پیر شدیم بس که مُردیم.

بیست‌وشش‌خرداد هایی که دارند سال‌به‌سال نفس‌بریده‌تر می‌شوند. گزنده‌تر. مضطرب‌تر. بی‌شباهت‌تر به آرامش و جان‌بخشی‌ای که مفهوم «تولد» دارد. چقدر روز بدی بود امروز.

پس ِ ده‌ها تولد، این‌همه تلخ‌کامی را کدام شهد بناست از کام‌مان بشوید ؟ مرگ ؟

ساعت دو و دو دقیقه‌ی بامداد بیست‌وسوم خرداد هشتادوهشت. فاجعه دارد ذره‌ذره اتفاق می‌افتد. قابل‌ پیش‌بینی بود و این، البته، چیزی از ویرانگری قضیه کم نمی‌کند.

چون دل یاران که در هجران یاران

عصر جمعه است. ژنرال داوود آمده دارد از صبح توی حیاط باغچه‌بانی می‌کند. مامان می‌خواست بهش بگوید درختک به را بکند. نگذاشتم. گفت خشک شده، کرم زده. نگذاشتم. مدت‌ها بود لج نکرده بودم با کسی سر چیزی. مامان گفت پس برو اتاق‌ات را مرتب کن. حالا من نمی‌دانم ربطش به شقیقه چی بود دقیقن. خندیدم گفتم چه ربطی داشت مامان؟ خندید گفت چمی‌دانم. حق دارد البته. کتاب‌هایی که سه هفته است جا ندارند مضاف بر کتاب‌هایی که از قبل جا نداشته‌اند دو ردیف شده‌اند کنار اتاق‌ام، چه بلندبالا. هر از چند گاهی دستی یا پایی بهشان می‌خورد و تلپی پخش زمین می‌شوند. صدای افتادن‌شان مامان را می‌ترساند. می‌آید دم اتاق‌ام ببیند چی شد. لیوان‌های انواع و اقسام نوشیدنی‌ها دور و بر اتاق پخش‌اند. خشک شده‌اند و بدرنگ. قندان نارنجی‌ام دو هفته‌ای هست خالی شده و حال ندارم ببرم پرش کنم. چای‌ها را تلخ می‌خورم به ناچار. گل‌های صورتی شمعدانی‌ام ریخته‌اند پای تخت. دارد گل جدید می‌دهد ولی. دی‌وی‌دی‌ها روی میز و پاتختی و لای کتاب‌ها پخش و پلا. تابلویی که از نشر چشمه خریده بودم همان‌طور مانده آن گوشه، تکیه‌زده به کمد لباس‌ها. جزوه‌های نصفه‌ونیمه‌ی دست‌نخورده پای تخت و کف اتاق. یک هفته به امتحان‌ها مانده و رسمن درس نمی‌خوانم. تکه‌های با خط‌کش‌بریده‌شده از روزنامه‌ها که باید خوانده شوند ولو پای کتابخانه. خبرها و پوسترها و بروشورهای ستاد و کاغذهای پراکنده‌ی ایده‌های پرت‌وپلا کنارشان. چند تا اتفاق دست به دست هم دادند و دل‌سرد شده‌ام یک‌کمی. از «از هم گسیختگی» بدم می‌آید و این چیزی است که بدجوری توی فضای ایام و اهالی انتخابات هست. هر لحظه باید منتظر یک خبر بد بود. نامه‌های نیمه‌تمام کمی آن‌طرف‌تر. عکس‌هایی که پریشب ساعت سه، هوس دیدن‌شان را کردم همان وسط‌مسط‌ها. رفتم آلبوم‌ها را از طبقه‌ی بالا آوردم، عکس‌ها را بیرون کشیدم نگاه‌شان کردم. سر آن عکسی که توی کوپه‌ی قطار اصفهان فاطمه گرفته بود طبق معمول خندیدم. مامان و بابا خواب‌اند، من هم به تابلوترین وجه خودم را به خواب زده‌ام که آره مثلن. عروسک محبوب آن