ما بی‌شماریم

پدرم گفت چراغ/و شب از شب پر شد

شب‌هایی هم هست مثل امشب، که آدم حس می‌کند از زندگی خالی است. از بیست‌وچهار ساعت هجده ساعت‌اش را می‌خوابد که بگذرد فقط. خواب دیدم همه‌ی لباس‌هام گشاد شده‌اند. هر کدام را می‌پوشیدم زار می‌زد به تن‌ام. بیدار شدم. رفتم توی حیاط خلوت، زیر آفتاب، یکی از جعبه‌ها را رنگ زدم. آمدم بالا. خاله‌زهره آمده بود. داشت با اشتیاق چیزی راجع به سفرشان برای مامان تعریف می‌کرد و مامان هم با دقت دنبال می‌کرد. خاله گفت چطوری زی‌زی؟ از بچگی بهم می‌گوید. حس کردم از اشتیاق خالی شده‌ام. کتاب نیم‌خوانده‌ام را دست گرفتم، دراز کشیدم وسط هال. خواب‌ام برد. خواب ندیدم. خاله آمد بیدارم کرد برای افطار. بغل‌ام کرده بود و حرف‌هایش را قروقاطی می‌شنیدم. روزه نبودم. میان خواب و بیداری به زور کمی غذا فرو دادم. مامان سر سفره قضیه‌ی عاطفه امام را داشت برای بابا و خاله تعریف می‌کرد. بابا سرش را پایین انداخته بود، تکان می‌داد به تاسف. اشک‌ام یکهو چکید لای دانه‌های برنج.
مامان بیدارم کرد گفت دارند می‌روند بیرون. گفتم خب. خواب‌اش را دیده بودم. گوشی را از کنار بالش برداشتم. زنگ زدم، آنتن نداد. خواب‌ام برد. بیدار شدم. آخرین خبرهای گه در انتظارم بود. خواندم‌شان. نوشته‌ی حمزه غالبی سخت بود. دل‌گیر شدم از خدایی که می‌نشیند نگاه می‌کند اینها هی زورشان بیشتر شود، ما هی صبرمان بیشتر. بعد یادم آمد قرار است قاطی‌اش نکنم کلن توی این چیزها. منتها خدا چیزی است که آدم را رها نمی‌کند. نقشی بهش نداده‌ام اما ازش دل‌گیرم و این مسخره است. نمی‌دانم چه صیغه‌ای است. از بی‌کسی است لابد. از اینکه یک نفر نیست بتواند جواب «چرا»های غیراستفهامی‌مان را بدهد.
بنا نبود این‌قدر طول بکشد. آدم از سر ناچاری صبر می‌کند و ناامید نمی‌شود اما گاهی باید اعتراف کند که از زندگی خالی است. به اشیاء حسادت می‌کنم. خنده‌دار است اما حسادت می‌کنم. به کوه‌ها. ابرها. کمد. چمی‌دانم. کوچه. گاهی فقط بودن خوب است. صرف بودن. خالی از اندوه و امیدهای زخم‌خورده و خشم و شادی‌های دریغ‌شده. شاید هم تبدیل به یک شیء بشوم.