طاقچه

با «ب» و «ک» و یکی دو نفر دیگر که نمی‌شناختم‌شان رفته بودیم شمال٬ ویلای خانوادگی «ک». یک ویلای دوطبقه نسبتا قدیمی، از آنها که طبقه‌ی بالایشان ایوان بزرگ مفروش دارد. زمین حیاط ویلا پوشیده از شن و ماسه‌ی نرم بود، پای آدم فرو می‌رفت. رفتیم بالا. خیس عرق شده بودم و می‌خواستم اول از همه بروم حمام. با «ب» از پله‌هایی تاریک رفتیم بالا تا رسیدیم به اتاق‌. آمدم وسایلم را برای حمام بردارم که دیدم مطلقا هیچ‌چیز با خودم نیاورده‌ام. نه لباس اضافه، نه حوله، نه شانه، نه هیچی. ته ساک «ب» یک شلوارک پیدا کردم که حدس زدم اندازه‌ام باشد و برش داشتم. دیدم موهای پایم جوانه زده. گفتم شیو می‌کنم، یادم آمد تیغ هم نیاورده‌ام. مانده بودم چه کار باید بکنم. به ذهنم رسید بروم از فروشگاه‌های نزدیک ویلا لباس و شانه و تیغ بخرم. دیدم کیف پولم را هم نیاورده‌ام. واقعا انگار از یک ناکجا برم داشته بودند و پرتابم کرده بودند توی آن ویلا. هیچ‌چیز همراهم نبود. یواشکی حوله‌ی «ب» را برداشتم و رفتم توی حمام، دیدم یک شانه‌ی قدیمی آنجا توی حمام افتاده. گفتم خوب می‌شورمش و با همان سرم را شانه می‌کنم. کنار در ورودی حمام یک واکر گذاشته بودند. واکر مادر «ک» بود، شش هفت سال است فوت کرده. دلم سوخت که واکر را همانجا نگه داشته. شیر آب را باز کردم، آب یخ بود. برگشتم بیرون. باید وقت تلف می‌کردم تا آب گرم شود. شروع کردم به چرخیدن توی ویلا. به «ب» گفتم ویلا با اینکه قدیمی است، تروتمیز است و معلوم است به حال خودش رها نشده. همه‌چیز به‌وضوح مستعمل بود اما رنگی از نظافت و ترتیب داشت، و با اینکه جایی جدید و ناشناخته بود، از فرش‌هایش بدم نمی‌آمد. بعد رفتم سراغ دید زدن اشیا. کنار پنجره‌ی هال، طاقچه‌مانندی بود که می‌شد رویش نشست. روی طاقچه، دو تا شیء کوچک افتاده بود. یکی‌ش آینه بود، از این آینه‌های دردار کوچک که زن‌ها توی کیف‌شان دارند؛ در ِ آینه، مدل کوچک‌شده‌ی ساعت‌دیواری‌ سفید-طلایی‌ای بود که وقتی  کوچک بودم توی خانه‌ی وکیل‌آباد به دیوار آویزان بود. کنارش یه شی‌ء سه‌لت (Triptych) عجیب افتاده بود. برداشتم و بازش کردم، هر سه‌لت را که باز می‌کردی، از داخل لت وسط، لایه‌ی بعد باز می‌شد و سه لت کوچک دیگر داخل‌اش بود و باز داخل آن، سه لت کوچک‌تر دیگر. پنج‌شش لایه داشت و روی هر لایه، تصاویری از طبقات جهنم کشیده بودند. هر سه لت، یک طبقه از جهنم بود و بازش که می‌کردی می‌رفتی به طبقه‌ی بعد. نقاشی لت آخر، مردی لخت بود که زنجیر به دست‌وپایش بسته بودند و کسی داشت بشکه‌ای از آتش را درون حلق‌اش می‌ریخت. دوباره لایه به لایه بستم‌اش و گذاشتمش سر جایش. بعد دیدم روی میز عسلی کوچک کنار طاقچه، چند تا انگشتر قدیمی افتاده. فکر کردم لابد مال مادر «ک» بوده. شاید هم خواهرش. یکی‌یکی دستم می‌کردم و به «ک» نشان می‌دادم و او می‌گفت چه قشنگ. نگین یکی‌شان شکست و افتاد، به روی خودم نیاوردم و گذاشتم‌شان روی میز و از محل دور شدم. رفتم سراغ حمام. آب گرم شده بود. لباس‌هایم را انداختم گوشه‌ی حمام. زیر دوش بودم که مادر و پدر «ک» وارد حمام شدند. مادرش شبیه آخرین روزها بود، زردرو، و همان موهای خاکستری پریشان. پدرش شروع کرد به توضیح‌دادن که دخترم، دوش اینجاست و آن‌گوشه هم دستشویی است و این هم شامپو و الخ. بعد مادرش رفت سراغ طاقچه‌ی کوچکی توی دیوار حمام و در ِ یک جعبه‌ی عتیقه را باز کرد. اشاره کرد که بیا. گفتم چه جعبه‌ی خوشگلی. دست کرد توی جعبه و گفت شنیدم موسیقی دوست داری، اینجا کلی نوار خوب دارم، هر کدام را خواستی بردار.