زمان‌هایم، قلی، هم حضور دارد. یک عکس هم پیدا کردم که مدت‌ها بود ندیده بودم‌اش. بابا گرفته بود از ما. من گمانم شش یا هفت ساله. داشتیم می‌رفتیم شمال. با آن پیکان سفیده. لحظه‌ی گرفتن عکس را دقیقن یادم آمد. یادم آمد که داشتم خفه می‌شدم از بغض. عجیب بود برایم که چطور توانسته‌ام لبخند بزنم آن‌طور. به هر حال. هستند عکس‌ها هم. عصرها اگر خانه باشم، به عادت معهود، طاقباز دراز می‌کشم کف اتاق، روی همه‌ی این خرت‌وپرت‌ها. لپ‌تاپ‌ام را دیگر نگو. در کثیف‌ترین و بدترین وضع چندین سال اخیرش به سر می‌برد. هشت‌اش هم‌چنان کنده است و بساط تفریح. خودش شخصن ویروس داشت، ویروس‌های سیستم‌های ستاد و فلش‌مموری‌های بقیه هم اضافه شده. همه‌ی درایوهاش پر شده‌اند. چپ و راست ری‌استارت می‌شود. الان هر چند خط که می‌نویسم سیو می‌کنم و خنده‌دار است. انگار که شاهکاری ادبی باشد. همین است که هست. مدت‌هاست روزمره ننوشته‌ام و روزمره‌نویسی حالا که بهش نگاه می‌کنم جرئت می‌خواهد. هیچ‌چیز به اندازه‌ی رفتن به سمت عادت دشوار نیست. هیچ‌چیز به اندازه‌ی نوشتن از معمولی‌بودن ِ آدم‌ها و روزهایشان دشوار نیست. ناخن‌هایم بلند و زشت شده‌اند. در مورد موهایم نمی‌توانم تصمیم بگیرم. هنوز وقت نکرده‌ام بروم مانتویی که به درد این ظل گرما بخورد بخرم. کارهای کانون و طرح‌هایی که از سازمان و شهرداری گرفته‌ایم را دو هفته‌ای هست کلن ول کرده‌ام. انگیزه ندارم فعلن. برای آن جلسه‌ی بیست‌وچهارم وقت گذاشته بودم. یک کار باقی مانده بود که سپردم‌اش دست بقیه، رفتم سفر، کسی پی‌گیری نکرد و کنسل شد و انرژی‌ام هدر رفت و به همین سادگی. از خودم دلگیرم کلن. خانه که می‌آیم از خستگی و سردرد و خواب‌آلودگی به تنگ آمده‌ام و بداخلاقی می‌کنم. دست‌هایم این روزها زیاد می‌بُرد با کاغذ. این‌قدر دیر خوب می‌شود نمی‌دانم چرا. یاد آن روز می‌افتم هی. سالن‌های بخش‌های تودرتوی بیمارستان را یکی‌یکی پیچیدم و پایین آمدم. سعی می‌کردم کل قضیه را به روی خودم نیاورم. گفته بود گرمایی حس کرده کنار سرش و بعد نگاه کرده دیده گوش‌اش افتاده کنار پای راست‌اش. نگاه‌اش نمی‌دانم چی داشت. همان دم در، دست‌های عرق‌کرده‌ام شل شد، دسته‌گل افتاد روی زمین. پیرمرد خمیده برگشت با من ِ غریبه‌ی ملاقاتی ِ تخت ِ کناری، درددل کرد از پول تختی که هر شب دارد از یکی قرض می‌کند و من به علت ارتفاع تلویزیون در اتاق‌های بیمارستان‌ها فکر می‌کردم و دوست داشتم پیرمرد را بغل کنم. خون از کنار پانسمان راه گرفته بود و آمده بود و پیچیده بود و خشکیده بود و کبود شده بود روی ملافه‌ی بالش و به تن ِ بالش هم رسیده بود انگار. راهروها بوی خمار ِ الکل