احساس میکنم خودش را کشته است.
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۲/۳۰ ساعت توسط زهرا
طومارشیخشرزین میخواندم. شرزین را بستهاند به ستون، دندانهایش را دارند با پتک خرد میکنند. کتاب را بستم. اشک داشتم، توان نه. تکیه دادم به دیوار کوپه. قطار داشت تند میرفت. سرم گاهی میخورد به سقف. نگاه کردم به تخت روبهرو. کیفها و چمدانها، ولو روی هم. نگاه کردم به پایین. تاریکی و صدای دو نفس. نگاه کردم به بیرون. فیروزهای دم صبح، بیابان یکسر خار، منتهی به پرهیب مضطرب شهر. چه تحملی میخواست.
کتاب را از کنار پایم برداشتم. خیره شدم به اسمات، اولاش.
ساعتام آن صداهه را داد.