بیداری.

۱۰۳۷

صبح زود بیدار شدم تا زود برسم به آزمایشگاه مشهور “مسعود”. به خیال خودم زرنگی کرده بودم و خوشحال بودم که از امتیاز نزدیکی خانه استفاده کرده‌ام و زودتر از بقیه می‌رسم و فورا نوبت‌ام می‌شود. دکمه‌ی دستگاه‌ نوبت‌دهی دم در آزمایشگاه را که فشار دادم و کاغذ بیرون جهید٬ اول باورم نشد. نوبت ۱۰۳۷. هزار و سی و هفت؟ شوخی میکنی؟ پاهایم از دیدن عدد ۱۰۳۷ شل شده بودند و دلم می‌خواست برگردم خانه٬ ولی می‌دانستم اگر برگردم ماجرا می‌رود تا حداقل شش ماه دیگر. نسخه را که تحویل دادم و پول (پول زیاد) را که سلفیدم٬ رفتم گوشه‌ای برای ایستادن پیدا کردم. پسر٬ واقعا غلغله بود. باورنکردنی. سالنی مالامال از آدم‌های ناشتا که کاغذ به دست در هم می‌لولیدند. آن‌همه آدم٬ کله‌ی صبح پنجشنبه٬ آنجا چه کار داشتند؟ یعنی روزانه این‌همه آدم باید آزمایش بدهند؟ این‌همه آدم لازم است بدانند خون و ادرار و مدفوع‌شان حاوی چه موادی است؟ واقعا باورنکردنی بود. بعدتر که دقت کردم دیدم هر یک نفری که قرار بوده آزمایش بدهد حداقل یک‌نفر دیگر را هم همراه خودش آورده٬ بنابراین مقداری از تعجب‌ام کم شد.  چون ایستاده بودم نمی‌شد کتابم را دربیاورم بخوانم و 3G گوشی هم تبدیل به E شده بود و کاری ازش ساخته نبود. تنها سرگرمی ممکن٬ تماشای آدم‌ها و گوش‌دادن به اسامی بعضا نادری بود که خانم‌های صندوقدار٬ برای سلفیدن٬ با بلندگو صدا می‌زدند. شاپرک. فرمان. قاصد. ام‌لیلی. و از این اسم‌های جدید که بار اول متوجه‌شان نمی‌شوی. دختربچه‌ی ۷-۸ ساله‌ای با مادرش کنارم ایستاده بود٬‌ چادرعربی سرش کرده بودند٬ سرآستین چادرش نگین‌دوزی و تزئینات مشعشع داشت. داشت یکی از بروشورهای آزمایشگاه را می‌خواند. دلم می‌خواست دست بکشم به سرش٬ و طبق معمول از مواجهه با حجاب کودک خونم به جوش آمده بود. کمی آن‌طرف‌تر زوج جوانی ایستاده بودند و لاس می‌زدند. ۹ صبح. دختر ازینها بود که مدام با بازوی طرف ور‌می‌رود تا علاقه و وابستگی‌اش را نشان بدهد. پسر هم خوشش می‌آمد. بعد خانمی با بچه‌ی ۳-۴ ساله‌ی زرزرو-یش وارد شد و توجه بال غربی سالن را برای مدتی به خودش جلب کرد چون داشت ماجرای خودداری بچه از ادرارکردن را تعریف می‌کرد. می‌گفت دو ساعت است بچه را بالا و پایین می‌برد و نازش را می‌کشد ولی بچه حاضر نیست در ظرف ادرار کند.  از آن بچه‌های نحس بود٬ از چشم‌هایش می‌شد خواند. مادر مستاصل و بیچاره بعد از شنیدن توصیه‌های بیهوده‌ی چند نفر٬ بچه را زیر بغل‌اش زد و دور شد. بالاخره بعد از حدود یکساعت و نیم بطالت محض٬ نوبت‌ام شد و شماره‌ی ناامیدکننده‌ام را صدا زدند. رفتم توی باجه خون‌گیری شماره شانزده٬ آستین‌ام را بالا زدم و خانم زیبایی سوزن کلفت را فرو کرد توی دستم و سه شیشه خون کشید. انصافا طول هم داد و بددست هم بود٬ چون حسابی درد گرفت و جایش هم کبود شد. حین خون‌گرفتن مثل ترسوها عرق سرد به بدنم نشست و سرم سبک شد و دلم می‌خواست مثل حیوان‌های روی میز دامپزشکی لگد بزنم و فرار کنم٬ و ناگهان فهمیدم چرا هر کسی که آمده٬ یکی را هم با خودش آورده.

در راه برگشت٬ توی راه‌پله٬ مادر مستاصل را دیدم که بچه را گذاشته بود زمین و داشت با بغض دعوایش می‌کرد. بچه توی شلوارش ادرار کرده بود.