و گاز استریل می‌دادند. نمی‌فهمیدم توی آن ساختمان گم شده‌ام یا دارم گم می‌شوم. دو تا بچه‌سوسک را با کفش‌ام له کردم انداختم از پله‌ها پایین. پرستارهای زن اخمو بودند و پرستارهای مرد هیز. قشری هستند که اغلب باید بهشان حق داد. کلن مواجهه با بیماری و مرگ و فقر، مثل همیشه حس شدید ابتذال بهم داده بود. احساس می‌کردم باید به جبران سلامتی‌‌ام و چهار هزار تومانی که توی جیب‌ام داشتم به همه باج بدهم. بیرون، آفتاب حریصانه پهن شده بود روی خیابان‌ها. «...جایی هست که باید بروم و نرفته‌ام. کاری هست که نکرده‌ام و یادم رفته چی بوده...». ذهن‌ام باز آن حالت وحشی‌ پدردربیارش را پیدا کرده بود. فکر کردم همین باد کم‌جان و پخته‌ی ظهر خرداد حالاست که هر چه تا به حال برساخته‌ام با خود به یغما ببرد. تردید. تردید به حضورم حتا. دنبال دوربین کذایی‌ای می‌گشتم که این‌جور لحظات یکهو واقعن حس می‌کنم دارم مقابل‌اش بازی می‌کنم بی که بدانم. آن موقع دل‌ام می‌خواست مثل همین حالا که می‌نویسم، کنترل+اس ‌ای می‌بود و می‌زدم و خودم را نجات می‌دادم و بعد می‌نشستم لب جدولی‌جایی نفسی تازه می‌کردم. یا کمی جلوتر... آن روز که دم داشت هوا. نشسته بودم توی آن اتاق تاریک و گرم عقبی، جای همیشگی‌مان. نگار و فرشته رفته بودند پی ناهار. سر ظهری، ستاد خیلی خلوت شده بود. جز من شاید دو سه نفر دیگر توی ساختمان بودند. پلی‌لیست تکراری برای هزارمین بار در حال پخش. اواخر هفته‌ی‌خاکستری فرهاد بود گمانم که باران زد یکهو. یکهوی یکهوی یکهو. تا من از صندلی‌ام کنده شوم، بدوم، برسم پای پنجره‌ی اتاق رو به حیاط، رگبار شده بود. جت‌اودیوی سیستم افتضاح‌کند ِ توی راهرو شافل کرد پرید رفت توی فولدری که خودم زده بودم. سهیل نفیسی : قاصد روزان ابری، داروگ، کی می‌رسد باران؟ حالا دارم فکر می‌کنم اگر دو هفته‌ی دیگر، نیفتد آن اتفاقی که می‌خواهیم، چه خواهد کرد با من این خاطره. خاطره‌ی دست‌ام با آن مچ‌بند سبز دورش که از پنجره دراز شده بود و شاد بود زیر باران و مردی میان‌سال که روی پل عابر ایستاده بود و یکهو دیدم دارد ازم عکس می‌گیرد و هیچ‌کس جز من هیچ‌وقت نخواهد دانست لبخند و نگاه‌اش چقدر مهربان بود.

و تو. که آرام نقطه می‌گذاری پایان اضطراب‌هایم. هیچ می‌دانی بوی‌ات دارد ذره‌ذره از میان کتاب‌هایی که بهم داده‌ای گم می‌شود؟ من تنها می‌توانم دیربه‌دیر بازشان کنم و بیهوده پی شعری، کلامی، نوایی، چیزی بگردم که بتواند حس‌ام از این موضوع را برایت شرح دهد. چه کم است سهم‌مان از این دنیا. چه کم، چه انبوه.

رأیتُ الناس خدّاعاً الی جانب خدّاع / یعیشون مع الذئب و یبکون مع الراعي

(بدیع‌الزمان)