گفت. حتی به کسی که بهش پول می‌دهی که بنشیند و به حرف‌های تو گوش بدهد.

سر کار نشسته‌ام و اینها را می‌نویسم. همین نوشتن هم یعنی حرف زدن با خود، در میان جمع. یعنی فرار.