تن ِ جوانم را در نور صبح، توی آینه می‌بینم. روشن و سالم است. استخوان‌ها، لایه‌‌های باریکی از گوشت، و پوستی که بی لک و چروک رویشان کشیده شده.
همان لحظه، ناگهان می‌دانم که روزی ترک‌اش خواهم کرد، جای‌ام خواهد گذاشت، خواهد پوسید، و اجزایش به طبیعتی باز می‌گردد که دوست دارمش، شاید آوند برگی از درختی که بالای سرم کاشته‌اند، بعد فرو بیفتد و باد بوزد و ببردش به جایی که فکرش را هم نمی‌توانم بکنم. اما من آن‌جا نیستم. آن لحظه‌ی انقطاع از این تن ِ آشنا، شروع تاریکی است. ترسناک نیست، تلخ هم نیست، فقط تاریک است. به شناکردن در آب‌های عمیق اقیانوس می‌ماند. دیگر مثل قدیم برایم مبهم هم نیست، حالا اصلا چیزی نیست که مبهم باشد، چون هیچ‌چیز نمی‌دانم. یک خلأ بزرگ و ناشناس است که هر روز مرا بیشتر به سوی خود می‌کشد. مثل همان سیاره‌ی آشنا اما عقل‌گریز که آخر ملانکولیا، زمین را می‌بلعد. انگار که از ازل، زمینی وجود نداشته است.