چهار یا پنج سالم بود. شاید هم کمی بزرگتر. پسر نوجوان یکی از همکارهای مامان و بابا موقع دوچرخهسواری تصادف کرده و مرده بود. نمیدانم من را چرا باید برده باشند به مراسم ختم و سر خاک این بچه، لابد کسی نبوده خانه نگهم دارد. به هر حال یادم هست که بهشترضا بود و جمعیت زیادی آمده بود و همه گرد ایستاده بودند دور قبر. سر قبر بچه فقط پدرش - که آخوند است - نشسته بود. لابد چون خانواده اولترامذهبی بوده خانمها نیامدند بنشینند سر قبر جلوی بقیه گریه و زاری کنند و خودشان را بزنند. پدرش چمباتمه زده بود کنار قبر، با عبا و عمامه، گریه میکرد و به پسرش میگفت بابا، پاشو از مهمانهات پذیرایی کن. و جمع هم بلندتر گریه میکردند. به نظرم مسخره میرسید کارش. تعجب میکردم. میدانستم کسی که مرده نه میشنود، نه میتواند جواب بدهد، نه میتواند بلند شود و از کسی پذیرایی کند. نمیفهمیدم چرا آدم باید از یک مرده چنین درخواستی بکند. دور و بر را نگاه میکردم، چشمم به شیرینیهای قهوهای افتاد که گذاشته بودند توی یک دیس، روی ترمه، نزدیک قبر. میکادو. دلم میخواست بروم یکی بردارم. روم نمیشد. با خودم گفتم کاش مصطفی واقعا بلند شود پذیرایی کند و من بتوانم یک میکادو بردارم.
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۱/۲۱ ساعت توسط زهرا