فروردین

زندگی واقعا عجیبه. در کنار ملال همیشگی‌ش گاهی چنان غافلگیرت میکنه که برق سه فاز از کله‌ت می‌پره و میگی نه٬ هنوز یه چیزایی هست. که ندیدم و نمی‌فهمیدم. اتفاقای ساده و رندومی که آدما رو به هم وصل و از هم قطع میکنه. اتفاقی که ممکنه افتادنش در گرو یه قلپ الکل اضافه باشه. یا یه خواب که دیدنش کاملا از اراده‌ت خارجه و صبحش بی هیچ پس و پیش تصمیم می‌گیری برای یکی تعریفش کنی. یا شکلات سوغات ارمنستان که می‌بری کافه با دوستت بخوری٬ همراه با شیش تا جای گنده که هرکدومش اندازه‌ی یه کاسه‌ی دیزی‌خوریه. چی مسیر رو تغییر میده؟ کی میدونه؟ هیشکی. و این همه‌چیزو دردناک و جذاب نگه میداره. قبلا هم اینو اینجا نوشته بودم. ولی چون نمی‌فهمم‌ش نمیتونم دست از سرش بردارم.

سوسو

"همین که نکته‌ای را به زبان می‌آوریم٬ به شکلی شگفت بی‌ارزشش می‌کنیم. می‌پنداریم به اعماق ورطه‌ها فرو رفته باشیم٬ و چون دوباره به سطح برمی‌گردیم٬ قطره‌ای که بر سر انگشتان مات ماست دیگر به دریایی که از آن برآمده شباهتی ندارد. گمان می‌کنیم نهان‌خانه‌ی گنجی را یافته باشیم. و چون مقابل نورش می‌گیریم٬ جز سنگ‌هایی ناخالص به همراه نیاورده‌ایم. با این همه آن گنج همچنان در نهان‌خانه‌ی خود سوسو می‌زند."

موریس مترلینگ