بی آنکه کسی نگاهشان کرده باشد
به جمعیت نگاه کرد. مه بود، یا شاید داشت از پشت شیشهای بخارگرفته میدیدشان. میدانست که هر جا نشسته باشد میفهمد که مخاطباش فقط اوست. گفت : اواخر موشکباران متوجه شدیم که گلهای سرخ، برگ دادهاند. برگهای سبز روشن و کوچک. غنچههاشان هم باز شده بودند. بی آن که کسی باشد که نگاهشان کرده باشد. بر ساقههای لخت انار هم برگهای سرخ و ریز جوشیده بود. انگار آدمها باشند یا نباشند مهم نیست. آن وقت گربهها آنقدر لاغر شده بودند و طوری دور پر و پای آدم میلولیدند و با صوت زیر و کشدار میومیو میکردند که دلمان مالش میرفت که ما در این جشن بهار بیگانهایم. اما حالا فکر میکنم که شاید حق با بهار بود، با همان ساقههای لخت. بر این پهنهی خاک چیزی هست که بهرغم ما ادامه میدهد. نفس ِ بودن بهراستی موکول به بودن ِ ما نیست، و این خوب است. خوب است که جلوههای بودن را به غم و شادی ِ ما نبستهاند. خوب است که غم ِ ما، با استناد به قول ِ شاعر «اگر غم را چو آتش دود بودی» دودی ندارد، تا جهان جاودانه تاریک بماند.
بایست گفته باشد : ما هم باید زهرابهی تلخ دورهی خودمان را در گلوی خودمان نگاه بداریم و بگذاریم آن دیگران که میآیند، با زهرابههای خودشان گلو تر کنند.
اما گفت : ما در تقدیس ِ همین نفس ِ بودن، کاری نکردهایم.
آینههای دردار - هوشنگ گلشیری