هوای بیرون سرد و تازه بود. پیاده برگشتم خانه و به محض ورود٬ دو لیوان شیر سرد سر کشیدم.

ذوب

اخیراً متوجه شدم چقدر به «خانه» کم‌توجهم. با اینکه عمده‌ی وقتم را (جز کار) در خانه می‌گذرانم و هرجا باشم (جز سفر) دوست دارم زودتر برگردم خانه، چقدر گوشه و کنارش برایم کم‌اهمیت است. خانه‌ی آدم‌های دیگر که می‌روم متوجه می‌شوم تا چه حد جزئیات برایشان مهم است، چطور همه‌جایش را جدی می‌گیرند، برای هر گوشه فکری می‌کنند، از درختِ دانشِ طراحان داخلی خوشه‌چینی می‌کنند، و خلاصه برای اینکه خانه باب طبع‌شان باشد تلاش می‌کنند. (البته اغلب همراه با زیاده‌روی؛ نتیجه: خانه‌هایی پر از جزئیات ناهمساز که عامل خفگی و حس ناامنی‌اند). خانه‌ی من در مقابل خانه‌ی اغلب آدم‌های اطرافم، فضایی خالی است حاوی چند تکه مبلمان خنثی، چند جلد کتاب (که بیشترشان مال من نیستند)، چند عکس روی در یخچال، و دو قاب نقاشی. به‌جز همان دو قاب و چند عکس، هیچ‌جای خانه نشانه‌ی شخصی‌ای از من وجود ندارد، یعنی اگر آن دوتا را برداریم، می‌تواند خانه‌ی هرکسی باشد، مطلقاً هر کسی. بدون جزئیات و بدون ویژگی.

و مهم‌ترین دلیل کم‌توجهی: «من قرار نیست اینجا بمانم». چه در اتاقم در خانه‌ی والدین‌ام، چه در اولین خانه‌ای که زندگی مشترک را شروع کردم، و چه در خانه‌ی فعلی، همیشه قبل از هر تصمیمی همین جمله خودش را جلو انداخته و اجازه نداده اقدام مشخصی برای شخصی‌کردن خانه انجام بدهم. توی ذهنم اینطور می‌گذرد که من که از اینجا و این وضع راضی نیستم و قرار است در آینده‌ای نزدیک از اینجا بروم (کجا؟ معلوم نیست)، پس چرا باید وقت صرفِ این مسافرخانه‌ی موقت کنم و ضمناً اثاث و وسایل و دل‌بستگی‌هایی اضافه کنم که وبال ِ گردن می‌شود و  رفتن را پیچیده می‌کند؟ آدمی که چنین سوالی از خودش می‌پرسد، پاسخ‌اش را هم آماده دارد.

 می‌خواهم جلسه‌ی بعد (در تاریخی نامعلوم) اینها را برای دکتر س. تعریف کنم و بعد در صندلی فرو بروم و اجازه بدهم غوطه‌ور در شهوت ِ «تشخیص»، موضوع را به تمام زندگی‌ام تعمیم بدهد. اینکه چرا می‌روم جایی وقت و پول (پول زیاد) صرف می‌کنم تا کسی را به اشتباه بیندازم و از اشتباهش لذت ببرم؛ این مساله‌ی بغرنج‌تری به نظر می‌رسد که دکتر س. به آن بی‌توجه است، چون از آن بی‌خبر است.

حالا نیمه‌ی روز است، وسط سالنی که هیچ‌وقت نفهمیدم چرا اینقدر مسرفانه روشن نگه‌اش می‌دارند تنها نشسته‌ام و بقیه دارند ناهار می‌خورند. نیم‌ساعت یکبار ناخوداگاه یاد پلاسکو می‌افتم و آدم‌هایی که آنجا «ذوب» شدند. سخنگوی آتش‌نشانی این کلمه را در یکی از بخش‌های خبری به کار برد و از وقتی شنیدم رهایم نکرده. «ذوب» را توی کتاب علوم دوم دبستان یاد گرفتیم، قرار نبود برای آدم‌ها اتفاق بیفتد. شاید اگر مثل امینی در مکالمه‌ی تلفنی با شاه از عبارت «آب شدن» استفاده کرده بود تصویر اینقدر غریب نبود. اینکه اشیاء و آدم‌ها حامل آینده‌های دردناکند و ما از آنها بی‌خبریم فوق‌العاده ترسناک و در عین حال مایه‌ی آرامش است. آن پنجشنبه‌ای که با ع.، ن. و م. رفتیم بازار، شمشیری ناهار خوردیم و بعد سوار تاکسی از حوالی پلاسکو رد شدیم و کمی درباره‌اش حرف زدیم، این فاجعه داشته مثل جنین در دل آن ساختمان شکل می‌گرفته و پیش می‌رفته.  من و ع.، و ن. و م. هم چندماه بعد جدا شدیم.